Part
Part: 11
The name of the story: My bloody love(عشق خونین من)
ای وای!
داد زدم:
هیونجیننننننننننننننننننننننننننننننننننن!
هیونجین از تو اتاق با چشمایی گرد و وحشت زده اومد بیرون.
با ترس گفت:
چیشده؟!
من:
مامان، بابام......
هیونجین:
خب؟
مامان و بابات چی؟
من:
اونا الان نگرانه من نیستن؟
هیونجینه کثافت مامان و بابام نمی دونن کجام بعد تو داری منو نگاه میکنی عوضی!
هیونجین:
این الان چیزی مهمیه؟
من:
چرا تو انقدر خری که نمی فهمی!
خداااااااا، اونا الان نسبتا یه روزه که منو ندیدن باعث تعجب و نگرانیشون نمیشه؟
بفهم تو رو خدا!
هیونجین:
نگاه ک.........
پریدم وسطه حرفش:
حرومزاده، مامانه من قلبش ناراحته بفهم.
حتی با کوچکترین چیز هم قلبش اذیت میشه!
من می خوام برم خونه.
همین الان وگرنه قیامت به پا میکنم......
هیونجین:
عمرا اگه بزا........
من:
خفه شووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
اگه بفهمم یه مویرگ فقط یه مویرگ قلب مامانم پاره شده باشه زندگیتو سیاه میکنم کثافت.
تو حتی عرضه نداری بری کثافت اون زهرماریتو جمع کنی بعد انتظار داری که باهات ازدواج کنم.......
کاش حداقل میدونستی که من با همچین کسایی ازدواج نمیکنم، زیاد صابون به دلت نه مال چون همش دروغ بود.
کثافتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت!
این درو باز کن من باید برم همین الاننننننن.
هیونجین:
به یه.......
من:
بدون هیچ شرطی.......
هیونجین:
میزاری حرفمو بزنم؟
من:
نه فقط درو باز کن.
هیونجین:
باشه، فقط......
من:
فقط خفه شو!
هیونجین:
یه دیقه وایسا!
من:
فکرشم نکن!
هیونجین:
خب دارم میکنم.
یه دیقه فقط یه دیقه اصلا یه لحظه........
رفتم بیرون و درو محکم بستم!
دویدم تو حیاط تا به در اصلی رسیدم اومدم درو باز کنم که یکی از اون بادیگاردایه عنش اومد سمتم!
رومو برگردوندم سمتش و اون حرف نزده داد زدم:
آخه حرومی، اون گوه خبر داره برو به پرس ازش.
حوصلتو هم ندارم گورتو گم کن تا خشتکتو رو سرت پاپیون نکردم جوجو!
مرده یا بهتره بگم مردک گفت:
ولی.......
من:
نه دیگه جوجو خوشگله حرف بزنی تهش مرگه و خفه بشی تهش خوشبختی.
الان دلت مرگه زودرس می خواد؟
مردک:
نه، منظو.......
حرفشو قطع کردم و گفتم:
منظورم اینه که مرگ می خوام، الان! حرفتو کامل کردم جوجو.
فکر نکن آقاتون میتونه شمارو به گا بده با یه چاقو یا تفنگ یا چیزای دیگه، نه به اصطلاح زنه آیندش که منم و دروغه بدتره اونه، من رحمی ندارم عزیزم.
خنجره تو جیبمو برداشتم و زدم تو شونش........
افتاد رو زمین و تقلا میکرد تا بلند شه و منو بزنه.......
من:
سخت در اشتباهی!
پنجه گربه(وسیله ای مانند پنجه گربه، چنگالک داره که گوشت و پوست رو از استخوان جدا میکنه، این وسیله در زمان قدیم برای شکنجه یا اعدام استفاده میشده، امروزه تعداد کمی از آنها وجود دارد) در آوردم و افتادم به جونش........
The name of the story: My bloody love(عشق خونین من)
ای وای!
داد زدم:
هیونجیننننننننننننننننننننننننننننننننننن!
هیونجین از تو اتاق با چشمایی گرد و وحشت زده اومد بیرون.
با ترس گفت:
چیشده؟!
من:
مامان، بابام......
هیونجین:
خب؟
مامان و بابات چی؟
من:
اونا الان نگرانه من نیستن؟
هیونجینه کثافت مامان و بابام نمی دونن کجام بعد تو داری منو نگاه میکنی عوضی!
هیونجین:
این الان چیزی مهمیه؟
من:
چرا تو انقدر خری که نمی فهمی!
خداااااااا، اونا الان نسبتا یه روزه که منو ندیدن باعث تعجب و نگرانیشون نمیشه؟
بفهم تو رو خدا!
هیونجین:
نگاه ک.........
پریدم وسطه حرفش:
حرومزاده، مامانه من قلبش ناراحته بفهم.
حتی با کوچکترین چیز هم قلبش اذیت میشه!
من می خوام برم خونه.
همین الان وگرنه قیامت به پا میکنم......
هیونجین:
عمرا اگه بزا........
من:
خفه شووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
اگه بفهمم یه مویرگ فقط یه مویرگ قلب مامانم پاره شده باشه زندگیتو سیاه میکنم کثافت.
تو حتی عرضه نداری بری کثافت اون زهرماریتو جمع کنی بعد انتظار داری که باهات ازدواج کنم.......
کاش حداقل میدونستی که من با همچین کسایی ازدواج نمیکنم، زیاد صابون به دلت نه مال چون همش دروغ بود.
کثافتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت!
این درو باز کن من باید برم همین الاننننننن.
هیونجین:
به یه.......
من:
بدون هیچ شرطی.......
هیونجین:
میزاری حرفمو بزنم؟
من:
نه فقط درو باز کن.
هیونجین:
باشه، فقط......
من:
فقط خفه شو!
هیونجین:
یه دیقه وایسا!
من:
فکرشم نکن!
هیونجین:
خب دارم میکنم.
یه دیقه فقط یه دیقه اصلا یه لحظه........
رفتم بیرون و درو محکم بستم!
دویدم تو حیاط تا به در اصلی رسیدم اومدم درو باز کنم که یکی از اون بادیگاردایه عنش اومد سمتم!
رومو برگردوندم سمتش و اون حرف نزده داد زدم:
آخه حرومی، اون گوه خبر داره برو به پرس ازش.
حوصلتو هم ندارم گورتو گم کن تا خشتکتو رو سرت پاپیون نکردم جوجو!
مرده یا بهتره بگم مردک گفت:
ولی.......
من:
نه دیگه جوجو خوشگله حرف بزنی تهش مرگه و خفه بشی تهش خوشبختی.
الان دلت مرگه زودرس می خواد؟
مردک:
نه، منظو.......
حرفشو قطع کردم و گفتم:
منظورم اینه که مرگ می خوام، الان! حرفتو کامل کردم جوجو.
فکر نکن آقاتون میتونه شمارو به گا بده با یه چاقو یا تفنگ یا چیزای دیگه، نه به اصطلاح زنه آیندش که منم و دروغه بدتره اونه، من رحمی ندارم عزیزم.
خنجره تو جیبمو برداشتم و زدم تو شونش........
افتاد رو زمین و تقلا میکرد تا بلند شه و منو بزنه.......
من:
سخت در اشتباهی!
پنجه گربه(وسیله ای مانند پنجه گربه، چنگالک داره که گوشت و پوست رو از استخوان جدا میکنه، این وسیله در زمان قدیم برای شکنجه یا اعدام استفاده میشده، امروزه تعداد کمی از آنها وجود دارد) در آوردم و افتادم به جونش........
- ۱۴۴
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط