پارت ۲
پارت ۲
ساعت ۸ صبح_جیمین:
بعد از اون حرفاییکه بین من و پدرم در و بدل شد با اشک از خکنه خارج شدم و بدو بدو بخاطر دیر کردن راه افتادم به سمت شرکت و وقتی رسیدم با استین کتم اشک هامو پاک کردم و بعد وارد شدم که یکی از همکار هام اومد جلو و گفت:
-:جیمین،کجا بودی پسر؟!رییس مین دنبالت میگشت.گفت هروقت اومدی بهت بگیم بری دفترش.فکر کنم میخواد اخراجت کنه
جیمین "ای وای" ای زیر لب گفت و بدو بدو رفت پشت در دفتر یونگی،قبل از در زدن خودش رو مرتب کرد و بعد در زد و وارد شد.تعظیم کرد و سلام داد:
جیمین:سلام اقای مین
یونگی از رو صندلیش بلند شد و اومد تو نزدیک ترین حالت جیمین و اون رو وادار به چسبیدن به در کرد.پس از ثانیه ای نگاه کردن به اجزای صورت جیمین با صدایی بم و مردونه گفت:
یونگی:چشمات باد کرده الهه،کی اشکت رو دراورده؟
گونه های جیمین رنگ گرفت و بعد نگاهش رو از یونگی گرفت و گفت:
جیمین:خب،میتونم بهتون اعتماد کنم؟
یونگی فاصله گرفت و همینطور که داشت تو دفترش قدم میزد گفت:
یونگب:معلومه که میتونی.تو الان ۵ ساله که به من اعتماد کردی
جیمین با انگشت هاش بازی کرد و سرش رو انداخت پایین و گفت:
جیمین:با پدرم بحثم شد؛و گفت دیگه خونه نرم و،چطوری بگم الان مجبورم شبا تو شرکت بخوابم؛البته با اجازه ی شما
ساعت ۸ صبح_جیمین:
بعد از اون حرفاییکه بین من و پدرم در و بدل شد با اشک از خکنه خارج شدم و بدو بدو بخاطر دیر کردن راه افتادم به سمت شرکت و وقتی رسیدم با استین کتم اشک هامو پاک کردم و بعد وارد شدم که یکی از همکار هام اومد جلو و گفت:
-:جیمین،کجا بودی پسر؟!رییس مین دنبالت میگشت.گفت هروقت اومدی بهت بگیم بری دفترش.فکر کنم میخواد اخراجت کنه
جیمین "ای وای" ای زیر لب گفت و بدو بدو رفت پشت در دفتر یونگی،قبل از در زدن خودش رو مرتب کرد و بعد در زد و وارد شد.تعظیم کرد و سلام داد:
جیمین:سلام اقای مین
یونگی از رو صندلیش بلند شد و اومد تو نزدیک ترین حالت جیمین و اون رو وادار به چسبیدن به در کرد.پس از ثانیه ای نگاه کردن به اجزای صورت جیمین با صدایی بم و مردونه گفت:
یونگی:چشمات باد کرده الهه،کی اشکت رو دراورده؟
گونه های جیمین رنگ گرفت و بعد نگاهش رو از یونگی گرفت و گفت:
جیمین:خب،میتونم بهتون اعتماد کنم؟
یونگی فاصله گرفت و همینطور که داشت تو دفترش قدم میزد گفت:
یونگب:معلومه که میتونی.تو الان ۵ ساله که به من اعتماد کردی
جیمین با انگشت هاش بازی کرد و سرش رو انداخت پایین و گفت:
جیمین:با پدرم بحثم شد؛و گفت دیگه خونه نرم و،چطوری بگم الان مجبورم شبا تو شرکت بخوابم؛البته با اجازه ی شما
- ۲۴۲
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط