لباسش را در آورد و آن را روی مبل انداخت و غرق در بوی ...
۱
لباسش را در آورد و آن را روی مبل انداخت و غرق در بوی عرق به حمام رفت و درب را بست و سه بار قفل کرد.
چند لحظه بعد آب باز شد و برق حمام نیز روشن شد .
معلوم بود که شامپو ها را وارسی میکند !
آنگاه که ماه روشن ترین حالت خودش را گرفته و از پنجرهٔ حمام دیده میشد ، او پنجرهٔ حمام را بست ، تلق ...
و باد بهار متوقف شد ، بخار آب ، حمام را پُر کرد و همان لحظه درب حمام باز شد و او بیرون آمد .
هر قدمی که میگذاشت ، جای پایش فرش را خیس میکرد .
۲
از آشپزخانه صدایی آمد که گویی چیزی به سرعت حرکت کرد .
بلافاصله برق آشپزخانه به طرز ترسناکی خاموش شد .
حالا فقط پذیرایی با نور کمرنگی به رنگ زرد افسرده کننده ای روشن بود .
او به سمت حمام رفت و درب را باز کرد .
صدای وحشی آب به سمت اتاق پذیرایی شیرجه زد و سکوت را شکست .
او نمیدانست که از کجا آنقدر از حضور یک غریبه در آشپزخانه مطمئن بود ، از حضور یک غریبهٔ خطرناک ...
گویی فراتر از یک حس عادی بود ...
۳
یک لولهٔ زنگ زدهٔ قهوه ای ، باقی مانده از لاشهٔ آبگرمکنِ تعمیری ، که گوشهٔ حمام کنار شیرآلات آب ، به دیوارِ نم گرفته ای تکیه داده شده بود نظر او را جلب کرد .
سنگین بود و قدرتمند .
پس همان را برداشت و محکم در دست گرفت .
سپس به سمت آشپزخانه رفت .
دومتر از میزِ سرامیکی اوپِن فاصله داشت که صدای نفس های معصومانه ای را شنید .
میله را محکم تر در دستش گرفت ، آنقدر که مسلط شود و ناگهانی به درون آشپزخانه رفت .
۴
آنجا یک بدنِ سیاه مچاله شده نظرش را جلب کرد ...
چشمش را باز کرد و ناگهان آن جسم به طرفش حمله کرد و با سرعت به او نزدیک شد .
او بدنش یخ زده بود و حتی نمیتوانست یک سانت از جایش تکان بخورد یا حتی میله را فرو آورَد .
اما آن سایهٔ سیاه با سرعت سرسام آور ، ناگهانی از کنج آشپزخانه پیچید به طرف پذیرایی و آنجا یکراست به سمت در ورودی اصلی رفت که باز بود .
در روشناییِ کامل راه پله ، او به شکل یک گربه ظاهر شد .
آه ...
او با دیدن این که آن فقط یک گربه بود ، به سمتِ درب خانه رفت و آن را بست ...
the end...
لباسش را در آورد و آن را روی مبل انداخت و غرق در بوی عرق به حمام رفت و درب را بست و سه بار قفل کرد.
چند لحظه بعد آب باز شد و برق حمام نیز روشن شد .
معلوم بود که شامپو ها را وارسی میکند !
آنگاه که ماه روشن ترین حالت خودش را گرفته و از پنجرهٔ حمام دیده میشد ، او پنجرهٔ حمام را بست ، تلق ...
و باد بهار متوقف شد ، بخار آب ، حمام را پُر کرد و همان لحظه درب حمام باز شد و او بیرون آمد .
هر قدمی که میگذاشت ، جای پایش فرش را خیس میکرد .
۲
از آشپزخانه صدایی آمد که گویی چیزی به سرعت حرکت کرد .
بلافاصله برق آشپزخانه به طرز ترسناکی خاموش شد .
حالا فقط پذیرایی با نور کمرنگی به رنگ زرد افسرده کننده ای روشن بود .
او به سمت حمام رفت و درب را باز کرد .
صدای وحشی آب به سمت اتاق پذیرایی شیرجه زد و سکوت را شکست .
او نمیدانست که از کجا آنقدر از حضور یک غریبه در آشپزخانه مطمئن بود ، از حضور یک غریبهٔ خطرناک ...
گویی فراتر از یک حس عادی بود ...
۳
یک لولهٔ زنگ زدهٔ قهوه ای ، باقی مانده از لاشهٔ آبگرمکنِ تعمیری ، که گوشهٔ حمام کنار شیرآلات آب ، به دیوارِ نم گرفته ای تکیه داده شده بود نظر او را جلب کرد .
سنگین بود و قدرتمند .
پس همان را برداشت و محکم در دست گرفت .
سپس به سمت آشپزخانه رفت .
دومتر از میزِ سرامیکی اوپِن فاصله داشت که صدای نفس های معصومانه ای را شنید .
میله را محکم تر در دستش گرفت ، آنقدر که مسلط شود و ناگهانی به درون آشپزخانه رفت .
۴
آنجا یک بدنِ سیاه مچاله شده نظرش را جلب کرد ...
چشمش را باز کرد و ناگهان آن جسم به طرفش حمله کرد و با سرعت به او نزدیک شد .
او بدنش یخ زده بود و حتی نمیتوانست یک سانت از جایش تکان بخورد یا حتی میله را فرو آورَد .
اما آن سایهٔ سیاه با سرعت سرسام آور ، ناگهانی از کنج آشپزخانه پیچید به طرف پذیرایی و آنجا یکراست به سمت در ورودی اصلی رفت که باز بود .
در روشناییِ کامل راه پله ، او به شکل یک گربه ظاهر شد .
آه ...
او با دیدن این که آن فقط یک گربه بود ، به سمتِ درب خانه رفت و آن را بست ...
the end...
- ۳۱۲
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط