{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۸۵
نگاه کوتاهی به لبش انداختم و بعد به چشمهاش
نگاه کردم.
به اجبار گفتم: باشه.
لبخند پیروزمندانهاي روي لبش نشست.
_خوبه حالام خوب گوش کن..‌.
بالاخره با تقلب رسوندناي این غزمیت سواستفاده
کن پایان تایم امتحانو اعلام کرد و گفت: از همینجا
دم در، دونه دونه برید بیرون، نبینم دیگه به
ماوسهاتون دست بزنید.
نوبت به نوبت بیرون رفتند.
نوبت به من که رسید بلند شدم و بعد از اینکه چشم
غرهاي به مهرداد رفتم از کنارش رد شدم اما با
صداش سرجام وایسادم.
-خانم موسوي؟
به سمت چرخیدم.
-بله استاد؟
-من به کارتون توجه داشتم نمرهی کاملو آوردید،
لطفا بمونید کمکم کنید.
به اجبار چشمی گفتم.
بعضی از دخترا نگاه حسرتباري بهم انداختند و
بیرون رفتند.
آخرین نفر که بیرون رفت مهرداد در رو بست.
آروم گفتم: اگه این دخترا میدونستند چه غزمیتی
هستی عمرا به من حسرت میخوردند.
خندون بهم نزدیک شد.
چونمو بین انگشتهاي مردونهش محصور کرد و به
سمتم خم شد.
_بد
کردم بهت تقلب رسوندم؟ عوض تشکرته؟
دستشو پس زدم و با حرص آروم گفتم: نه که در
عوضش یه چیز بزرگ نخواستی!
خندید و خم شد و لبمو بوسید.
به بینیم زد و لیست به دست به سمت کامپیوترها
رفت.
با صداي عادي گفت: خانم موسوي اون کامپیوتر رو
چک کنید.
سعی کردم نخندم و سري به عنوان تاسف تکون
دادم.
به سمتش رفتم.
به کامپیوتري اشاره کرد که به اون طرف راهمو کج
کردم.
خم شدم، ماوسو گرفتم و مشغول دیدن شدم.
یکیشو انجام نداده بود که با خودکار قرمز اون
سوالو ضربدر زدم.
مهرداد تند تند نگاه میکرد.
دیگه ناسلامتی چند سال تدریس کرده.
از پشت سرم رد شد اما حین رد شدنش دستشو
محکم به پشتم زد که با حرص از جا پریدم و نگاه
تندي بهش انداختم.
خندید و آروم گفت: وقتی اینجور خم میشی
وسوسه انگیز میشه.
چپ چپ بهش نگاه کردم و به کارم ادامه دادم.
این کامپیوتر که تموم شد سراغ کامپیوتر ایمان
رفتم.
تا اومدم ماوسو بگیرم زود به کنارم اومد و رو دستم
زد که با اخم نگاهش کردم.
با اخم ریزي گفت: اینو خودم میبینم.
دست به سینه با بدجنسی گفتم: آقا مهرداد انگار دز حسادتت رفته بالا!
نگاه تیزي بهم انداخت.
-چی گفتی؟
آروم چندبار به گونش زدم.
-همون که شنفتی شوهر جون.
سعی کرد نخنده و جدي باشه.
با ناز نگاه ازش گرفتم و روي صندلی نشستم.
-خودت بقیشو ببین من کمرم درد گرفت.
به صندلی دست گذاشت و تو صورتم خم شد.
-آره بشین کمرتو واسه شب نگه دار...
به بینیم زد.
-دانشجو کوچولو، قراره حسابی خوش بگذره.
با یه ابروي بالا بهش نگاه کردم که خندید و به کارش
ادامه داد...
از کلاس که بیرون رفت کولمو برداشتم.
محدثه: مطهره یه خواهشی ازت بکنم؟
_بگو.
کمی دست دست کرد و درآخر گفت: میشه به استاد
بگی منو اون کمپی که ماهان توشه ببره؟
لبخنديدی زدم
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۸۶-دلت براش تنگ شده؟برخلاف همیشه فق...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۸۷سري تکون داد و به سمت اون مسئول ر...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۸۴_مطهره؟بهش نگاه کردم که با استرس ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۸۳-من هشتاد و پنج دوست دارم، چقدر ب...

وقتی جفتتون آیدل هستین ‌و با هم شیپتون میکنن ولی....با نفس ن...

قسمت سوم از رنان عشق یا نفرت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط