{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مادر بزرگم رسما عاشق پدر بزرگم بود یک روز به او گفتم حیف

مادر بزرگم رسما عاشق پدر بزرگم بود یک روز به او گفتم حیف اینهمه احساست پدر بزرگ من مگر چه دارد که تو از او امام زاده نزد فرزندان و نوه و نبیره‌هایت درست کرده‌ای.

مادر بزرگ اخم دلپذیری به من کرد و گفت دلسوز نیست که هست، حواسش به قرص و دواهای من نیست که هست، از جوانی‌ام تا کنون نه در مطبخ ماچم کرد نه هرگز کنار مردم خوارم کرد. پدر بزرگ تو داناست نمیفهمی دختر داناست. او مرا می‌فهمد رگ خواب مرا می‌داند خلق و خوی مرا می‌داند.

من ماتم برده بود سه روز بود که کتاب هنر عشق ورزیدن اریک فروم را می‌خواندم و یک بخشش را نمی‌فهمیدم چهار عنصر عشق دلسوزی ... احساس مسئولیت ... احترام و دانایی است
مادر بزرگ بی‌سواد من حرفهای اریک فروم را برایم چه شیرین تحلیل و بررسی کرده بود.

narii
دیدگاه ها (۱۳)

چند پارتی تهیونگ (درخواستی)

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

🖤 قسمت سوم وقتی حق انتخاب از فاطمه گرفته شد...هنوز داغ پد...

#در_آغوش_شیطان🩸 خلاصهدر جهانی که مرز میان انسان‌ها و موجودات...

رمان لونا و ویلیام: قسمت ۵

سلام بچه ها خوبین امیدوارم که هیچ وقت طعم مریضی رو نچشید بچه...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۹: «قدرت...

#just_doktor p۷یک هفته به سختی برای سونگمین کوچولو گذشتهرشب ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط