{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ضربان قلب توپارت

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۷

وقتی آخرین بچه با برچسب قلب روی لباسش به اتاق بازی رفت، سکوت نسبی برقرار شد.

جونگکوک وسایلش را جمع کرد. دستانش کمی می‌لرزید. نه از خستگی، از چیزی دیگر.

حدیث نزدیک شد. "یک چای داغ چطور؟ ما اینجا چای گل‌بابونه معروف داریم."

"ممنون. عالیه."

در آشپزخانهٔ کوچک مهدکودک، حدیث دو فنجان چای دم کرد. روی میز کوچکی که رویش طرح‌های رنگ‌شدهٔ بچه‌ها پخش بود، نشستند.

"امروز خیلی کمک کردید. بچه‌ها واقعاً خوشحال شدند."

جونگکوک فنجان را در دست گرفت. "منم خوشحال شدم. فضای اینجا... خاصه."

"در مقایسه با بیمارستان؟"

"بله. بیمارستان پر از بوی ضدعفونی و استرسه. اینجا... بوی رنگ و شادیه."

حدیث لبخندی زد. "هر دو لازمن، نه؟ شما جان‌ها رو نجات می‌دید، ما روح‌ها رو پرواز می‌دیم."

جونگکوک به او خیره شد. حرفش عمیق بود. "شما چطور مربی شدید؟"

"همیشه بچه‌ها رو دوست داشتم. اون‌ها صادقن. یا دوستت دارن یا نه. می‌تونن با یه نقاشی ساده دنیا رو تغییر بدن." حدیث نگاهش به پنجره افتاد. "پدرم معلم بود. می‌گفت بهترین درس‌ها رو از بچه‌ها می‌شه یاد گرفت."

"و مادرتان؟"

سکوت کوتاهی افتاد. "مادرم رو چند سال پیش از دست دادم. مشکل قلبی."

جو ناگهان سنگین شد. جونگکوک نفسش در سینه حبس شد. "متأسفم."

حدیث سرش را تکان داد. "قبولش کردم. اما شاید به همین دلیل بود که وقتی گفتید متخصص قلب هستید، احساس غریبی کردم."

چشمانشان به هم گره خورد. در آن نگاه، چیزی عمیق‌تر از یک ملاقات ساده رد و بدل شد.
دیدگاه ها (۰)

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۸جونگکوک داشت از مهدکودک خارج می‌شد که صد...

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۹فردا صبح، جونگکوک با یک کوله‌پشتی پر از ...

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۶فضای مهدکودک پر از رنگ بود. روی دیوارها،...

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۵روز بعد، ساعت ده صبح. جونگکوک مقابل در چ...

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۱۰نقاشی دیوار تمام شده بود. درخت بزرگی با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط