همسرانتوکیوریونجرز

#همسران_توکیو_ریونجرز
(. ❛ ᴗ ❛.)- (. ❛ ᴗ ❛.)- (. ❛ ᴗ ❛.)- (. ❛ ᴗ ❛.)
لیلی/ملودی: شینه
رنو: باشه، باشه قبول دارم، تحمل کردنشون یکم زیادی سخته
رینا: خب سیسی، بیا تو بگو ببینم قضیه ات چیه؟
ملودی: بی لیاقت خر، پیام داده، گل یاسم، میز و بچین و یکم بعد اومده، خوشگل کردم لباس قشنگ پوشیدم در اومده میگه، باز کجا میخوای بری؟ باز با دخترا میری؟ گفتم نه عزیزم، پیامی که دادی رو خوندم عشقم، میگه کدوم پیام، میگم، همون که گفتی گل یاسم، میگه... اها اون... منظورم این بود که خیابون گل یاسم، منم.... هقققق... اومدم اینجا، مرتیکه خر یکم ابراز محبت بلد نیست، الدنگ خر
*یهو گوشیش زنگ میخوره*
ملودی: بله؟؟
ریندو: ببین... ببخشید، میدونم خیلی بد بود
ملودی: ببند بابا یابو
ریندو: تو بذار برگردی خونه، کاری میکنم هشت قلو بدنیا بیاری
*ملودی قطع کرد و ناگهان ماریا با گریه اومد و هممون بلندشدیم دستامونو شستیم و بغلش کردیم*
لیلی: شش... چیه دختر؟؟ چته؟؟
رینا: بیا بیا بریم بشین
رنو: من میرم اب بیارم
ملودی: کیفتو بده به من
*دیگه رفتیم ماریا رو اروم کردیم *
رنو: حالا بگو ببینم چیشده؟
ماریا: هق... قرار بود... هق... بریم مهمونی... رفتم لباس پوشیدم... هی گفته... اینا در شان یه ملکه نیست و فلان بمان... هق... رفتم لباس مورد علاقمو پوشیدم... میگه... این چیه... شبیه گدا هایی که تو خیابون میخوابن شدی!... و داد زد سرم... منم... هق... تنها جایی که به ذهنم رسید اینجا بود... هق...
لیلی: اون...
ملودی: جاری، نفس عمیققققققققق
رنو: حرومزاده
رینا: ببین، با چوب بیسبال باجی پارش میکنم
لیلی: حالا گریه نکن، اون مرتیکه ی مغرور لیاقت اشکاتو نداره اروم باشششش
لیلی: دخترا ارومش کنین، من برم شام حاضر کنم، راستی چی میخواین؟
همه: پیتزا!!
لیلی: اوکی!!!
*بنده انجا را ترک کرده و به اشپزخونه میروم*
*رینا و رنو و ملودی براش داستاناشونو تعریف کردن و رنو داستان منم تعریف کرد و یهو در باز شد و کسی نبود جزززز نانا*
همه: نانا؟؟
*نانا بشدتتت سگ نشست رو مبل با لپای باد کرده*
لیلی: اوه اوه، انگار یکی بدجوری اخماش تو همه، پیتزا میخوری
نانا چشماش درخشید: اره اره اره!!!!
*لیلی درحال پهن کردن خمیر پیتزا*
رنو: هوی نانا، چیشده؟
نانا: بهم گفت چاقق، باورت میشه؟؟ داشت برام لباس میدوخت، دور کمرش تنگ شده بود، گفت اوه اوه اوه چاق شدیااا، منم لج کردم
همه:?? pms
نانا: وای، از کجا فهمیدید؟؟
لیلی: اسون بود، هممون تو اون دوران حساسیم اونم نباید این حرفو الان میزد، بیخیالش عامو
نانا: خیاط احمق
*یهو واکاسا ترسیده با قیافه ای که پر از آرد بود و رو سرش پوسته تخم مرغ اومد تو و همه مردیم از خنده *
لیلی: یا خدا؟ چیشده؟
واکاسا: سنجوی همیشگیه دیگه😅
رنو: باش حالا برو یه دوش بگیر، بو تخم مرغ همه جارو برداشته
دیدگاه ها (۱۰۳)

👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻این متن خیلییییییی مهمه(لطفا پخشش کنید)❗️❗️❗️آقای [ع...

بچهههه هاااا عاشقتونممممم🫂❤عرررررررررر🥺🥺🥺🥺*وی خر ذوقه*الان ش...

«اومدمم با اولین پارت زندگی در توکیو ریونجرز به عنوان زناشون...

مثلث عشقی♡∆☆•★•☆•★•☆•★•☆•★•☆•★•☆•★•☆•★•☆سوزو: سلام بابابزرگ ...

پارت ۸ زندگی شیرین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط