فعالیت شروع شد
فعالیت شروع شد
یه چند روزی حالم خوب نبود ولی پر انرژی برگشتم
P3
به سمت حیاط کمپ رفتم. دلم برای جورجی تنگ شده بود. دوست پسرم. البته هم دیگه رو تا حالا ندیده بودیم اما گفته بود برای تابستون میره کمپ. و کمپ یکی از بهترین جاهاست که از ۴ تا برادر بزرگتر دور بشم و به دوست پسرم برسم. گوشیمو برداشتم و بهش زنگ زدم. صدای زنگ گوشی از پشت سرم اومد. برگشتم. عکسشو برام فرستاده بود.
ا.ت: جورجی!
جورجی: ا.ت سلام!
و به سمتش رفتم و بغلش کردم.
ا.ت: اصلا توقع نداشتم اینجا باشی.
جورجی: این کار خداس ما ۲ تا تو یه کمپ.
ا.ت: بیا بریم.
دستشو گرفتم و به سمت راهرو کمپ رفتیم...
روز عالی بود. در اتاقو باز کردم و روی تختم خوابیدم.
نش: خب ا.ت چیکار کردی؟
ا.ت: یه روز عادی تو کمپ تو چیکار کردی؟
نش: یه روز عادی مثل تو
پس حتما خیلی غیر عادی بوده! اینو با خودم گفتم و خوابیدم.
راوی ویو:
در اتاق زده شد.
گریسون: اومدم.
همه خواب بودن. گریسون به سمت در رفت و بازش کرد.
جورجی: سلام.
گریسون: اشتباه اومدی.
جورجی: گریسون.
گریسون: منو از کجا میشناسی؟
جورجی: با ا.ت کار دارم. ا.ت هاثورن.
گریسون: چیکارش داری؟
جورجی: من جورجی ام!. دوست پسرش.!
گریسون: اوه نمیدونستم دوست پسر داره. یکم خجالتیه بیا تو.
جورجی وارد شد و ا.ت و نش رو بغل هم دید.
جورجی: اهههه چه نازه.
گریسون: بعضی وقتا رو مخه. یکی از دلایلی که دوست دختر قبلی نش ازش جدا شد، ا.ت بود.
جورجی: پس روابط خانوادگی پیچیده ای دارید.
گریسون: آره!؛ بدجوری پیچیدن.
ا.ت ویو: چشمامو باز کردم. جورجی و گریسون در حال صحبت. واو. عجیب بود.
ا.ت : سلام.
جورجی: سلام my dear
خندیدم و به سمتش رفتم و بوسیدمش.
گریسون: حسودیم شد.!
ا.ت : شما هاثورن ها چقدر حسودین.
The end
یه چند روزی حالم خوب نبود ولی پر انرژی برگشتم
P3
به سمت حیاط کمپ رفتم. دلم برای جورجی تنگ شده بود. دوست پسرم. البته هم دیگه رو تا حالا ندیده بودیم اما گفته بود برای تابستون میره کمپ. و کمپ یکی از بهترین جاهاست که از ۴ تا برادر بزرگتر دور بشم و به دوست پسرم برسم. گوشیمو برداشتم و بهش زنگ زدم. صدای زنگ گوشی از پشت سرم اومد. برگشتم. عکسشو برام فرستاده بود.
ا.ت: جورجی!
جورجی: ا.ت سلام!
و به سمتش رفتم و بغلش کردم.
ا.ت: اصلا توقع نداشتم اینجا باشی.
جورجی: این کار خداس ما ۲ تا تو یه کمپ.
ا.ت: بیا بریم.
دستشو گرفتم و به سمت راهرو کمپ رفتیم...
روز عالی بود. در اتاقو باز کردم و روی تختم خوابیدم.
نش: خب ا.ت چیکار کردی؟
ا.ت: یه روز عادی تو کمپ تو چیکار کردی؟
نش: یه روز عادی مثل تو
پس حتما خیلی غیر عادی بوده! اینو با خودم گفتم و خوابیدم.
راوی ویو:
در اتاق زده شد.
گریسون: اومدم.
همه خواب بودن. گریسون به سمت در رفت و بازش کرد.
جورجی: سلام.
گریسون: اشتباه اومدی.
جورجی: گریسون.
گریسون: منو از کجا میشناسی؟
جورجی: با ا.ت کار دارم. ا.ت هاثورن.
گریسون: چیکارش داری؟
جورجی: من جورجی ام!. دوست پسرش.!
گریسون: اوه نمیدونستم دوست پسر داره. یکم خجالتیه بیا تو.
جورجی وارد شد و ا.ت و نش رو بغل هم دید.
جورجی: اهههه چه نازه.
گریسون: بعضی وقتا رو مخه. یکی از دلایلی که دوست دختر قبلی نش ازش جدا شد، ا.ت بود.
جورجی: پس روابط خانوادگی پیچیده ای دارید.
گریسون: آره!؛ بدجوری پیچیدن.
ا.ت ویو: چشمامو باز کردم. جورجی و گریسون در حال صحبت. واو. عجیب بود.
ا.ت : سلام.
جورجی: سلام my dear
خندیدم و به سمتش رفتم و بوسیدمش.
گریسون: حسودیم شد.!
ا.ت : شما هاثورن ها چقدر حسودین.
The end
- ۶۱۹
- ۲۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط