Part
Part: 12
The name of the story: My bloody love(عشق خونین من)
هرجا یه تیکه از گوشت اون طعمه بدبخت که به اصطلاح بادیگارد هیونجین بود و داشت فضولی میکرد افتاده بود.
فقط یه اسکلت تیکه شده کمی گوشت چسبیده به استخوان.
استخوان هارو جمع کردم و و برای دست ورزی و سرگرمیم مرتب به شکل اسکلت درش آوردم......
کارم که تمام شد گفتم:
آخییی آدم خوبی بود(آره ارواح عمش)
رومو برگردوندم که برم و دیدم بله بالا در اصلی که من با اون پست فطرت درگیر بودم دوربین هست بلکه نه فقط اینجا کله خونه، عجیب هم نیست بالاخره یه آدم مست که جلوی بقیه یه مافیائه قدرتمنده باید دوربین هم داشته باشه نداشته باشه جای تعجبه!
برای دوربین یه بوس تو هوا فوت کردم و کلید رو برداشتم، داشتم درو باز میکردم نشد!
وا، تک تکه کلید هارو امتحان کردم، کلی دعا کردم که باز بشه ولی نه!
کلید یکی مونده به آخری هم جواب نداد، و آخری...
دلم به کلید آخریه اطمینان داشت که، بله...نههههههههههههههههههه
باز نشد!
داد زدم:
هیونجینننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن...
هیونجین با نیشخندی بر لب اومد بیرون!
حرصم گرفته بود حرصم گرفتهههههه بود در حدی که دلم می خواست اونم مثل این بکشم!
گفتم:
زهرماررررررر، سگه کثیف خنده داره؟
گفت:
تو فکر کردی من خرم یا برای این مواقع برنامه نریختم؟
تو فکر کردی می تونی از دست من فرار کنی؟
هه، کور خوندی بچه!
با لحن نفرین گفتم:
تو نمی تونی منو زیاد پیشه خودت نگه داری، دیوونت میکنم، شبا میام بالاسرت خفه ت میکنم، اذیتت میکنم اگه بشه هم مثل این بیچاره سرت میارم!
هیونجین:
توووووو!
فعععک نکنم، کوچولو!
من:
چیشد تا همین ۲۰ دقیقه پیش ماه قشنگت بودم؟
هیونجین:
چیشد تا همین ۲۰ دقیقه پیش تو زن آینده و من شوهره آینده ت بودم؟
من:
هیونجین، کم.......
و بدترین کاری که می تونه رو اعصابم باشه پریدن وسطه حرفم، در آخر گفت:
یا الان باهام میای داخل یا اگه سرپیچی کنی میندازمت تو اون زیرزمین و دهنتو با یه وسیله دردناک و مخصوص میبندم، هیچ کس هم متوجه نمیشه، که تو کجایی!
نظرت؟
من:
در زیرزمین کجاست؟
چرا من نمی تونم ببینم؟!
خنده شیطانیه بلندی کرد و گفت:
خب اگه قرار بود واضح باشه کجاست که الان من لو رفته بودم!
یا خدااااا یعنی چند تا دختر همین بلا سرشون اومده بوده!
این همه مدت گولم زده بوده من مثل خرا دنبالش بودم!
از تعجب دهنم تکون نمی خورد برای حرف زدن...
دستشو دراز کرد به معنیه اینکه باهاش بیام...
ولی من بدنم انگار فلج شده بود.
نفس؟
نمی تونستم.
حرکت؟
نمی تونستم.
پلک زدن؟
نه.
حرف زدن؟
نه!
چم شده بود من!
هیونجین گفت:
ده ثانیه ی دیگه فرصت داری دسته منو بگیری و باهام همراه شی وگرنه بهت گفتم چی میشه!
نه، نه، نه......
مون تو باید حرف بزنی یالا دختر!
انگار که بختک افتاده باشه روم و دستشو گذاشته باشه دوره گردنم خفه شده بودم.
هیونجین با نگاه موشکافانه و کمی نگرانی گفت:
مون؟
مون، مون، مون؟
صدامو میشنوی؟
تایمت داره تموم میشه؟
شونه هامو کشید و بردم!
نه، این نباید اتفاق بیوفته...
هیونجین گفت:
خودت خواستی.
گفتم نه، ولی صدام در نیومد!
چت شده مون؟
با کمال تعجب دیدم که داره منو میبره تو خونه و بعدش اتاق دلم خنک شد تا اینکه.......
The name of the story: My bloody love(عشق خونین من)
هرجا یه تیکه از گوشت اون طعمه بدبخت که به اصطلاح بادیگارد هیونجین بود و داشت فضولی میکرد افتاده بود.
فقط یه اسکلت تیکه شده کمی گوشت چسبیده به استخوان.
استخوان هارو جمع کردم و و برای دست ورزی و سرگرمیم مرتب به شکل اسکلت درش آوردم......
کارم که تمام شد گفتم:
آخییی آدم خوبی بود(آره ارواح عمش)
رومو برگردوندم که برم و دیدم بله بالا در اصلی که من با اون پست فطرت درگیر بودم دوربین هست بلکه نه فقط اینجا کله خونه، عجیب هم نیست بالاخره یه آدم مست که جلوی بقیه یه مافیائه قدرتمنده باید دوربین هم داشته باشه نداشته باشه جای تعجبه!
برای دوربین یه بوس تو هوا فوت کردم و کلید رو برداشتم، داشتم درو باز میکردم نشد!
وا، تک تکه کلید هارو امتحان کردم، کلی دعا کردم که باز بشه ولی نه!
کلید یکی مونده به آخری هم جواب نداد، و آخری...
دلم به کلید آخریه اطمینان داشت که، بله...نههههههههههههههههههه
باز نشد!
داد زدم:
هیونجینننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن...
هیونجین با نیشخندی بر لب اومد بیرون!
حرصم گرفته بود حرصم گرفتهههههه بود در حدی که دلم می خواست اونم مثل این بکشم!
گفتم:
زهرماررررررر، سگه کثیف خنده داره؟
گفت:
تو فکر کردی من خرم یا برای این مواقع برنامه نریختم؟
تو فکر کردی می تونی از دست من فرار کنی؟
هه، کور خوندی بچه!
با لحن نفرین گفتم:
تو نمی تونی منو زیاد پیشه خودت نگه داری، دیوونت میکنم، شبا میام بالاسرت خفه ت میکنم، اذیتت میکنم اگه بشه هم مثل این بیچاره سرت میارم!
هیونجین:
توووووو!
فعععک نکنم، کوچولو!
من:
چیشد تا همین ۲۰ دقیقه پیش ماه قشنگت بودم؟
هیونجین:
چیشد تا همین ۲۰ دقیقه پیش تو زن آینده و من شوهره آینده ت بودم؟
من:
هیونجین، کم.......
و بدترین کاری که می تونه رو اعصابم باشه پریدن وسطه حرفم، در آخر گفت:
یا الان باهام میای داخل یا اگه سرپیچی کنی میندازمت تو اون زیرزمین و دهنتو با یه وسیله دردناک و مخصوص میبندم، هیچ کس هم متوجه نمیشه، که تو کجایی!
نظرت؟
من:
در زیرزمین کجاست؟
چرا من نمی تونم ببینم؟!
خنده شیطانیه بلندی کرد و گفت:
خب اگه قرار بود واضح باشه کجاست که الان من لو رفته بودم!
یا خدااااا یعنی چند تا دختر همین بلا سرشون اومده بوده!
این همه مدت گولم زده بوده من مثل خرا دنبالش بودم!
از تعجب دهنم تکون نمی خورد برای حرف زدن...
دستشو دراز کرد به معنیه اینکه باهاش بیام...
ولی من بدنم انگار فلج شده بود.
نفس؟
نمی تونستم.
حرکت؟
نمی تونستم.
پلک زدن؟
نه.
حرف زدن؟
نه!
چم شده بود من!
هیونجین گفت:
ده ثانیه ی دیگه فرصت داری دسته منو بگیری و باهام همراه شی وگرنه بهت گفتم چی میشه!
نه، نه، نه......
مون تو باید حرف بزنی یالا دختر!
انگار که بختک افتاده باشه روم و دستشو گذاشته باشه دوره گردنم خفه شده بودم.
هیونجین با نگاه موشکافانه و کمی نگرانی گفت:
مون؟
مون، مون، مون؟
صدامو میشنوی؟
تایمت داره تموم میشه؟
شونه هامو کشید و بردم!
نه، این نباید اتفاق بیوفته...
هیونجین گفت:
خودت خواستی.
گفتم نه، ولی صدام در نیومد!
چت شده مون؟
با کمال تعجب دیدم که داره منو میبره تو خونه و بعدش اتاق دلم خنک شد تا اینکه.......
- ۱۱۹
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط