رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۸۶
-دلت براش تنگ شده؟
برخلاف همیشه فقط خیره نگاهم کرد.
با همون لبخند دستمو روي شونش گذاشتم.
-باشه
لبخندي روي لبش نشست.
-ممنونم.
عطیه به طور نمادین اشکهاشو پاك کرد.
-چه صحنهی خواهرانهاي!
بعدم خندید و به بازوهامون زد.
-بریم.
از بینمون رد شد و رفت که با حرص نگاهش کردیم.
محدثه آروم گفت: اینو باید بندازیم تو بغل یه پسر
یه کم احساس بهش منتقل بشه.
خندیدم و به سمت در رفتم.
عطیه همین که خواست از کلاس خارج بشه یه دفعه به عقب پرت شد اما یکی سریع دستشو دور کمرش
حلقه کرد و نذاشت بیوفته.
با دو خودمونو بهش رسوندیم که با دیدن ایمان
شروع کردم به خندیدن که صداي خندهی محدثه
هم اوج گرفت و گفت: کاش زودتر اون حرفو می
زدم!
ایمان و عطیه هل کرده از هم جدا شدند و عطیه پا
به فرار گذاشت که با خنده به هم نگاه کردیم.
ایمان دستی به گردنش کشید.
-نزدیک بود دختر مردم ضربه مغزي بشه.
به من نگاه کرد.
-یه کم حرف بزنیم؟
-آم... راستش... امروز خیلی کار دارم باشه واسه یه
وقت دیگه.
نفسشو به بیرون فوت کرد.
-باشه، هرجور راحتی.
-من دیگه برم، خداحافظ.
-خداحافظ.
محدثه هم خداحافظی کرد و باهم ازش دور شدیم.
-حالا این عطیه کجا رفت؟
وارد محوطه شدیم که دیدم رو نیمکت نشسته.
به سمتش رفتیم.
-خوب بود؟
خونسرد بهمون نگاه کرد.
-چی خوب بود؟
محدثه: حس کردن گرماي تن یه پسر.
جوري که اتفاقی نیوفتاده گفت: من منظورتو نمی
فهمم گلم.
بلند شد و کولشو برداشت.
_ايبریم تو کوچه تا استاد بیاد.
بعدم زودتر رفت که با ابروهاي بالا رفته به محدثه
که سعی میکرد نخنده نگاه کردم و باهم گفتیم:
عجب آدمی...!
سوار ماشین شدیم که مهرداد به راه افتاد.
-مهرداد؟
-بله
_میگما
میشه محدثه رو پیش ماهان ببري؟
یه دفعه یکی از پشت نیشگونی ازم گرفت که سریع چرخیدم.
محدثه الکی خندید.
-مطهره مزاح میکنه، گفتم همگی باهم بریم
دیدنش که...
چشم غرهاي به منی که دستمو جلوي دهنم گرفته
بودم تا نخندم رفت و ادامه داد: روحیه بگیره.
مهرداد با خنده گفت: اول میریم رستوران ناهار می
خوریم بعد.
عطیه واسه خوشمزگی گفت: به شرطی که شما
مهمون ما.
مهرداد نگاه به من انداخت و درحالی که سعی می
کرد نخنده گفت: قبوله.
عطیه لبش جمع شد و توي صندلی فرو رفت و آروم
به پیشونیش زد.
مهرداد با خنده گفت: شوخی کردم.
بعدم دوتایی زدیم زیر خنده که به وضوح دیدم که
خیال عطیه چقدر راحت شد.
به محدثه که انگار اصلا تو این دنیا نبود و به بیرون
نگاه میکرد نگاه کردم.
لبخند محوي زدم.
عاشق شدي اونم خراب خواهرم...!
درخواست ملاقات دادیم اما ماهان قبول نکرد.
به وضوح دیدم که برق خوشحالی توي نگاه محدثه
چجور خوابید.
به مهرداد نگاه کردم و آروم گفتم: برادرتو راضی
کن حداقل محدثه بره پیشش.
#پارت_۱۸۶
-دلت براش تنگ شده؟
برخلاف همیشه فقط خیره نگاهم کرد.
با همون لبخند دستمو روي شونش گذاشتم.
-باشه
لبخندي روي لبش نشست.
-ممنونم.
عطیه به طور نمادین اشکهاشو پاك کرد.
-چه صحنهی خواهرانهاي!
بعدم خندید و به بازوهامون زد.
-بریم.
از بینمون رد شد و رفت که با حرص نگاهش کردیم.
محدثه آروم گفت: اینو باید بندازیم تو بغل یه پسر
یه کم احساس بهش منتقل بشه.
خندیدم و به سمت در رفتم.
عطیه همین که خواست از کلاس خارج بشه یه دفعه به عقب پرت شد اما یکی سریع دستشو دور کمرش
حلقه کرد و نذاشت بیوفته.
با دو خودمونو بهش رسوندیم که با دیدن ایمان
شروع کردم به خندیدن که صداي خندهی محدثه
هم اوج گرفت و گفت: کاش زودتر اون حرفو می
زدم!
ایمان و عطیه هل کرده از هم جدا شدند و عطیه پا
به فرار گذاشت که با خنده به هم نگاه کردیم.
ایمان دستی به گردنش کشید.
-نزدیک بود دختر مردم ضربه مغزي بشه.
به من نگاه کرد.
-یه کم حرف بزنیم؟
-آم... راستش... امروز خیلی کار دارم باشه واسه یه
وقت دیگه.
نفسشو به بیرون فوت کرد.
-باشه، هرجور راحتی.
-من دیگه برم، خداحافظ.
-خداحافظ.
محدثه هم خداحافظی کرد و باهم ازش دور شدیم.
-حالا این عطیه کجا رفت؟
وارد محوطه شدیم که دیدم رو نیمکت نشسته.
به سمتش رفتیم.
-خوب بود؟
خونسرد بهمون نگاه کرد.
-چی خوب بود؟
محدثه: حس کردن گرماي تن یه پسر.
جوري که اتفاقی نیوفتاده گفت: من منظورتو نمی
فهمم گلم.
بلند شد و کولشو برداشت.
_ايبریم تو کوچه تا استاد بیاد.
بعدم زودتر رفت که با ابروهاي بالا رفته به محدثه
که سعی میکرد نخنده نگاه کردم و باهم گفتیم:
عجب آدمی...!
سوار ماشین شدیم که مهرداد به راه افتاد.
-مهرداد؟
-بله
_میگما
میشه محدثه رو پیش ماهان ببري؟
یه دفعه یکی از پشت نیشگونی ازم گرفت که سریع چرخیدم.
محدثه الکی خندید.
-مطهره مزاح میکنه، گفتم همگی باهم بریم
دیدنش که...
چشم غرهاي به منی که دستمو جلوي دهنم گرفته
بودم تا نخندم رفت و ادامه داد: روحیه بگیره.
مهرداد با خنده گفت: اول میریم رستوران ناهار می
خوریم بعد.
عطیه واسه خوشمزگی گفت: به شرطی که شما
مهمون ما.
مهرداد نگاه به من انداخت و درحالی که سعی می
کرد نخنده گفت: قبوله.
عطیه لبش جمع شد و توي صندلی فرو رفت و آروم
به پیشونیش زد.
مهرداد با خنده گفت: شوخی کردم.
بعدم دوتایی زدیم زیر خنده که به وضوح دیدم که
خیال عطیه چقدر راحت شد.
به محدثه که انگار اصلا تو این دنیا نبود و به بیرون
نگاه میکرد نگاه کردم.
لبخند محوي زدم.
عاشق شدي اونم خراب خواهرم...!
درخواست ملاقات دادیم اما ماهان قبول نکرد.
به وضوح دیدم که برق خوشحالی توي نگاه محدثه
چجور خوابید.
به مهرداد نگاه کردم و آروم گفتم: برادرتو راضی
کن حداقل محدثه بره پیشش.
- ۲.۰k
- ۰۶ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط