{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خیلی قشنگه.

خیلی قشنگه.


در عالم کودکی به مادرم قول دادم که تا همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوست نداشته باشم.

مادرم مرا بوسید و گفت : نمی توانی عزیزم!!

گفتم می توانم، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم.
مادر گفت یکی می آید که نمی توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی ...

نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم، ولی خوب که فکر می کردم مادرم را بیشتر دوست داشتم.
معلمی داشتم که شیفته اش بودم ولی نه به اندازه مادرم ...

بزرگتر که شدم عاشق شدم ...

خیال کردم نمی توانم به قول کودکی ام عمل کنم ... ولی وقتی پیش خودم گفتم کدامیک را بیشتر دوست داری باز در ته قلبم این مادر بود که انتخاب شد ...

سالها گذشت
سالها گذشت و یکی آمد ...
یکی که تمام جان من بود، همه ی عمر من بود ...

همانروز مادرم با شادمانی خندید و گفت دیدی نتوانستی ...

من هرچه فکر کردم، او را از مادرم و از تمام دنیا بیشتر می خواستم.
او با آمدنش سلطان قلب من شده بود.

من دیگر نمی توانستم به قول دوران کودکیم عمل کنم ...
دیدگاه ها (۲)

😂چی پیشه خودم فکر کردم ؟فکر کردم که هیت نمی گیرم فکر می کردم...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❸_بخش اول_چشمهايت را میبوسم میدانم هيچ كسهيچ‌گاه...

پارت ۲۳ تمام مسیر تا کافه به حرفی که صبح به تهیونگ زده بودم ...

زاد روزم مبارک♥︎ بیست و سه مرداد هشتادو چهار زاده شدم توی عص...

اگر انسان‌ها را دوست داری و به خاطر خدا می‌خواهی رشدشان بدهی...

‏ ‏🦊[۰۰:۲۴ ~ ۰۰:۲۷ به وقت مکزیک]بنگ-های ㅎㅎㅎامروز هم خوب اجرا...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلـایـیpart_16ویو میراچند ثانیه فقط ...

🥀 قسمت هشتم فاطمه چه کسی بود؟تا اینجا شاید فکر کرده با...

Pat:6اسم: عاشق چشماش شدمجونگکوک . سرم و اوردم بالا و با خنده...

رمان: دوست پسرِ روانیپارت سوم: پژواکِ یک کابوسحالا یک سال از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط