#غیر_ممکنه_عاشقت_شم
#غیر_ممکنه_عاشقت_شم
پارت: ⁵
جی یونگ نگاه عصبی به تهیونگ کرد
ات: بابا بیا بریم....
تهیونگ نگاهش رو به ات داد
تهیونگ: خونه شما اینجاست شما اینجا میمیونید
ات از صمیم قلب میخواستم مخالفت کنه اما این بدترین کار بود پس تسلیم شد.
ات: خیلی خب ... بابا تو برو...
از فردای اون روز هر روز برای ات عذاب بود... توی عمارتی زندگی میکرد که هیچ جایگاهی نداشت و فقط میخوابید اونجا و کل روز مشغول خرید بود برای مراسم نمادینش . ۱ هفته بعد روز عروسیش بود
توی فروشگاه های شهر کنار مردی که تا چند وقت دیگه همسرش میشد قدم میزد اما برخلاف عروس ها و داماد هایی که اونجا بودن و با اینکه کمترین جنس هارو میخریدند خوشحال بودن اصلا خوشحال نبود. گرون ترین تاج و سفارش داد وسایل میکاپش و از آمریکا سفارش داد و لباس عروسش و از تکه های الماس ساختن. یکی از شیک ترین قصر های کره میزبان عروسی اون بود اما هیچکدوم از اینا خوشحالش نکرد. مردی که تا چند ماه پیش آروزی ازدواج با اونو تو سرش میپروروند حالا دیگه هیچ تمایلی به ازدواج با اون نداشت .
و بلاخره روز ازدواج فرا رسید
ات از ماشین مشکی رنگ پیاده شد و سمت سالن میکاپ حرکت کرد. وارد که شد عده زیادی مشغول آرایش اون شدن. ات میون میکاپ وقتی شینیون کردن موهاش قرار بود شروع بشه از جاش بلند شد
- اوه خانوم چرا بلند شدید؟
ات: میخوام برم سرویس بهداشتی
- خیلی خب... ته سالن هست.
ات از اونجا سمت سرویس بهداشتی رفت اما به جای اینکه وارد یکی از اونها بشه تصمیم گرفت از پنچره سرویس بهداشتی بیرون بره. اول کفش هاش و در آورد و بیرون انداخت و سپس خودش از پنجره بیرون پرید. کفش هاش و تو دستش گرفت و شروع به دویدن کرد. اونقدر دوید که به بیابون رسید دیگه نفس نداشت. خودش رو رو زمین انداخت تا کمی نفس بگیره. پاش زخمی شده بود. با خودش گفت « لعنتی پام زخمی شده» .صدایی از پشت همه چیز و نابود کرد
پارت: ⁵
جی یونگ نگاه عصبی به تهیونگ کرد
ات: بابا بیا بریم....
تهیونگ نگاهش رو به ات داد
تهیونگ: خونه شما اینجاست شما اینجا میمیونید
ات از صمیم قلب میخواستم مخالفت کنه اما این بدترین کار بود پس تسلیم شد.
ات: خیلی خب ... بابا تو برو...
از فردای اون روز هر روز برای ات عذاب بود... توی عمارتی زندگی میکرد که هیچ جایگاهی نداشت و فقط میخوابید اونجا و کل روز مشغول خرید بود برای مراسم نمادینش . ۱ هفته بعد روز عروسیش بود
توی فروشگاه های شهر کنار مردی که تا چند وقت دیگه همسرش میشد قدم میزد اما برخلاف عروس ها و داماد هایی که اونجا بودن و با اینکه کمترین جنس هارو میخریدند خوشحال بودن اصلا خوشحال نبود. گرون ترین تاج و سفارش داد وسایل میکاپش و از آمریکا سفارش داد و لباس عروسش و از تکه های الماس ساختن. یکی از شیک ترین قصر های کره میزبان عروسی اون بود اما هیچکدوم از اینا خوشحالش نکرد. مردی که تا چند ماه پیش آروزی ازدواج با اونو تو سرش میپروروند حالا دیگه هیچ تمایلی به ازدواج با اون نداشت .
و بلاخره روز ازدواج فرا رسید
ات از ماشین مشکی رنگ پیاده شد و سمت سالن میکاپ حرکت کرد. وارد که شد عده زیادی مشغول آرایش اون شدن. ات میون میکاپ وقتی شینیون کردن موهاش قرار بود شروع بشه از جاش بلند شد
- اوه خانوم چرا بلند شدید؟
ات: میخوام برم سرویس بهداشتی
- خیلی خب... ته سالن هست.
ات از اونجا سمت سرویس بهداشتی رفت اما به جای اینکه وارد یکی از اونها بشه تصمیم گرفت از پنچره سرویس بهداشتی بیرون بره. اول کفش هاش و در آورد و بیرون انداخت و سپس خودش از پنجره بیرون پرید. کفش هاش و تو دستش گرفت و شروع به دویدن کرد. اونقدر دوید که به بیابون رسید دیگه نفس نداشت. خودش رو رو زمین انداخت تا کمی نفس بگیره. پاش زخمی شده بود. با خودش گفت « لعنتی پام زخمی شده» .صدایی از پشت همه چیز و نابود کرد
- ۵۵۸
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط