{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"پارت_پنجم"

"پارت_پنجم"

**«آن شب، در قلبِ لندن...»**

میدان اصلی شهر، زیرِ آسمانی سیاه و بی‌رحم، لبریز از جمعیتِ تشنه‌ی تماشا بود. فانوس‌های روغن، سایه‌هایی لرزان بر صورتِ مردمی می‌انداختند که برای تماشای یک مرگ جمع شده بودند. لایلا، در میانه‌ی میدان، به ستون‌های چوبیِ اعدام بسته شده بود؛ پیکری نحیف که در میانه‌ی آن میدانِ بزرگ، کوچک و تنها به نظر می‌رسید.آلستور، تنها کودکِ ایستاده در میانه‌ی آن جمعیتِ عظیم، با چشمانی که دیگر نه مثل یک کودک، بلکه مثل یک ناظرِ بی‌روح می‌نگریست، به مادرش خیره شده بود. لایلا، در میانه‌ی زاری‌های پنهانی که در دل داشت، تنها از خدا طلبِ بخشش می‌کرد.

پاپ، به عنوانِ قاضی و جلادِ آن دوران، که وظیفه‌ی پاکسازیِ گناهکارانِ «ستاره‌پرست» را بر عهده داشت، مشعلی را در دست گرفت. شعله‌های سرخ و لرزانِ آتش، بر چهره‌ی زیبا و جوانِ لایلا رقص می‌کردند و سایه‌ای شوم بر پیشانی‌اش می‌انداختند. لایلا، با آخرین توانِ جانش، نگاهش را به آلستور دوخت. صدای او چنان ضعیف و لرزان بود که گویی از میانِ مِه برخاسته است:

«همیشه لبخند بزن، پسر کوچکم... هرگز دست از کاوش در آسمان برندار... و در این زندگیِ پر از تاریکی، عشق واقعی را پیدا کن؛ کسی را پیدا کن که بتواند خلاءِ درونِ تو را پر کند...»

آلستورِ شش‌ساله، در میانه‌ی آن هیاهو و شعله‌های آتش، معنای این کلمات را نمی‌دانست. او فقط می‌دید که مادرش در حالِ محو شدن است. قطراتِ اشک، آرام و بی‌صدا، از مژه‌های او سرید و بر گونه‌های مخملی‌اش نشست؛ اشک‌هایی که دیگر نه از سرِ غم، بلکه از سرِ یک سوگابدی بودند.
________*_______*______*___
#از_جنس_ستاره_ها
#پارت_پنجم
______*______*___*_____
شرط پارت بعد:
10 تا لایک
4 تا فالو اضافه شه به پیچ زیر @luceifer
دیدگاه ها (۳)

رادیواستاتیک بهترین شیپه

سناریو رادیو اپل

سناریو تهیونگ

سناریو رادیو اپل

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط