"همه چیز از اونجا شروع شد !....🥊🎭🎸"
"همه چیز از اونجا شروع شد !....🥊🎭🎸"
#part10🍷🎸
سریع خودمو جمع و جور کردم و اومدم نزدیک تر .
- بچه ها !
فردا صبح مهمون داریم .
دنیا:
- کی مهمون داره !؟
شما؟!
سرمو برای تایید تکون دادم.
- آره.
هلیا:
- خب این که عادیه!
شما همیشه مهمون دارین! .
نمیفهمیدنااا .
-این دفعه فرق میکنه.
خانواده ی مادریم میخوان بیان! .
هلیا:
- خب مگه خانواده ی مادریت چشونه؟!
دنیا:
- راست میگه!
- چیزیشون نیست؛
من چیزیمه! .
دنیا گیج گفت:
- درست حرف بزن ببینم !
کامل بگو؛
من اینطوری نمیفهمم! .
- بابا! اینایی که میگم
شامل پدربزرگ،مادر بزرگ
دایی و خاله نمیشن!
خانواده ی مادری مامانم میخوان بیان
نه خانواده ی من!
خانواده ی مامانم!
هر دو گیج زل زده بودن بهم .
هلیا:
- باور کن یه کلمه از حرفاتو نفهمیدیم!
دنیا برای تایید سرشو بالا و پایین کرد.
عجب گیری کردیما !
¤¤¤¤¤🥊 📕 🖋🎸🍷🕯¤¤¤¤¤
#part10🍷🎸
سریع خودمو جمع و جور کردم و اومدم نزدیک تر .
- بچه ها !
فردا صبح مهمون داریم .
دنیا:
- کی مهمون داره !؟
شما؟!
سرمو برای تایید تکون دادم.
- آره.
هلیا:
- خب این که عادیه!
شما همیشه مهمون دارین! .
نمیفهمیدنااا .
-این دفعه فرق میکنه.
خانواده ی مادریم میخوان بیان! .
هلیا:
- خب مگه خانواده ی مادریت چشونه؟!
دنیا:
- راست میگه!
- چیزیشون نیست؛
من چیزیمه! .
دنیا گیج گفت:
- درست حرف بزن ببینم !
کامل بگو؛
من اینطوری نمیفهمم! .
- بابا! اینایی که میگم
شامل پدربزرگ،مادر بزرگ
دایی و خاله نمیشن!
خانواده ی مادری مامانم میخوان بیان
نه خانواده ی من!
خانواده ی مامانم!
هر دو گیج زل زده بودن بهم .
هلیا:
- باور کن یه کلمه از حرفاتو نفهمیدیم!
دنیا برای تایید سرشو بالا و پایین کرد.
عجب گیری کردیما !
¤¤¤¤¤🥊 📕 🖋🎸🍷🕯¤¤¤¤¤
- ۷۱
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط