P1
P1
در کمدمو بستم. به سمت در رفتم. آخرین کلاسم تموم شده بود. به سمت ماشین برادرم رفتم.
بیلی: زود اومدی.ولی دیر تر از اون هویجج
بیانکا: هی بیلی.
سوار ماشینش شدم. بیلی برادر بزرگتر خونی ام.۱ سال بزرگتر و مکس هم خواهر خونده امم
بیانکا: سلام مکسین.
مکس: سلام
منو اون اوکی بودیم ولی اونو بیلی ام دربارش حرف نزنیم.
تکالیفمو انجام دادم. تلفن داخل اتاقم زنگ خورد.
برداشتم.
استیو: سلام امم بیانکا
بیانکا: هرینگتون. شماره تلفن
استیو: میخواستم بدونم خوبی.
بیانکا: آره عالیم الان ساعت ۸ شبه هرینگتون و من
پرید وسط حرفم
استیو: استیو!
بیانکا: چی؟
بیلی: بیانکا.
صدام زد
بیانکا: من باید برم
استیو: امم فقط فردا ساعت ۶ جلوی در
بیانکا: مرکز بازی.
تلفن رو گذاشتم
بیلی: چرا جواب نمیدی؟ کی بود؟
بیانکا: دوستم امم ببخشید که زودتر در خدمتتون نبودم ارباب حالا بگو چی میخوای
بیلی: هیچی. میخواستم بگم خوراکی داری
بیانکا: نه ندارم برو دیگه.
و بیرون رفت...
در کمدمو بستم. به سمت در رفتم. آخرین کلاسم تموم شده بود. به سمت ماشین برادرم رفتم.
بیلی: زود اومدی.ولی دیر تر از اون هویجج
بیانکا: هی بیلی.
سوار ماشینش شدم. بیلی برادر بزرگتر خونی ام.۱ سال بزرگتر و مکس هم خواهر خونده امم
بیانکا: سلام مکسین.
مکس: سلام
منو اون اوکی بودیم ولی اونو بیلی ام دربارش حرف نزنیم.
تکالیفمو انجام دادم. تلفن داخل اتاقم زنگ خورد.
برداشتم.
استیو: سلام امم بیانکا
بیانکا: هرینگتون. شماره تلفن
استیو: میخواستم بدونم خوبی.
بیانکا: آره عالیم الان ساعت ۸ شبه هرینگتون و من
پرید وسط حرفم
استیو: استیو!
بیانکا: چی؟
بیلی: بیانکا.
صدام زد
بیانکا: من باید برم
استیو: امم فقط فردا ساعت ۶ جلوی در
بیانکا: مرکز بازی.
تلفن رو گذاشتم
بیلی: چرا جواب نمیدی؟ کی بود؟
بیانکا: دوستم امم ببخشید که زودتر در خدمتتون نبودم ارباب حالا بگو چی میخوای
بیلی: هیچی. میخواستم بگم خوراکی داری
بیانکا: نه ندارم برو دیگه.
و بیرون رفت...
- ۶۶۱
- ۲۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط