فیکشن یائویی سانزو ریندو
␥فیکشن یائویی سانزو × ریندو
به قلم سنجین••••☆
🌩- - - - - - - - - - - - - پارت هفتم:
_قضیهی تخت و این عطر چیه؟
و ملافهی درومدهی بالشت رو روی زمین انداخت
سانزو،با شیطنت خودشو روی تن ریندو کشید و روی پایین تنهش نشست و بعد زمانی که صورت ریندو از هیجان برق میزد،دست به سینه از بالا توی صورتش نیشخند زد و ریندو،با چشم های گرد شده و ضد حال خورده-
غر زد:محض رضای خدا،بیخیال شو سانزو...داریم توی یه خونه زندگی میکنیم توقع داری بوی عطر نگیره چیزی؟
و بعد،جلوی چشمای منتظر سانزو،درحالی که از سنگینی وزن روی ران هاش ازیت میشد،دستاشو روی زانوهای سانزو گذاشت و سعی کرد تکونش بده
گفت:ران و سویون یه مدت اینجا میخوابیدن،یادم نبود ملافه هارو عوض کنم!
سانزو،نیشخند زد:توهم اینجا میخوابیدی؟
و ریندو،عصبی روی پاش کوبید:معلومه که نه!
سانزو،انگار که از جواب ریندو راضی شده باشه،اینبار خودشو جلوتر کشید و روی شکم ریندو نشست:بریم واسه ادامهی قضیه؟
ریندو،بیخیال خودشو به اون راه زد و سانزو با همون شیطنت روی صورتش خم شد
قصد خاصی نداشت و فقط میخواست سر به سرش بزاره،مثل هر هزار بار دیگه اما امشب،شاید قضیه فرق میکرد
جلو رفت و دوباره ریندو رو بوسید-ریندو فکر میکرد که برخلاف سرد مزاجی های همیشگی سانزو،حالا محبت رو خیلی واضح نشون میده
و بوسههای نرم و کوتاهی که روی لبهاش میزد و لمس ملایم گونههاش،نوازش موهای طلایی رنگ و بلندش و گهگاه،کنار زدن اون چتری های توی صورتش رو دوست داشت و ریندو،بدتر از سانزو عاشق بود
_نمیشه همیشه اینجوری باشی؟
ریندو،زمزمه کرد و چشم های منتظرشو به سانزو داد،
میدونست که اون،نمیتونه...سانزو واقعا نمیتونست به وضوح به بقیه توجه کنه اما برای ریندو از ته قلب مایه میگذاشت
و وقتی جوابشو نشنید،دستهاشو محکم تر دوره سانزو پیچید و اینبار،سرشو به قلب سانزو چسبوند
سانزو میدونست که ریندو برای این رابطهی ممنوعه زیادی ضعیفه،میدونست که اگه ران بو ببره،ممکن زمین و آسمون رو به هم بدوزه و خیلی چیزای دیگه اما،
بازهم یه جاهایی ته وجودش نمیزاشت که ازش دور شه
....
_سویون،مکس اومده...!
ران،با لبخند مابین در وایستاد و سویون،با کلافگی از روی تخت بلند شد:ای بابا...!
با اینکه ران،از مکس خوشش نمیومد،اما بودنش برای حال سویون بهتر بود،حداقل ممکن بود دوباره اونو به زندگی برگردونه و ران،از این فرصت دریغ نمیکرد
و از اون طرف سانزو،کنجکاو به ریندو نگاه کردو رین،زمزمه وار جوابشو داد:یکی از دوستای نزدیک سویون...
مکس هم از ران و ریندو خوشش نمیومد،اما نسبتا با سانزو روابط بهتری رو شکل داده بود و سویون،نگاهش میخ نگاه ریندو بود
حسادت و بد خلقی ریندو رو میفهمید،اما فقط همین بود و چرا...
_سویون...!
مکس گفت و سویون رو به سمت خودش کشید و سویون،بی میل بغلش گرفت:خوش نیومدی...!
متقابلا،مکس با همون نگاه سرزنشگر بهش نگاه کرد و سویون،روی کاناپه نشست
_اومدی دوباره سرزنشم کنی دیگه،همتون همینکارو میکنین!
هایتانی ها،سکوت کردن...میترسیدن حرف بزنن و سویون رو،بدتر از قبل کنن و مکس هم،حرفی برای گفتن نداشت
اما سانزو نیشخند زد و صدای نیشخندش،توجه سویون رو جلب کرد
:سویون...
گفت و ایستاد و اما جلوی نگاه نگران و مضطرب ران،دووم نیاورد و سکوت کرد به ریندو اشاره کرد:بریم بیرون؟
سویون اخم کرده گفت:چرا صدام زدی...؟
ریندو،همراه سانزو بلند شد و سانزو،دوباره به ران نگاه کرد:دلم خواست...!
گفت و از خونه بیرون زد و ریندو سعی کرد نگهش داره
_سانزو اون نگاه خوب می شناسم...
سانزو،با چشم غره به ریندو جوابشو داد:تو و ران مسئول حال خرابی سویون هستین...اصلا چرا بهش نمیگین که ایزانا زندست تا از این فکر و خیال بیرون بیاد...؟
ریندو،با سانزو موافق بود،چیکار میتونست کنه...
شاید سانزو،خودش باید قضیه رو فیصله میداد
_ران داره آب میشه،نمیبینی؟
سانزو،کلافه گفت و ریندو زمزمه وار جواب داد و کنارش قدم برداشت:تو چی...؟
زمانی که سنگینی نگاه سانزو رو روی خودش حس کرد،دوباره گفت:بخاطر درد من،توهم عذاب میکشی؟
سانزو،مکث کرد...اون هنوزم توی حرف زدن درمورد احساساتش ناوارد بود و ریندو،اینو خوب میدونست
پس سانزو رو همراه خودش توی کوچه کشید به سمت دیوار حولش داد:بگو سانزو!
توی اون فاصله-نگاهشو به چشم های رنگی سانزو داده بود-به چشم هایی که سرتق بودن-وصف کمرنگشون بود و اون غرور،توی سر تا سر نگاهش بیداد میکرد
و سانزو-یقهی سویشرت ریندو رو گرفت،انقدر یکهویی که حتی نتونست پلک بزنه و بعد طوری به دیوار کوبیدش که ریندو مطمئن شد بدنش کبود میشه
╭─────┈┈┈.°୭
╰┈➤ 🌈
.𝂅 ִ ◯⃘ 𝆬 . 𞥊ֹ ׄ 𝇈⃝☁️𓂃
۫ ︩︪𔓕 🔥ৎ Ɨɑց:: #سانزوxریندو 𝆺𝅥 𝆭 ִ𝆭
به قلم سنجین••••☆
🌩- - - - - - - - - - - - - پارت هفتم:
_قضیهی تخت و این عطر چیه؟
و ملافهی درومدهی بالشت رو روی زمین انداخت
سانزو،با شیطنت خودشو روی تن ریندو کشید و روی پایین تنهش نشست و بعد زمانی که صورت ریندو از هیجان برق میزد،دست به سینه از بالا توی صورتش نیشخند زد و ریندو،با چشم های گرد شده و ضد حال خورده-
غر زد:محض رضای خدا،بیخیال شو سانزو...داریم توی یه خونه زندگی میکنیم توقع داری بوی عطر نگیره چیزی؟
و بعد،جلوی چشمای منتظر سانزو،درحالی که از سنگینی وزن روی ران هاش ازیت میشد،دستاشو روی زانوهای سانزو گذاشت و سعی کرد تکونش بده
گفت:ران و سویون یه مدت اینجا میخوابیدن،یادم نبود ملافه هارو عوض کنم!
سانزو،نیشخند زد:توهم اینجا میخوابیدی؟
و ریندو،عصبی روی پاش کوبید:معلومه که نه!
سانزو،انگار که از جواب ریندو راضی شده باشه،اینبار خودشو جلوتر کشید و روی شکم ریندو نشست:بریم واسه ادامهی قضیه؟
ریندو،بیخیال خودشو به اون راه زد و سانزو با همون شیطنت روی صورتش خم شد
قصد خاصی نداشت و فقط میخواست سر به سرش بزاره،مثل هر هزار بار دیگه اما امشب،شاید قضیه فرق میکرد
جلو رفت و دوباره ریندو رو بوسید-ریندو فکر میکرد که برخلاف سرد مزاجی های همیشگی سانزو،حالا محبت رو خیلی واضح نشون میده
و بوسههای نرم و کوتاهی که روی لبهاش میزد و لمس ملایم گونههاش،نوازش موهای طلایی رنگ و بلندش و گهگاه،کنار زدن اون چتری های توی صورتش رو دوست داشت و ریندو،بدتر از سانزو عاشق بود
_نمیشه همیشه اینجوری باشی؟
ریندو،زمزمه کرد و چشم های منتظرشو به سانزو داد،
میدونست که اون،نمیتونه...سانزو واقعا نمیتونست به وضوح به بقیه توجه کنه اما برای ریندو از ته قلب مایه میگذاشت
و وقتی جوابشو نشنید،دستهاشو محکم تر دوره سانزو پیچید و اینبار،سرشو به قلب سانزو چسبوند
سانزو میدونست که ریندو برای این رابطهی ممنوعه زیادی ضعیفه،میدونست که اگه ران بو ببره،ممکن زمین و آسمون رو به هم بدوزه و خیلی چیزای دیگه اما،
بازهم یه جاهایی ته وجودش نمیزاشت که ازش دور شه
....
_سویون،مکس اومده...!
ران،با لبخند مابین در وایستاد و سویون،با کلافگی از روی تخت بلند شد:ای بابا...!
با اینکه ران،از مکس خوشش نمیومد،اما بودنش برای حال سویون بهتر بود،حداقل ممکن بود دوباره اونو به زندگی برگردونه و ران،از این فرصت دریغ نمیکرد
و از اون طرف سانزو،کنجکاو به ریندو نگاه کردو رین،زمزمه وار جوابشو داد:یکی از دوستای نزدیک سویون...
مکس هم از ران و ریندو خوشش نمیومد،اما نسبتا با سانزو روابط بهتری رو شکل داده بود و سویون،نگاهش میخ نگاه ریندو بود
حسادت و بد خلقی ریندو رو میفهمید،اما فقط همین بود و چرا...
_سویون...!
مکس گفت و سویون رو به سمت خودش کشید و سویون،بی میل بغلش گرفت:خوش نیومدی...!
متقابلا،مکس با همون نگاه سرزنشگر بهش نگاه کرد و سویون،روی کاناپه نشست
_اومدی دوباره سرزنشم کنی دیگه،همتون همینکارو میکنین!
هایتانی ها،سکوت کردن...میترسیدن حرف بزنن و سویون رو،بدتر از قبل کنن و مکس هم،حرفی برای گفتن نداشت
اما سانزو نیشخند زد و صدای نیشخندش،توجه سویون رو جلب کرد
:سویون...
گفت و ایستاد و اما جلوی نگاه نگران و مضطرب ران،دووم نیاورد و سکوت کرد به ریندو اشاره کرد:بریم بیرون؟
سویون اخم کرده گفت:چرا صدام زدی...؟
ریندو،همراه سانزو بلند شد و سانزو،دوباره به ران نگاه کرد:دلم خواست...!
گفت و از خونه بیرون زد و ریندو سعی کرد نگهش داره
_سانزو اون نگاه خوب می شناسم...
سانزو،با چشم غره به ریندو جوابشو داد:تو و ران مسئول حال خرابی سویون هستین...اصلا چرا بهش نمیگین که ایزانا زندست تا از این فکر و خیال بیرون بیاد...؟
ریندو،با سانزو موافق بود،چیکار میتونست کنه...
شاید سانزو،خودش باید قضیه رو فیصله میداد
_ران داره آب میشه،نمیبینی؟
سانزو،کلافه گفت و ریندو زمزمه وار جواب داد و کنارش قدم برداشت:تو چی...؟
زمانی که سنگینی نگاه سانزو رو روی خودش حس کرد،دوباره گفت:بخاطر درد من،توهم عذاب میکشی؟
سانزو،مکث کرد...اون هنوزم توی حرف زدن درمورد احساساتش ناوارد بود و ریندو،اینو خوب میدونست
پس سانزو رو همراه خودش توی کوچه کشید به سمت دیوار حولش داد:بگو سانزو!
توی اون فاصله-نگاهشو به چشم های رنگی سانزو داده بود-به چشم هایی که سرتق بودن-وصف کمرنگشون بود و اون غرور،توی سر تا سر نگاهش بیداد میکرد
و سانزو-یقهی سویشرت ریندو رو گرفت،انقدر یکهویی که حتی نتونست پلک بزنه و بعد طوری به دیوار کوبیدش که ریندو مطمئن شد بدنش کبود میشه
╭─────┈┈┈.°୭
╰┈➤ 🌈
.𝂅 ִ ◯⃘ 𝆬 . 𞥊ֹ ׄ 𝇈⃝☁️𓂃
۫ ︩︪𔓕 🔥ৎ Ɨɑց:: #سانزوxریندو 𝆺𝅥 𝆭 ִ𝆭
- ۲.۳k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط