( 3 تفنگدار )
( 3 تفنگدار )
پارت۱۶۵
جونگکوک تند و عصبی باعث قطع شدن حرفش شد
جونگکوک: بسه دیگه هرچی میگم خودم رو کنترل کنم بزارم اپن سوک تصمیمی بگیره ولی نمیزارین !
تهیونگ جدی گفت
تهیونگ: تصمیمی نمیومدن که بگیره
عمیق و جدی به اون سوک خیره شد .. ولی اون سوک دامن لباس سفیدش را به چنگش گرفت تا بغضش را حضم کند جیمین بعد از کلی سکوت با لحن آرامی گفت
جیمین : تهیونگ هرچی گفتی قبول ولی... این حرفت خیلی سنگینه یعنی چی که بچه اون سوک از تو نیست این اصلا حرفیه تو به عشق اعتماد نداری و نداشتی چون هیچ وقت این فکر به ذهن مردی نمیاد مگر اینکه با هم رابطه ای نداشته باشین
جین بلافاصله دست به سینه گفت : درسته حق با جیمینه
نامجون اضافه کرد : هیچ وقت نمیتونم همچنین فکری راجبه عشقم بکنم میدونی که ازدواج اجباری داشتم ولی عاشق زنم هستم
نرم دست هوا یونگ را گرفت سپس بوسید یونگی همچنین به یاد خاطرات گذشته افتاد در آن سالن که سکوت بود آروم گفت
یونگی : وقتی موضوع عشق میاد کار و زندگی برات پوچ میشن
یا شنیدن این جمله تند همه به یونگی چشم دوخت یوری نرم سرش ت بلند کرد سپس چشم به یونگی دوخت ...
یوری عمیق به زمین خیره ماند : میدونی تهیونگ من همیشه به این فکر میکنم که تو چطور منو بخشیدی
جیمین تند پرسید : تو چه ربطی به یوری داری یونگی هیونگ !
یونگی به صندلی تکیه داد : خیلی خوب پرسیدی جیمین ! .. من .. عاشق شدم .. عشق نامفهوم درد و سختی.. چشم به تهیونگ دوخت سپس غمگین گفت
یونگی : تو چرا منو بخشیدی ؟ چطوری اینو قبول کردی ؟
تهیونگ تنها یک لبخند تلخی ای زد سپس به زمین خیره ماند محکم گفت
ته یونگ: معلومه " عشق "
یونگی تلخ خندید سپس سمت ها ی چشم دوخت
یونگی : برام نوشیدنی میاری ؟
هاری تند سری تکون داد سپس گنگ بلند شد به سمت راه رو رفت سپس از راه رو ابور کرد بلاخره به آشپزخانه رسید تند خم شد سپس در کابینت پایین را باز کرد شیشه قرمز رنگ را برداشت ٫ اینه ؟ آخ مرد های مست ٫ سری از تأسف تکون داد سپس تند بلند شد چرخید و با سر خورد به چیزی سفتی اخم کرد سپس تند دستش را روی پیشانیش کشید
هاری : هیییی ..
تند به بالا نگاه کرد و با نگاه خشن و پسخند جونگکوک مواجه شد تند پلک زد و قلبش همچنین با برخورد با سینه اش باعث تنگی نفس اش شد
جونگکوک پسخندی زد سپس سرش را نزدیک صورت هاری برد
جونگکوک: چرا ترسیدی ؟
هاری تند نگاه ازش دزدید سپس چابک گفت
هاری : عه منو ترس ؟ به نظرت اینا با هم گفته میشن ؟
جونگکوک لحظه ای عمیق نگاهش کرد با آن تیله های عاشقانه دوخته به آن چشم های براق حاصل از نور الماس... هاری خندش محو شد سپس تند نگاهش ره به پایین دوخت جونگکوک با لحن آرومی گفت
جونگکوک : چرا حرفمو باور نمیکنی ؟
هاری پسخندی صدا داری زد سپس آروم چشم به چشم های جونگکوک دوخت
لایک یادت نره رفیق
پارت۱۶۵
جونگکوک تند و عصبی باعث قطع شدن حرفش شد
جونگکوک: بسه دیگه هرچی میگم خودم رو کنترل کنم بزارم اپن سوک تصمیمی بگیره ولی نمیزارین !
تهیونگ جدی گفت
تهیونگ: تصمیمی نمیومدن که بگیره
عمیق و جدی به اون سوک خیره شد .. ولی اون سوک دامن لباس سفیدش را به چنگش گرفت تا بغضش را حضم کند جیمین بعد از کلی سکوت با لحن آرامی گفت
جیمین : تهیونگ هرچی گفتی قبول ولی... این حرفت خیلی سنگینه یعنی چی که بچه اون سوک از تو نیست این اصلا حرفیه تو به عشق اعتماد نداری و نداشتی چون هیچ وقت این فکر به ذهن مردی نمیاد مگر اینکه با هم رابطه ای نداشته باشین
جین بلافاصله دست به سینه گفت : درسته حق با جیمینه
نامجون اضافه کرد : هیچ وقت نمیتونم همچنین فکری راجبه عشقم بکنم میدونی که ازدواج اجباری داشتم ولی عاشق زنم هستم
نرم دست هوا یونگ را گرفت سپس بوسید یونگی همچنین به یاد خاطرات گذشته افتاد در آن سالن که سکوت بود آروم گفت
یونگی : وقتی موضوع عشق میاد کار و زندگی برات پوچ میشن
یا شنیدن این جمله تند همه به یونگی چشم دوخت یوری نرم سرش ت بلند کرد سپس چشم به یونگی دوخت ...
یوری عمیق به زمین خیره ماند : میدونی تهیونگ من همیشه به این فکر میکنم که تو چطور منو بخشیدی
جیمین تند پرسید : تو چه ربطی به یوری داری یونگی هیونگ !
یونگی به صندلی تکیه داد : خیلی خوب پرسیدی جیمین ! .. من .. عاشق شدم .. عشق نامفهوم درد و سختی.. چشم به تهیونگ دوخت سپس غمگین گفت
یونگی : تو چرا منو بخشیدی ؟ چطوری اینو قبول کردی ؟
تهیونگ تنها یک لبخند تلخی ای زد سپس به زمین خیره ماند محکم گفت
ته یونگ: معلومه " عشق "
یونگی تلخ خندید سپس سمت ها ی چشم دوخت
یونگی : برام نوشیدنی میاری ؟
هاری تند سری تکون داد سپس گنگ بلند شد به سمت راه رو رفت سپس از راه رو ابور کرد بلاخره به آشپزخانه رسید تند خم شد سپس در کابینت پایین را باز کرد شیشه قرمز رنگ را برداشت ٫ اینه ؟ آخ مرد های مست ٫ سری از تأسف تکون داد سپس تند بلند شد چرخید و با سر خورد به چیزی سفتی اخم کرد سپس تند دستش را روی پیشانیش کشید
هاری : هیییی ..
تند به بالا نگاه کرد و با نگاه خشن و پسخند جونگکوک مواجه شد تند پلک زد و قلبش همچنین با برخورد با سینه اش باعث تنگی نفس اش شد
جونگکوک پسخندی زد سپس سرش را نزدیک صورت هاری برد
جونگکوک: چرا ترسیدی ؟
هاری تند نگاه ازش دزدید سپس چابک گفت
هاری : عه منو ترس ؟ به نظرت اینا با هم گفته میشن ؟
جونگکوک لحظه ای عمیق نگاهش کرد با آن تیله های عاشقانه دوخته به آن چشم های براق حاصل از نور الماس... هاری خندش محو شد سپس تند نگاهش ره به پایین دوخت جونگکوک با لحن آرومی گفت
جونگکوک : چرا حرفمو باور نمیکنی ؟
هاری پسخندی صدا داری زد سپس آروم چشم به چشم های جونگکوک دوخت
لایک یادت نره رفیق
- ۱۷.۷k
- ۱۶ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط