{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آدمک خسته شدی از چه پریشان حالی؟

آدمک خسته شدی از چه پریشان حالی؟
پاسی از شب که گذشته است چرا بیداری؟

آن دو چشم پر غم را به کجا دوخته ای؟
دلت از غصه سیاه است چرا سوخته ای؟

تو که تصویر گر قصه ی فردا بودی...
تو که آبی تر از آن آبی دریا بودی...

آدمک رنگ خودت را به کجا باخته ای؟
کاخ امید خودت را تو کجا ساخته ای؟

آخرین بار که بر مزرعه من باریدم...
روی دستان تو من شاپرکی را دیدم...

تو چرا خشک شدی، او چرا تنها رفت؟
من که یک سال نبودم،چه کسی از ما رفت؟

این سکوتت که مرا کشت صدایی تر کن...
این منم آبی باران،تو مرا باور کن...

باور از خویش ندارم که چنین می بارم...
بگذر از این تن فرسوده کز آن بیزارم...

نه دگر بارش تو قلب مرا سودی هست...
نه برای تب من فرصت بهبودی هست...

آنکه پروانه شدن را ز من آموخته بود...
دلش انگار به حال دل من سوخته بود...

شاپرک رفت،دلی مرد،عزا بر پا شد...
رفت و انگار دلم تنها شد...

آری این بود تمام من و این بیداری...
جان باران چه شده از چه پریشان حالی؟
دیدگاه ها (۵)

زنده کردن خاطرات بـایـگـانـی شـده؛ مثل پاک کـردن گـرد و غبار...

چنان رسم زمان از یادها برده‌ست نامم راکه دیگر کوه هم پاسخ نم...

ﺩﯾــــﺮﻭﺯ …ﺳـــﺎﺩﮔﯽ ﺯﯾـــﺒﺎﺗﺮﯾﻦ ﺭﻧﮓ ﺩﻧﯿـــﺎ ﺑــﻮﺩ …ﺍﻣــــﺮﻭﺯ...

چه شباهتی دارندعشقهای امروزی به عقربه های ساعتبی توقف در شوق...

دیدی دلم جام باده‌ست، اما لبی تر نکردیصدها غزل گفتم از تو، ب...

فراتر از خویش

وقتی تو رفتی، حالم بد شد. نه آن‌طور که با یک تبِ ساده چند رو...

باباجونمدل را به چه مشغول کنم که نگیرد بهانه تو رادر این هیا...

بعضی موسیقی‌ها، فراتر از نت و آهنگ هستند؛ آن‌ها شبیه به یک ز...

مَعبودِ خَاموشِ مَن،مَن دیوانه‌وار دلباخته‌ی آن لَحظه‌هایی ب...

مَعبودِ خَاموشِ مَن،مَن دیوانه‌وار دلباخته‌ی آن لَحظه‌هایی ب...

وقتی می‌خندی، دنیای من دگرگون می‌شود؛ انگار در آن لحظه‌ها تم...

حالا که اسب‌های سینه‌ام سرکشی نمی‌کنند، اکنون که طوری آرام گ...

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱۴" در آغوش رویای آبی ات "...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط