#قرارداد_دوستانه p15
#قرارداد_دوستانه p15
ویو نامجون :
فکرشم نمیکردم کوک همچین پیشنهادی بهشون بده و بیشتر از اون فکرشو نمیکردم که قبول کنن .
کوک بهم گفت که میخواد بره خونش تا یه چیزی برداره .
باهاش رفتم ، روی کاناپه رو به روی اتاقش نشستم و بهش نگاه کردم که با دقت داشت لباس انتخاب میکرد .
آروم دستم رو توی جیبم بردم و نگاهی به رژ توی دستام انداختم و دوباره توی جیب هام گذاشتمش.
همون شبی که کیفش از دستش افتاد رژش رو برداشتم .
میخواستم رنگ اولین لب هایی که لبخندش منو مجذوب خودش کرده داشته باشم .
نامجون : چی برداشتی ؟؟
کوک : چیزی نیست بریم .
دستمو سمت کلید ماشینم بردم که دیدم سویچش رو داخل جیبش گذاشت .
نامجون : ماشین میارم .
کوک : میدونم که میاری ، فقط باید بعد از شام برم جایی .
ویو هانا :
لباسام و پوشیدم و در اتاق لیلی رو باز کردم .
جلوی آینه وایساده بود و داشت آرایش میکرد ه یهو از جاش پرید و داشت میخورد زمین که دستشو گرفتم .
هانا : واسه کی خوشگل میکنییی (خنده)
چشماشو توی حدقه چرخوند ، نمیدونستم حالت عادی نگاه کردنش بود یا بهم چشم غره رفت ، چشم غره رفتن عادتش بود
لیلی : واسه خودم .
به چشمهاش زل زدم آرایش چشم گربه ایش چشم های کشیده ش رو کشیده تر میکرد .
با شدت سرش و سمتم برگردوند .
لیلی : آرایشت کو ؟؟؟
هانا : امشب آرایش نمیکنم .
ویو لیلی :
بدون آرایش هم زیبا بود چشم های قهوه ای و مژه هاش توی چشم میزد ولی نمیخواستم بزارم امشب انقدر ساده باشه .
لیلی : فکرشم نکن .
سمتش رفتم و خط چشمم رو سمت صورتش بردم ، میخواست دستمو پس بزنه ولی محکم روی دستش کوبیدم و دستام رو قاب صورتش کردم .
به زور براش خط چشم ساده ای کشیدم و به مژه های بلند و پرش حالت دادم .
لیلی : خوشگل شدی (خنده )
دستامو از روی صورتش برداشتم و موهاشو باز کردم و موهای حالت دارش رو روی بارونی کوتاهی که توی تنش بود ریختم
ویو نامجون :
فکرشم نمیکردم کوک همچین پیشنهادی بهشون بده و بیشتر از اون فکرشو نمیکردم که قبول کنن .
کوک بهم گفت که میخواد بره خونش تا یه چیزی برداره .
باهاش رفتم ، روی کاناپه رو به روی اتاقش نشستم و بهش نگاه کردم که با دقت داشت لباس انتخاب میکرد .
آروم دستم رو توی جیبم بردم و نگاهی به رژ توی دستام انداختم و دوباره توی جیب هام گذاشتمش.
همون شبی که کیفش از دستش افتاد رژش رو برداشتم .
میخواستم رنگ اولین لب هایی که لبخندش منو مجذوب خودش کرده داشته باشم .
نامجون : چی برداشتی ؟؟
کوک : چیزی نیست بریم .
دستمو سمت کلید ماشینم بردم که دیدم سویچش رو داخل جیبش گذاشت .
نامجون : ماشین میارم .
کوک : میدونم که میاری ، فقط باید بعد از شام برم جایی .
ویو هانا :
لباسام و پوشیدم و در اتاق لیلی رو باز کردم .
جلوی آینه وایساده بود و داشت آرایش میکرد ه یهو از جاش پرید و داشت میخورد زمین که دستشو گرفتم .
هانا : واسه کی خوشگل میکنییی (خنده)
چشماشو توی حدقه چرخوند ، نمیدونستم حالت عادی نگاه کردنش بود یا بهم چشم غره رفت ، چشم غره رفتن عادتش بود
لیلی : واسه خودم .
به چشمهاش زل زدم آرایش چشم گربه ایش چشم های کشیده ش رو کشیده تر میکرد .
با شدت سرش و سمتم برگردوند .
لیلی : آرایشت کو ؟؟؟
هانا : امشب آرایش نمیکنم .
ویو لیلی :
بدون آرایش هم زیبا بود چشم های قهوه ای و مژه هاش توی چشم میزد ولی نمیخواستم بزارم امشب انقدر ساده باشه .
لیلی : فکرشم نکن .
سمتش رفتم و خط چشمم رو سمت صورتش بردم ، میخواست دستمو پس بزنه ولی محکم روی دستش کوبیدم و دستام رو قاب صورتش کردم .
به زور براش خط چشم ساده ای کشیدم و به مژه های بلند و پرش حالت دادم .
لیلی : خوشگل شدی (خنده )
دستامو از روی صورتش برداشتم و موهاشو باز کردم و موهای حالت دارش رو روی بارونی کوتاهی که توی تنش بود ریختم
- ۷۸۳
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط