{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۸۷
سري تکون داد و به سمت اون مسئول رفت.
یه حرفهایی بهش زد و بعد باهم وارد یه راهرو
شدند.
کنار محدثه نشستم و دستشو گرفتم.
-بهش حق بده که نخواد تو این وضعیت کسی
ببینتش.
نفس پر غم و حرفی زد.
-من اون سحر رو میکشم.
یعنی تو این وضعیتم دست برنمیداره!
بهم نگاه کرد.
-قسم میخورم سر دستشو پیدا کنم و انتقام این
حال ماهانو ازش بگیرم.
به رد بخیهی کنار صورتش دست کشیدم.
_یادت که نرفته؟
با جسارت تمام گفت: نه، اگه فکر کردي من با این
بادا میلرزم پس چند ساله هنوز منو خوب
نشناختی.
عطیه لیوان آب به دست بهمون نزدیک شد و لیوانو
به محدثه داد که تشکر کرد.
با نزدیک شدن مهرداد بلند شدم.
-چی شد؟
-محدثه خانم، ماهان میخواد ببینتت.
برق امیدي توي نگاهش درخشید و سریع بلند شد.
_کجا
باید برم؟
#محدثه
با دلتنگی وارد اتاق شدم که دیدم پشت بهم روي
تخت نشسته.
در رو بستم و سعی کردم پر انرژي باشم.
-سلام کله شق.
سلام آرومی کرد.
به سمتش رفتم
-نمیخواي بچرخی منو ببینی؟
صداي نفس عمیقشو شنیدم.
خواستم تختو دور بزنم اما سریع دستشو بالا برد و
گفت: نیا، صورت رنگ نداشتهی من دیدن نداره.
کل انرژیم خوابید اما کمی بعد خندیدم و گفتم:
چیه؟ فکر کردي اولشم قیافهت خیلی خوب بود
یابو؟
آروم خندید.
کنارش نشستم اما سرشو به طرفم نچرخوند.
_الو؟ ببین، با اینکارات دیگه نمیام دیدنتا.
بازم بهم نگاه نکرد که این دفعه خودم دستمو اون
طرف صورتش گذاشتم و سرشو چرخوندم ولی چشمهاشو بست.
بمیرم براش راست میگفت.
رنگ به صورت نداشت، موهاشم به مرتبی همیشه
نبودند.
موهاشو با دست مرتب کردم.
-نمیخواي چشمهاتو باز کنی؟ دلم میخواد اون
چشمهاي سبز لعنتیتو ببینم.
کم کم چشمهاشو باز کرد که دیدم اشک توي
چشمهاشه.
لبخند کم رنگی زدم.
-چرا اومدي؟
لبخندم جمع شد و خیره نگاهش کردم
-چرا اومدي محدثه؟
آروم لب زدم: میخواستم ببینمت.
بلند شد و با چشمهاي پر از اشک بلند گفت: چرا؟
واسه چی میخواستی منو ببینی؟ میخواستی
ببینی که چطور حرفت درست دراومده؟
اشک توي چشمهام حلقه زد، نه از دلخوري... تنها از
این حالش که قلبمو تیکه تیکه میکرد و نفرتمو از
سحر بیشتر.
چرخید و دستشو توي موهاش فرو کرد.
بلند شدم و به سمتش رفتم.
_اومدم تا یادت باشه که اون بیرون به جز برادرت یه نفر دیگه هم هست که بهت اهمیت میده، که نگرانته.
وایساد ولی نچرخید.
پشت سرش رفتم.
اینبار بغض به گلوم چنگ زد.
-ماهان من... من فقط... فقط دلم برات تنگ شده
بود.
با ناباوري چرخید که بهش مهلت ندادم و مثل
بچههاي دو ساله خودمو تو بغلش انداختم و زدم زیر
گریه.
بغلم کرد و بهت زده گفت: محدثه؟!
تنها صداي هق هقم اوج گرفت.
محکمتر بغلم کرد و اینبار صداش لرزش پیدا کرد.
-تو دلت برام تنگ شده بود؟
با هق هق گفتم: آره، خیلی.
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۸۸سرمو به سینهش چسبوند و با بغض گفت...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۸۹وارد یه کوچه شد که با فاصله ازش و...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۸۶-دلت براش تنگ شده؟برخلاف همیشه فق...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۸۵نگاه کوتاهی به لبش انداختم و بعد ...

عشقی دوبارهp¹⁸روی زمین افتاده بودم و باران با شدت به صورتم م...

مهرو

اسم =آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟پارت ۶۰(ویو نیلسو )= جونگ کو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط