{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

معشق من

#𝑴𝒚_𝒍𝒐𝒗𝒓
معشُۆقہ منْ
#تک پارتی
#تهکوک
#تهیونگ
#جونگکوک

امروز یه روز تعطیل لذت بخش بود، هوای افتابی، صدای پرنده ها، نسیم خنک بهاری
تهیونگ تصمیم گرف این روز لذت بخش رو
جایی بگذرونه... دریا، جنگل یا حتی بره جزیره جه جو....
ولی خب، تهیونگ جنگل رو انتخواب کرد
وسایل نقاشی رو گرفت و پشت ماشین گذاشت. یه لباس معمولی ولی شیک پوشید
ماشین رو روشن کرد و رفت
توی راه از منظره ها لذت برد، اهنگ رو زباد کرده بود و کاملا توی حال و هوای خودش بود. به جنگل رسید
پارک کرد....
خانواده های زیادی اونجا بودن، تهیونگ به اعماق جنگل رفت و جای زیبایی رو انتخواب کرد. وسایلش رو اورد و پارچه/زیلو رو پهن کرد
بوم نقاشیش رو اماده کرد، رنگ هاش رو چید و قلم در دست شد. داشت فکر میکرد چی بکشه...

«نمیدونم... خب، شاید بتونم همین جنکلی که روبه روم هست رو بکشم، قشنگ میشه»

تهیونگ شروع به کشیدن جنگل کرد، هر رنگ رو، هر خط رو با استعداد و دقت میکشید
نقاشیش تازه شروع شده بود ولی از همین الان هم زیبا بود...

از اون طرف مردی که با پدر و مادر و خواهر به جنگل اومده بود داشت مستقیم به تهیونگ نگاه میکرد. بالای درختی نشسته بود
لباس هایی که بیشتر حالت لش و گشاد داشت پوشیده بود، رنگ های تیره
دست به سینه شد و فقط نگاه کرد...
تهیونگ سنگینی نگاه رو روی خودش حس کرد ولی سعی کرد توجه ای نکنه
ناگهان صدای بوت های سنگیتی و شنید و بعد زمزمه ای اروم، صدایی مردانه و بم زیر گوشش و داغی نفس های مرد رو احساس کرد.. خشکش زد، مرد گفت:

«استعداد خاصی توی نقاشی کشیدن داری، میتونم ببینم»

دست مرد روی شکم تهیونگ رفت، دست هاش عملا نصف شکم تهیونگ رو پوشاند، ناگهان تهیونگ رو سمت سینه خود کشید، دستم رو دور تهیونگ حلقه کرد و چونه اش رو روی شونه تهیونک گذاشت. یک طرف دستش کاملا تتو بود تا روی انگشتاش و طرفی دیگه... بدون تتو. نفس داغش گردن تهیونگ رو اتیش داد، هرچند اون سرخی ای که از گردن تهیونگ داشت میرفت بالا تا کل صورتش رو بپوشانه هم بی تاثیر نیست
مرد دوباره زمزمه کرد

«اسم من جونگکوک.... جئون جونگکوک، ولی تو میتونی منو کوک صدا کنی»

تهیونک منقبض شد... جونگکوک... اسمی عادی در این حال غیرعادی. اسمی که وقتی به گوش میرسه لرزه به وجود ادم میندازه... جئون جونگکوک، مدیرعامل بدنامی که به بی رحمی و معتاد به کار بودن معروفه. ولی در این حالت زیاد بهش نمیاد که بی رحم یا معتاد به کار باشه... چند لحضه بعد شصت جونگکوک اروم شروع به نوازش پهلو تهیونگ کرد... تهیونگ کم کم در اغوش جونگکوک شل شد و اروم شد... یه حس عجیبی داشت، انگار از اول به اونجا تعلق داشت. جوری که عطر جونگکوک اونو بلعیده بود، یا بازو های جونگکوک دور کمرش، طوری که بدنش قالب در اغوش جونگکوک بود... از دیدش همشون بی نقص بودن. تهیونگ گفت:

«اغوشت... بهم حس ارامشی میده که حتی توی اغوش مادرم نداشتم»

جونگکوک پوزخندی زد و اروم لب هاش رو روی گرد تهیونگ گذاست، بوسه های نرمی به گردن تهیونگ گذاشت. گفت:

«خوبه... پس تا ابد همینجا باش»

ناگهان تهیونگ چرخید، نقاشی کاملا فراموش شد. دستش رو دور گردن جونگکوک حلقه کرد و با جسارتی که معلوم نیست از کجا اومد... جونگکوک را بوسید. جونگکوک چشمش از تعجب گشاد شد ولی بعد بسته شد. بوسه رو عمیق تر کرد... تهیونک کم کم از بوسه جدا شد... از اغوش جونگکوک بیرون اومد و وسایل نقاشی اش رو جمع کرد... انگار... اماده رفتن شد، قلب جونگکوک ریخت...

«هی... نرو»

«من کارم تموم شده، باید برم»

«اگه... من بگم که عاشقت شدم. چی؟!»

تهونگ پوزخند زد. چرخید و به جونگکوک نگاه کرد

«اگه منم بگم که به عشق در نگاه اول اعتقاد پیدا کردم چی؟!»

جونگکوک اروم خندید و دستش رو روی کمر تهیونگ گذاشت و سمت سینه خود کشید

«خوبه، چون منم به عشق در یک اغوش اعتقاد پیدا کردم»

تهیونگ خندید و جونگکوک رو بوسید... اونا پایان خوشی داشتن...

پ̤̮ا̤̮یا̤̮ن̤̮

بچه ها این داستان تهکوک بود چون درخواستی از تهیونک داشتید. اگه درخواستی تک پارتی داشتید زیر همین پست بگید😌
دیدگاه ها (۳۶)

دوست پسر قاتل من

دوست پسر قاتل من

**تاریکی در روز** #PART_9 #Jeon_rinaمهمونی مثل همیشه بود: ...

**تاریکی در روز** #PART_8 #Jeon_rinaماشین مشکی در سکوت شب ...

⁦✿My lovely idol⁦✿ 2✯part:²⁷ایوان دستش رو روی گردن هیونا گذا...

𝑴𝒓 𝒋𝒆𝒐𝒏 | 𝒑𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟎-من بچه نیستم!! جونگکوک با صدای بم خندید و ...

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ²⁴چندماه بعد...یونگی، جیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط