۸۵ ل و ۱۰۰ ک و ۳۰ نشر
۸۵ ل و ۱۰۰ ک و ۳۰ نشر
part : 44
chapter : 2
با مشت به سینش میکوبیدم و گریه میکردم . سعی میکرد آرومم کنه ولی حالم خیلی بد بود
× هلن نکن اینجوری با خودت تو حالت خوب نیست
سریع وارد اتاقم شدم و چمدونم رو برداشتم ، لباسامو پرت کردم داخلش
× هلن داری کجا میری ؟
+ به تو هیچ ربطی نداره
به سمتم اومد و دوتا دستامو محکم گرفت
× تو هیچ جا نمیری هلن ....
تو یه حرکت دستمو آزاد کردم و محکم خوابوندم زیر گوشش ... توان گرفتن یه لیوان رو نداشتم ، اما توان خوابوندن یه مشت محکم توی صورت ویلیام رو چرا !
اینجا بود که فهمیدم انتقام و نفرت چقدر میتونه تغییرم بده ... . چمدونمو برداشتم که دوباره جلومو گرفت
+ گمشو کنار
× هلن من بدون تو نمیتونم
با بغضی که گلومو چنگ میزد لب زدم
+ این بود عشق و علاقت نسبت به من ؟ این بود اون همه تلاشی که برای ثابت کردن عشقت به من انجام میدادی ؟ تو خراب کردی همه چیزو ، شاید اگه چنین رفتاری نداشتی بهت فرصت میدادم . تو گند زدی به همه چیز ویلیام ... دیگه خسته شدم از این همه بغض تو گلو ، از این دعوا های تکراری و مسخره ، از قلدر بازی های تو ، از دغدغه های تکراری . تو خرابش کردی !
اشکمو پاک کردم و از کنارش رد شدم
سوار ماشین شدم و به سمت هتل راه افتادم ... انقد گریه کرده بودم که صدام گرفته بود
ویلیام مدام باهام تماس میگرفت اما هیچ اهمیتی نمیدادم
چمدونمو برداشتم و وارد هتل شدم . یکی از اتاق هارو گرفتم ... ساعت 2 بامداد بود . روی تخت خوابیدم و گوشیمو روشن کردم
(41 تماس بی پاسخ از ویلی )
نوتیف رو باز کردم که با این پیام مواجه شدم
ویلی : هلن ، تو مگه نمیگفتی آدما اشتباه میکنن ؟ مگه نمیگفتی بخشش میتونه یکی از ارزشمند ترین دارایی های انسان باشه ؟ خب منم اشتباه کردم . من اشتباه کردم هلن .... چرا منو نمیبخشی لعنتی ؟ بگو کجایی میخوام بیام پیشت . فقط با هم حرف بزنیم نمیخوام برگردونمت به خونه ...
تایپ کردم :
+ بخشش ؟ بخشش دیگه چه معنایی میتونه داشته باشه ؟ برای منی که اینهمه زخم خوردم و دیگه حتی امیدی برای زندگی ندارم ؟ تو تنها پناه من بودی ویلیام اینو یادت باشه که خودت همه چیزو خراب کردی
........... 1 ماه بعد ..........
از ماشین پیاده شدم و به اطراف نگاه کردم . یه بیابون پهناور و عده ای هدف
جلوتر رفتم . ویلیام با صورت خونی و موهای ژولیده روی صندلی به طناب بسته شده بود . رو به روش ایستادم ، سرشو بالا آورد و منو دید
خم شدم و با لبخند شروع کردم
+ حالتون چطوره آقای بارل ؟ میبینم که از ریخت و قیافه افتادی مرتیکه .
× . اینا آدمای توعن ؟
+ اینا ؟ آره آدمای منن . بهشون گفتم یه درس حسابی بهت بدن ، شنیدم که موقع گروگان گیری خیلی اذیتشون کردی
× لعنتی به اینا بگو منو ول کنن دیگه کافیه
+ کافیه ؟ عزیزم الان تازه نوبت به من رسیده
چاقوی تیز رو از جیبم بیرون آوردم و پوزخندی زدم
+ میدونی ، یکی از تفریحات مورد علاقم خلقِ نقش و نگار روی بدنِ انسانه . البته نه انسان عادی ! انسان های پست و کثیفی مثل تو ... مثل تو آقای ویلیام بارل
کاور روی چاقو رو برداشتم و نزدیک تر شدم
+ خب خب . از کجا شروع کنیم ؟ انتخاب کن
× بس کن هلن ...
+ خفشو بابااااا . انتخاب نمیکنی نه ؟ پس خودم انتخاب میکنم
خراش بزرگی روی پاش انداختم که عربده کشید
در همون لحظه که درد میکشید چرخیدم و با پانه ی پا محکم به صورتش ضربه زدم
خونریزی زیادی داشت و فقط به زمین خیره شده بود موهاشو تو چنگم گرفتم و کشیدم عقب
+ تازه اولشه . چرا کم آوردی پس ؟
سیگارمو روشن کردم و پوک زدم
خیلی آروم لب زد
× هر غلطی میخوای بکن . ولی برگرد به خونه
+ عربده هاتو به حرفای مزخرفت ترجیح میدم
سیگارمو روی دستش خاموش کردم
+ زجر بکش .... هر چقدرم درد داشته باشه به اندازه ی دردی که من کشیدم نیست
میتونستم بفهمم که کم کم داره بیهوش میشه و دیگه جونی نداره ... یهو صدای شلیک بیابون رو فرا گرفت
سریع به سمت صدا برگشتم
آدمای ویلی بودن ، اسلحه هاشون رو به سمتم هدف گرفتن ... به ویلیام اشاره کردم و داد زدم
+ اینو میخواین ؟ چند دقیقه منتظر بمونین کارم هنوز تموم نشده
یکی از اونا درحالی که هنوز با اسلحه منو هدف گرفته بود نزدیک تر شد و فریاد زد
>< تسلیم شو
سریع اسلحمو روی سر ویلیام گرفتم و ماشه رو .....
لایک و کام و نشر یادت نرههههههههه
part : 44
chapter : 2
با مشت به سینش میکوبیدم و گریه میکردم . سعی میکرد آرومم کنه ولی حالم خیلی بد بود
× هلن نکن اینجوری با خودت تو حالت خوب نیست
سریع وارد اتاقم شدم و چمدونم رو برداشتم ، لباسامو پرت کردم داخلش
× هلن داری کجا میری ؟
+ به تو هیچ ربطی نداره
به سمتم اومد و دوتا دستامو محکم گرفت
× تو هیچ جا نمیری هلن ....
تو یه حرکت دستمو آزاد کردم و محکم خوابوندم زیر گوشش ... توان گرفتن یه لیوان رو نداشتم ، اما توان خوابوندن یه مشت محکم توی صورت ویلیام رو چرا !
اینجا بود که فهمیدم انتقام و نفرت چقدر میتونه تغییرم بده ... . چمدونمو برداشتم که دوباره جلومو گرفت
+ گمشو کنار
× هلن من بدون تو نمیتونم
با بغضی که گلومو چنگ میزد لب زدم
+ این بود عشق و علاقت نسبت به من ؟ این بود اون همه تلاشی که برای ثابت کردن عشقت به من انجام میدادی ؟ تو خراب کردی همه چیزو ، شاید اگه چنین رفتاری نداشتی بهت فرصت میدادم . تو گند زدی به همه چیز ویلیام ... دیگه خسته شدم از این همه بغض تو گلو ، از این دعوا های تکراری و مسخره ، از قلدر بازی های تو ، از دغدغه های تکراری . تو خرابش کردی !
اشکمو پاک کردم و از کنارش رد شدم
سوار ماشین شدم و به سمت هتل راه افتادم ... انقد گریه کرده بودم که صدام گرفته بود
ویلیام مدام باهام تماس میگرفت اما هیچ اهمیتی نمیدادم
چمدونمو برداشتم و وارد هتل شدم . یکی از اتاق هارو گرفتم ... ساعت 2 بامداد بود . روی تخت خوابیدم و گوشیمو روشن کردم
(41 تماس بی پاسخ از ویلی )
نوتیف رو باز کردم که با این پیام مواجه شدم
ویلی : هلن ، تو مگه نمیگفتی آدما اشتباه میکنن ؟ مگه نمیگفتی بخشش میتونه یکی از ارزشمند ترین دارایی های انسان باشه ؟ خب منم اشتباه کردم . من اشتباه کردم هلن .... چرا منو نمیبخشی لعنتی ؟ بگو کجایی میخوام بیام پیشت . فقط با هم حرف بزنیم نمیخوام برگردونمت به خونه ...
تایپ کردم :
+ بخشش ؟ بخشش دیگه چه معنایی میتونه داشته باشه ؟ برای منی که اینهمه زخم خوردم و دیگه حتی امیدی برای زندگی ندارم ؟ تو تنها پناه من بودی ویلیام اینو یادت باشه که خودت همه چیزو خراب کردی
........... 1 ماه بعد ..........
از ماشین پیاده شدم و به اطراف نگاه کردم . یه بیابون پهناور و عده ای هدف
جلوتر رفتم . ویلیام با صورت خونی و موهای ژولیده روی صندلی به طناب بسته شده بود . رو به روش ایستادم ، سرشو بالا آورد و منو دید
خم شدم و با لبخند شروع کردم
+ حالتون چطوره آقای بارل ؟ میبینم که از ریخت و قیافه افتادی مرتیکه .
× . اینا آدمای توعن ؟
+ اینا ؟ آره آدمای منن . بهشون گفتم یه درس حسابی بهت بدن ، شنیدم که موقع گروگان گیری خیلی اذیتشون کردی
× لعنتی به اینا بگو منو ول کنن دیگه کافیه
+ کافیه ؟ عزیزم الان تازه نوبت به من رسیده
چاقوی تیز رو از جیبم بیرون آوردم و پوزخندی زدم
+ میدونی ، یکی از تفریحات مورد علاقم خلقِ نقش و نگار روی بدنِ انسانه . البته نه انسان عادی ! انسان های پست و کثیفی مثل تو ... مثل تو آقای ویلیام بارل
کاور روی چاقو رو برداشتم و نزدیک تر شدم
+ خب خب . از کجا شروع کنیم ؟ انتخاب کن
× بس کن هلن ...
+ خفشو بابااااا . انتخاب نمیکنی نه ؟ پس خودم انتخاب میکنم
خراش بزرگی روی پاش انداختم که عربده کشید
در همون لحظه که درد میکشید چرخیدم و با پانه ی پا محکم به صورتش ضربه زدم
خونریزی زیادی داشت و فقط به زمین خیره شده بود موهاشو تو چنگم گرفتم و کشیدم عقب
+ تازه اولشه . چرا کم آوردی پس ؟
سیگارمو روشن کردم و پوک زدم
خیلی آروم لب زد
× هر غلطی میخوای بکن . ولی برگرد به خونه
+ عربده هاتو به حرفای مزخرفت ترجیح میدم
سیگارمو روی دستش خاموش کردم
+ زجر بکش .... هر چقدرم درد داشته باشه به اندازه ی دردی که من کشیدم نیست
میتونستم بفهمم که کم کم داره بیهوش میشه و دیگه جونی نداره ... یهو صدای شلیک بیابون رو فرا گرفت
سریع به سمت صدا برگشتم
آدمای ویلی بودن ، اسلحه هاشون رو به سمتم هدف گرفتن ... به ویلیام اشاره کردم و داد زدم
+ اینو میخواین ؟ چند دقیقه منتظر بمونین کارم هنوز تموم نشده
یکی از اونا درحالی که هنوز با اسلحه منو هدف گرفته بود نزدیک تر شد و فریاد زد
>< تسلیم شو
سریع اسلحمو روی سر ویلیام گرفتم و ماشه رو .....
لایک و کام و نشر یادت نرههههههههه
- ۳.۳k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط