{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }
{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }
𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁷⁸
.
.
این چند وقت خیلی اتفاق پشت هم افتاده بود ، همه چی تو هم بود ، دلم میخواست هرچی زودتر همه این ابهاماتو برطرف کنم .
همین که اومدیم حرکت کنیم به سمت در و بریم دوباره صدای زنندهای توی گوشم پخش شد
داهی : منم میتونم بیام؟
وای نه... چطوری جعمش کنم؟
نامجون : مگه توهم کلاس خصوصی برداشتی؟
خدا خیرش بدههه این دومین باری بود که منو از دست آدمای مزاحم نجات میداد
داهی : مگه باید بردارم؟ خب الان برمیدارم
از گستاخی و پرو بازیاش دهنم باز بود ، آویزونی تا چه حد؟
نامجون : نمیدونم بزار یه زنگ به جونگکوک میزنم بهت میگم
داهی : باشه پس هرچی آقای ایم بگن
ای خدا من چه گناهی کردم . کیم از کلاس بیرون رفت و کنار تراس وایساد و گوشیشو در آورد ، واقعا داشت زنگ میزد . نگاهی به دقلباز انداختم که چطور با شوق داشت وسایلشو جمع میکرد . خیلی سعی داشتم بد نگاش نکنم ، من دارم پول کلاس اضافه میدم تو بیای؟ اصن حاضرم بیشترم پول بدم ولی تویِ دلقک کنار من نیای درس بخونی
جیمین : جدیدا ازش متنفر شدی؟
هینی کشیدم و یه قدم جلو رفتم ؛ دقیقا کنارِ گوشم مثل جن زمزمه کرد! صدای خندهش اومد
جیمین : ترسیدی؟
ملودی : تو بلد نیستی عین آدم صحبت کنی؟
جیمین : مگه چمه؟
از روی کلافگی نفسی کشیدم و روی میز درسم نشستم و کیفمو کمارم گذاشتم
ملودی : تو دنبال چی؟
لبخند کجی روی لبش بود ، توی یه قدمیم وایساد و درحالی که دست به سینه میشد گفت
جیمین : دنبال چی باشم؟
بابت رفتارای عجیبش ابروهام توهم رفت ، وایبش با هم سن و سالاش فرق داشت ، ترکیبی از مرموز بودن ، شیطنت ، شوخ طبعی ، و کرم ریزی و کمی جدیَت ؛ شخصیتش طوری بود که دلم میخواست نزدیک خودم نگهش دارم و هر روز روی اعصابش پیاده روی کنم ، سرگرم کننده میشد ، مشخص بود از اون آدماییه که دوست داره کُلی حرصت بده و بعد به عصبانیتت بخنده . اما دلم میخواست گیرش بیارم و خودم اینکارو باهاش بکنم ، و وقتی کنار منه دلیل خندههاش حرص خوردن باشه نه حرص دادن
ملودی : کسی تاحالا بهت گفته خیلی بامزهای؟
خندید و درحالی که میزی رو جلوم میذاشت تا روبهرویِ من بشینه گفت
جیمین : نه ولی خیلیا بهم گفتن سکسیم
چشمامو چرخوندم و درحالی که پاهامو تو هوا تکون میدادم به این فکر کردم که کی باعث شده اینقدر اعتماد به نفس داشته باشه
جیمین : داهی بیا بشین پیش ملودی
سرم رو سریع به سمتش برگردوندم ، خدایا منو گیر کی انداختی . از اینکه یه دلیل بهش داده بودم تا اذیتم کنه متنفر بودم
داهی : الان میام
ملودی : سکسی؟ فکر میکنم بیشتر دوست داشتنی باشی
لبخندی از روی تعجب زد ، انگار توقع نداشت این حرفو بهش بزنم
ملودی : البته اینو من نمیگم ، از پسرای مدرسه شنیدم
چشمکی بهش زدم . تازه دوزاریش افتاد ، قیافش دیدنی شده بود ، انگار میخواست گردنمو بشکونه ؛ خیلی جلوی خودمو گرفتم تا نخندم . میخواست چیزی بگه که صدای کیم بلند شد
نامجون : هی فسقلی جونگکوک گفت که نمیتونه به دوتاتون تدریس کنه
نفس عمیقی کشیدم ، دقلباز که بدجوری ضد حال خورده بود سرشو انداخت پایین
داهی : باشه پس
پسره جلوییم که تا الان کاری جز رو مخ بودن انجام نداده بود گفت
جیمین : تو که میدونی آقای ایم به شخصه قبول کرده که فقط برای ملودی جان کلاس خصوصی بزاره ، چرا اصرار میکنی ؟ وگرنه اصلا معلم خوصی مدرسه کسای دیگهای اَن
نگاهی بهش کردم ، بابا باریکلا بالاخره یه جایی حرف درست و حسابی زد ، هرچند که بینش به منم تیکه انداخت ولی خب خوشم اومد . از طرفی هم نگران نبودم ، چون از جئون مطمئن بودم که هیچ منظوری نداره
داهی : هی جیمین اینقدر جو نده معلم نداشتیم وگرنه چرا باید آقای ایم بخواد اینکارو بکنه
از حسودیش خندم گرفت ، سعی کردم کنترلش کنم اما لبخندِ روی لبام نزاشت
نامجون : بحث نکنید دیگه باید بریم من دیرم میشه
به سمت دقلباز برگشتم و با لبخند بهش گفتم
ملودی : خداحافظ داهی ، خدانگهدار جیمین
بالاخره دقلباز یه جا مفید بود و باعث شد اسم دومین دلقک توی مدرسا رو بفهمم . دستی براشون تکون دادم و دنبال کیم راه افتادم .
از رفتار بچگونه خودم خندم میگرفت ، من کِی برای حرص دادن دو تا بچه سال اینقدر ذوق میکردم که این دفعه دومم باشه؟
اگر طبق معمول قرار بود واکنش نشون بدم خوشحال میشدم که دقلباز باهام نمیاد کتابخونه اما دلیلش بخاطر این بود که میتونستم با تمرکز بیشتری در یاد بگیرم ؛ اما الان ، انگار خوشحال بودم که جئون نذاشته دقلباز بیاد.
𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁷⁸
.
.
این چند وقت خیلی اتفاق پشت هم افتاده بود ، همه چی تو هم بود ، دلم میخواست هرچی زودتر همه این ابهاماتو برطرف کنم .
همین که اومدیم حرکت کنیم به سمت در و بریم دوباره صدای زنندهای توی گوشم پخش شد
داهی : منم میتونم بیام؟
وای نه... چطوری جعمش کنم؟
نامجون : مگه توهم کلاس خصوصی برداشتی؟
خدا خیرش بدههه این دومین باری بود که منو از دست آدمای مزاحم نجات میداد
داهی : مگه باید بردارم؟ خب الان برمیدارم
از گستاخی و پرو بازیاش دهنم باز بود ، آویزونی تا چه حد؟
نامجون : نمیدونم بزار یه زنگ به جونگکوک میزنم بهت میگم
داهی : باشه پس هرچی آقای ایم بگن
ای خدا من چه گناهی کردم . کیم از کلاس بیرون رفت و کنار تراس وایساد و گوشیشو در آورد ، واقعا داشت زنگ میزد . نگاهی به دقلباز انداختم که چطور با شوق داشت وسایلشو جمع میکرد . خیلی سعی داشتم بد نگاش نکنم ، من دارم پول کلاس اضافه میدم تو بیای؟ اصن حاضرم بیشترم پول بدم ولی تویِ دلقک کنار من نیای درس بخونی
جیمین : جدیدا ازش متنفر شدی؟
هینی کشیدم و یه قدم جلو رفتم ؛ دقیقا کنارِ گوشم مثل جن زمزمه کرد! صدای خندهش اومد
جیمین : ترسیدی؟
ملودی : تو بلد نیستی عین آدم صحبت کنی؟
جیمین : مگه چمه؟
از روی کلافگی نفسی کشیدم و روی میز درسم نشستم و کیفمو کمارم گذاشتم
ملودی : تو دنبال چی؟
لبخند کجی روی لبش بود ، توی یه قدمیم وایساد و درحالی که دست به سینه میشد گفت
جیمین : دنبال چی باشم؟
بابت رفتارای عجیبش ابروهام توهم رفت ، وایبش با هم سن و سالاش فرق داشت ، ترکیبی از مرموز بودن ، شیطنت ، شوخ طبعی ، و کرم ریزی و کمی جدیَت ؛ شخصیتش طوری بود که دلم میخواست نزدیک خودم نگهش دارم و هر روز روی اعصابش پیاده روی کنم ، سرگرم کننده میشد ، مشخص بود از اون آدماییه که دوست داره کُلی حرصت بده و بعد به عصبانیتت بخنده . اما دلم میخواست گیرش بیارم و خودم اینکارو باهاش بکنم ، و وقتی کنار منه دلیل خندههاش حرص خوردن باشه نه حرص دادن
ملودی : کسی تاحالا بهت گفته خیلی بامزهای؟
خندید و درحالی که میزی رو جلوم میذاشت تا روبهرویِ من بشینه گفت
جیمین : نه ولی خیلیا بهم گفتن سکسیم
چشمامو چرخوندم و درحالی که پاهامو تو هوا تکون میدادم به این فکر کردم که کی باعث شده اینقدر اعتماد به نفس داشته باشه
جیمین : داهی بیا بشین پیش ملودی
سرم رو سریع به سمتش برگردوندم ، خدایا منو گیر کی انداختی . از اینکه یه دلیل بهش داده بودم تا اذیتم کنه متنفر بودم
داهی : الان میام
ملودی : سکسی؟ فکر میکنم بیشتر دوست داشتنی باشی
لبخندی از روی تعجب زد ، انگار توقع نداشت این حرفو بهش بزنم
ملودی : البته اینو من نمیگم ، از پسرای مدرسه شنیدم
چشمکی بهش زدم . تازه دوزاریش افتاد ، قیافش دیدنی شده بود ، انگار میخواست گردنمو بشکونه ؛ خیلی جلوی خودمو گرفتم تا نخندم . میخواست چیزی بگه که صدای کیم بلند شد
نامجون : هی فسقلی جونگکوک گفت که نمیتونه به دوتاتون تدریس کنه
نفس عمیقی کشیدم ، دقلباز که بدجوری ضد حال خورده بود سرشو انداخت پایین
داهی : باشه پس
پسره جلوییم که تا الان کاری جز رو مخ بودن انجام نداده بود گفت
جیمین : تو که میدونی آقای ایم به شخصه قبول کرده که فقط برای ملودی جان کلاس خصوصی بزاره ، چرا اصرار میکنی ؟ وگرنه اصلا معلم خوصی مدرسه کسای دیگهای اَن
نگاهی بهش کردم ، بابا باریکلا بالاخره یه جایی حرف درست و حسابی زد ، هرچند که بینش به منم تیکه انداخت ولی خب خوشم اومد . از طرفی هم نگران نبودم ، چون از جئون مطمئن بودم که هیچ منظوری نداره
داهی : هی جیمین اینقدر جو نده معلم نداشتیم وگرنه چرا باید آقای ایم بخواد اینکارو بکنه
از حسودیش خندم گرفت ، سعی کردم کنترلش کنم اما لبخندِ روی لبام نزاشت
نامجون : بحث نکنید دیگه باید بریم من دیرم میشه
به سمت دقلباز برگشتم و با لبخند بهش گفتم
ملودی : خداحافظ داهی ، خدانگهدار جیمین
بالاخره دقلباز یه جا مفید بود و باعث شد اسم دومین دلقک توی مدرسا رو بفهمم . دستی براشون تکون دادم و دنبال کیم راه افتادم .
از رفتار بچگونه خودم خندم میگرفت ، من کِی برای حرص دادن دو تا بچه سال اینقدر ذوق میکردم که این دفعه دومم باشه؟
اگر طبق معمول قرار بود واکنش نشون بدم خوشحال میشدم که دقلباز باهام نمیاد کتابخونه اما دلیلش بخاطر این بود که میتونستم با تمرکز بیشتری در یاد بگیرم ؛ اما الان ، انگار خوشحال بودم که جئون نذاشته دقلباز بیاد.
- ۵۱۵
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط