{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

طناب را به دور گردنم انداختند...

طناب را به دور گردنم انداختند...
گفتند :آخرین آرزویت؟
گفتم :دیدن عشقم...
گفتند :خسته است, تا صبح برایت طناب بافته...
دیدگاه ها (۱)

خاطراتت صف کشیده اند! یکی پس از دیگری... حتی بعضی هاشان آنقد...

آنکه ویران شده از یار مرا می فهمد/آنکه تنها شده بسیار، مرا م...

دلم خوش نیست غمگینم کسی شاید نمیفهمد کسی شاید نمیداند کسی شا...

در گلستان طبیعت ما گلی پژمردهیم/رنگ پیری را ندیده در جوانی م...

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

وقتی تولدت رو فراموش میکنه P²نشست کنار تهیونگ*خوب نگفتید چرا...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۶۷ذوق زده بلند خندید و خودشو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط