{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(☆PART10)

(☆PART10)
ویوی چند ساعت پیش تهیونگ

وقتی که ات رفته من
چندتا از بادیگاردامو
فرستادم که ات رو دنبال کنن
ببینم بهم دروغ نمیگه و جاهای دیگه نمیره

بعد چند دقیقه بادیگاردی که فرستاده
بودم دنبال ات بهم زنگ زد
مکالمه
_سلام ارباب
=بگو
ــ ارباب خانوم به شما دروغ گفتند
و اومدند بار
=چی میگی کدوم بار
ــ بار( )
=حواستون باشه بهش
الان میام

تا خواست جوابمو بده و بگه باشه
گوشیو قطع کردم وگفتم ماشینمو اماده
کنن
سوار ماشین شدم وبا سرعت راهی
بار شدم بعد ۵ مین رسیدم

داشتم همینجور دنبال ات میگشتم
دیدم که یه پسره دستشو گرفته
وداره بزور میبرش و ات داره گریه میکنه

دیگه خون جلوی چشمامو گرفته بود
رفتم جلو ودستشو از تو دست ات کشیدم
وخوابوندمش روی زمین کلی مشت زدم تو صورتش


و کل این ماجرا هارو به ات گفتم

+ببخشید که بدون اجازه اومدم من
نمیخواستم که اینجوری بشه

=این کارت تاوان هم داره
که تو باید امشب تاوانش روبدی

ویوی ات
وقتی این حرفو زد مو به تنم سیخ شد
نمیدونستم که چی بگم و از ترس تو
خودم پیچیده بودم

بعد از ۲۷مین رسیدیم امارت

منم بدو بدو رفتم اتاقم و خودمو
انداختم روی تخت
اخه کنار اون غول حتی نمیتونستم
نفس بکشم
یعنی منظورش از تاوان چی بود
اه ولش کن

رفتم یک حموم ۱۵مینی گرفتم
و لباس خواب خرسیمو پوشیدم
موهامو خشک کردم و شونه کردم رفتم
توی تختم پتو کشیدم
روی خودم

همینجور که چشمام داشت سیاهی میرفت
یهو دیدم یکی در اتاقمو باز کرد
وبرگشتم نگاهی به در کردمو وچند
بار پلک زدم دیدم که......



لایک: 40🧸🩷
دیدگاه ها (۰)

(☆PRAT11)دیدم که تهیونگ توی چهارچوب دروایساده وهمینجور داره ...

دنبال کنین که پشیمون نمیشید👈🏻https://wisgoon.com/wiwish.a

☆(part9)☆برگشتم به صورتش نگاهکردم قشنگ دقت کردم دیدم تهیونگ ...

آدم های درست زمان اشتباه ... pr5-----------------ویوی ا/ت ات...

part19 عشق پنهان《ویوی ات》وای دروغ گفتن چقدر سخته اههه 《از زب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط