{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قلمی از قلمدان قاضی افتاد.

قلمی از قلمدان قاضی افتاد.
شخصی که آنجا حضور داشت گفت : جناب قاضی کلنگ خود را بردارید.
قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک این قلم است نه کلنگ.
تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟
مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی.
دیدگاه ها (۱)

شخصی شیر می فروخت و آب در آن می ریخت، پس از چندین سال، سیلاب...

خواجه‌ای مال خود را بین فرزندانش تقسیم می‌کرد و غلامی خردسال...

بـزرگ که میشــــوی ؛غصـه هایت زودتـر از خـودت قـد می کشــند ...

چه سخت است ، تشییع عشق بر روی شانه های فراموشی و دل سپردن به...

فراتر از خویش

𝒫𝒶𝓇𝓉 3 عقد با رئیس مافیا چند روز گذشت.ات فکر می‌کرد آن اتفاق...

«سجاده‌ای که خالی ماند»کاش قبل از آن رفتن، دنیا برای لحظه‌ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط