ضربان قلب تو‌🫀پارت ۶

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۶

فضای مهدکودک پر از رنگ بود. روی دیوارها، نقاشی‌های کودکانه از آدم‌های بزرگ‌سر و خانه‌های رنگی دیده می‌شد. هوا بوی گچ و مدادشمعی می‌داد.

جونگکوک وسط اتاق نشسته بود. یک صندلی کوچک زیرش بود که به زور وزنش را تحمل می‌کرد. روبه‌رویش صفی از بچه‌های کنجکاو تشکیل شده بود.

اولین مراجعه‌کننده، دختر کوچکی با دو گیس بافته بود. نامش «یونا» بود. با احتیاط نزدیک شد.

جونگکوک به آرامی زانو زد تا هم‌قد او شود. "سلام یونا. من دکتر جونگکوک هستم. می‌خوام با این وسیلهٔ جادویی صدای قلب قهرمانانه‌ات رو گوش کنم. اجازه می‌دی؟"

یونا سرش را تکان داد. جونگکوک گوشی پزشکی را روی سینهٔ کوچک او گذاشت. "هوم... عالی. قوی و منظم می‌زنه. مثل صدای یک اسب قهرمان."

چشمان یونا برق زد. حدیث که کنار ایستاده بود، لبخندی زد.

نوبت پسرک شیطان، «سوجون»، بود. همان که شب مهمانی دسر دزدیده بود. او محکم روی صندلی نشست. "دکتر! قلب من از دایناسور هم قوی‌تره؟"

جونگکوک با جدیت گوشی را گذاشت. "بذار ببینم... وای! واقعاً قویه. اما به نظر می‌رسه یه کم سریع می‌زنه. امروز قایم‌باشک بازی کردی؟"

سوجون با تعجب چشم گرد کرد. "چطور فهمیدی؟"

"قلب‌ها همه چیز رو تعریف می‌کنن."

بچه‌ها یکی یکی آمدند. جونگکوک برای هر کدام توضیحی کودکانه می‌داد. برای یکی صدای قلب را به قطار تشبیه می‌کرد، برای دیگری به طبل جنگلی. برچسب‌های قلب‌شکل را به سینه‌های کوچکشان می‌چسباند.

حدیث تمام مدت تماشا می‌کرد. نگاهش روی جونگکوک بود. روی مهربانی که با بچه‌ها داشت. روی صبری که به خرج می‌داد.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۴صبح روز بعد، نیلسو وقتی از خواب بیدار شد، گوشی‌اش را ...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟗ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.اِریا کنار پ...

......پارت. دوازدهم......

(debt (part 2

.....پارت هجدهم.....

چند پارتی

چند پارتی

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت نهمصبح روز بعد، یونا روی مبل نشس...

تک پارتی

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت هفدهم 𓆪ات هنوز به نوشته روی دیوار خیره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط