{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

×قسمت هفتم×پارت یک

×قسمت هفتم×پارت یک
امروز دو‌هفته از اشتی‌بابابزرگ‌با مامان میگزره
زندگیمون تو‌این یه هفته انقد تغییرکرده که اسم‌شاهرخم به بابابزرگ‌تغییر پیدا کرده
خونمونو عوض کردیم.
یه خونه بزرگ و مبله‌نزدیک خونه بابابزرگ‌اینا
الان دیگه یه‌اتا بزرگ دارم با دیزاین‌سیاه و‌سفید
عاشقشم
خیلی دوسش دارم
از همه مهمتر یه ماشین صفر که زیر پامه
انقدرام محتاج کمکای بابابزرگ‌نبودیم
ولی میگفت شاید با محبت کردن و‌ساختن خونه زندگی مناسب بتونه وجدانشو راحت کنه
منم که از خدا خواسته
ولی هنوزم علاقه دارم که کلاسای طراحیمو تدریس کنم
اینکه‌از‌خودت پول در بیاری‌خیلی شیرینه
تو‌این مدت به خاطر‌اسباب‌کشی و کارای شرکت سرم‌خیلی شلوغ بود
اخه بابا‌بزرگ منو همش با‌خودش میبرد شرکت
واسه‌‌قرارای کاری و‌خلاصه همه چی
روی من حساب باز‌کرده بود
اصلا وقت نداشتم زیاد واسه فرشته وقت بزارم
واسه همین ازم دلخور بود
امروز میخواسم‌سورپرایزش کنم
از صبح‌داشتم تو پاساژای بزرگ تهران دنبال یه چیز مناسب واسش میگشتم
تهشم چشمم به یه عروسک‌گنده و خوشگل خورد که حدس زدم‌فرشته دوست داشته باشه
الانم جلوی اینه داشتم موهامو‌درست میکردم‌تا برم‌دنبالش
خودش خبر نداشت
سورپرایزه خو
مامان صدام کرد
سریع جلوی اینه‌‌ژستی گرفتم و‌وقتی از خودم راضی شدم با لبخند اتاقو ترک کردم
مامان توی اشپزخونه داشت وسایلشو جابه جا میکرد
هنوزم خونه منظم نشده بود
رفتم از پشت بغلش کردم و‌روی گونش بوسه ای گذاشتم
برگشت و با خنده گفت:نکن شیطون
خندیدم و گفتم:جونم مامان
بگو چیکارم داشتی!؟
-ای‌وااای
ببین یادم‌رفت
ولی یه‌کار دیگه دارم‌باهات
بیا اینجا
بعدم دستمو گرفت و برد سمت اتاقش
از توی چمدونش‌یه جعبه در اورد
مخمل قرمز
از جعبه‌ گردنبند خوشگل اورد بیرون
چهارقل بود
_بیا اینجا ببینم بچه
رفتم سمتش
چرخوندم و قفل‌گردنبندو بست به گردنم
بعدم‌باز چرخوندم و تو چشمام‌زل زد
با لبخند مهربونی گفت:ایمان چه بزرگ‌شدی
کاش بابات بود که ببینتت
بعدم اشک تو چشماش جمع شد
بغلش کردم وگفتم:مامان،گریه میکنی چرا!؟
الان که دیگه مشکلی نداریم..بابا همیشه کنارمونه
الانم‌واسمون خوشحاله
انقدری که اگه گریه کنی منو مقصر میدونه
میگه مگه ایمان کشکه که خانوم من گریه میکنه
مامان نزار جلوی‌بابا‌شرمنده بشم
عه
گریه نکن
از‌‌بغلم اومد بیرون و‌گفت:برو‌دیوونه
برو‌دیگه گریه نمیکنم
خندیدم و گفتم:الهی ناصر دور اتمایه اشکای مامانم بشه
خندید و‌گفت:چیکار‌به اون بیچاره داری
همین که بابام‌کلی پدرشو دراورد و‌تهشم طلاق گرفتم
دیگه چیکار بع اون‌مادر مرده داری
_هرکیم بیچاره باشه ناصر بیچاره‌نیس
حالا‌قضیه این‌گردنبنده چیه!؟
_ای بابا
خو از بس پسرم‌خوشگل شده چشمش میزنن
این‌دخترا اگه‌ماله خودشون نباشی‌ چشمت میزنن
خندیدمو گفتم:مامان خانوم حرفای جدید یاد گرفتیا
_خو از بس این دختر خالت رعنا‌تو گوشم خونده
تو این یه هفته‌با خاله ها زیاد رفت و امد کردیم
تا الان که بهمون روی خوش نشون دادن
رعنا هم دختر‌خاله مهنوش بود
از اول خودشو انداخته به من
هی ام میاد خودشو‌پیش مامان‌عزیز میکنه
دختره کنه
مامان رفت تو اشپزخونه
منم رفتم‌سمت در خروجی و‌با شیطنت گفتم: حالا مامان
خودمونیما
از کجا معلوم ماله یکی از این دخترای چشم‌زن نشدم!؟
قبل از برخورد دمپایی با تنم از خونه زدم‌بیرون
ولی صدای جیغ مامان‌هنوز میومد
_ایماااااان
میزنمتاااااااااا
ریز خندیدم و قفل ماشینو زدم
پشت فرمون‌نشستم و با سرعت‌نور رفتم‌سمت‌خونه فرشته اینا
دیدگاه ها (۹)

دختری که از سرنوشت فرار کرد ۱۲

The Little Witness(شاهد کوچک )Part:3در باز شدو یونا اومد تو ...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part48رفتم سمت سعید و گوشیو از دستش کشیدم و ق...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 196♡⁠。⁠)⁩با شیط...

#قلبی_در_دو_بدنP5وقت ناهار شد رفتم ناهارمو خوردم و رفتم تو ا...

استاد من ۲

گل گرفتم و رفتم قبرستون سر قبر مامان و بابام رسید دسته گلا ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط