خستمه ، به اندازه ی تمام برگایی که توی پاییز زیر پاها له
خستمه ، به اندازه ی تمام برگایی که توی پاییز زیر پاها له میشن
خستمه مثل قاصدکی که، به مقصد نرسیده راهشو گم میکنه
خستمه، مثل ابری که سنگینه و وقت باریدنشه ، اما اگه بباره عمرش به سر میرسه
خستمه مثل فیلی که تو مسیر کوچ ، مادرشو گم میکنه ، طعمه ی کرکس ها میشه
به اندازه ی شعرهای نخونده و خاک خورده ی دفترم خستمه
به اندازه ی شن های آب ندیده و، درخت های تشنه ی بیابون خستمه
به اندازه ی جونورایی که توی جاده میدن جون ، خستمه
به اندازه ی پرنده ی تو قفس نشسته
به اندازه ی پنجره های همیشه بسته
به اندازه ی صدایی که از حنجره درنمیاد
به اندازه ی خاطرات گم شده در باد
خسته ام من، به اندازه ی شادی ای که تو چشمات موج میزنه
به نیشخندی که میگه ، قلبت باهمه سادگیم با من دشمنه
دستای خسته ی من و اگه نمی گیری
لااقل خدا رو خبر کن
تنها نمونم تو این اثیری
خستمه مثل قاصدکی که، به مقصد نرسیده راهشو گم میکنه
خستمه، مثل ابری که سنگینه و وقت باریدنشه ، اما اگه بباره عمرش به سر میرسه
خستمه مثل فیلی که تو مسیر کوچ ، مادرشو گم میکنه ، طعمه ی کرکس ها میشه
به اندازه ی شعرهای نخونده و خاک خورده ی دفترم خستمه
به اندازه ی شن های آب ندیده و، درخت های تشنه ی بیابون خستمه
به اندازه ی جونورایی که توی جاده میدن جون ، خستمه
به اندازه ی پرنده ی تو قفس نشسته
به اندازه ی پنجره های همیشه بسته
به اندازه ی صدایی که از حنجره درنمیاد
به اندازه ی خاطرات گم شده در باد
خسته ام من، به اندازه ی شادی ای که تو چشمات موج میزنه
به نیشخندی که میگه ، قلبت باهمه سادگیم با من دشمنه
دستای خسته ی من و اگه نمی گیری
لااقل خدا رو خبر کن
تنها نمونم تو این اثیری
- ۳۶۸
- ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط