فیکشن یائویی سانزو ریندو
␥فیکشن یائویی سانزو × ریندو
به قلم سنجین••••☆
🌩- - - - - - - - - - - - - پارت هشتم:
و بوسههای دردناک سانزو-گاز هایی که از گوشه و کنار لبهای ریندو میگرفت و فشاری که به ترقوههای استخونیش میآورد-انقدر زیاد بودن که تفاوتی با مبارزه نداشته باشن
در آخر-سانزو خون توی دهنشو تف و ریندو رو رها کرد:به اندازهی کافی واضح بود؟
گفت و ریندو مطمئن شد که رگ خواب اون اژدها رو به بهترین شکل پیدا کرده...
از کوچه بیرون اومدن و هردو با تظاهر به اینکه اتفاقی نیوفتاده توی جمعیت قدم میزدن-
و سانزو،نیشخندشو مخفی نکرد و دستشو،دوره گردن ریندو انداخت:رین کوچولو...
هرچند که حرفش،با تنهای که به ریندو خورد نصفه نیمه موند و اون،کسی نبود به جز کاکوچو
_هی...کاکوچو...
ریندو،شوکه گفت و به سمتش رفت و سانزو با دیدن اون صورت،سریع اصل قضیه رو گرفت
_ایزانا حالش چطوره؟
کاکوچو،نفس گرفتهشو بیرون داد و صاف وایساد:به هوش اومده،میخواست ران رو ببینه...
...
قیافهی سویون،کاملا دیدنی بود...
با چشم هایی که تا آخرین حد نسبت به حرفهای کاکوچو گشاد شده بودن
_توی زمین تموم کرد...زمانی که هایتانی ها رفتن،آمبولانس رسید و تونستن احیاش کنن...
و ریندو،زمزمه کرد:روز بعدش فهمیدیم هردوشون زنده ان...ولی حال تو طوری نبود که باور کنی...
سویون،نمیدونست چی بگه،
نمیخواست حرف بزنه...
عزیز ترین آدم های زندگیش،برای بهبود حالش حقیقتی رو ازش مخفی کرده بودن که میتونست توی خوب شدنش کمک کنه
_پس...الان زندست...؟
سویون،با مکث پرسید و کاکوچو سر تکون داد
و سویون،با زمزمهی کاکوچو خودشو عقب کشید
_بهتره ما،دیگه همو نبینیم...هردوتون یاداور خاطرات افتضاحی هستین...
کاکوچو گفت و سویون به سمت اتاق ران راه افتاد:تمام مدت خودمو سرزنش میکردم،که چرا نزاشتم اون شب بغلم بگیره...به احساس خودم خیانت کردم فقط برای اینکه از عذاب وجدان راحت شم!
گفت و مابین دره اتاق ایستاد:تمام مدت،خودمو مسئول مرگ شما دوتا میدونستم...
و در نهایت،کنار در،روی زمین نشست:اما الان...دیگه آزاد شدم نه؟
.....
۱۵ مه- تابستون-
چند ماه بعد از دیدار سویون و کاکوچو :
_من حالم خوبه-لازم نیست طوری رفتار کنی که انگار همیشه به مراقبت نیاز دارم!
سویون،اون جمله هارو جیغ میکشید
درحالی که ران-واقعا نمیدونست که چه واکنشی باید نشون بده
:راست میگه-مگه نمیبینی کامل سالمه؟
چیکارش داری؟
سانزو-با چشم و تمسخر به ران هشدار میداد که ادامه نده و ران-فکر میکرد که باید به سانزو گوش بده
:فقط پرسیدم کمک میخوای یا نه...؟
و سویون-انگار که قرار نبود آروم شه:چرا باید ازت کمک بخوام؟
صورتش-سرخ شده بود و هنوز درگیر بود و سویون-واقعا نمیدونست که باید چیکار کنه
اما توی اون لحظه،احساساتش اینطوری بودن که باید به حرفهای ران واکنش نشون میداد
و ران-با اعصاب خورد روی کاناپه نشست-چون اون میدونست که سویون به کمک نیاز داره اما،راضی نیست که بگه
و سانزو-خودشو به آشپزخونه رسوند:اگه بخوای سره من داد بزنی حسابی کتکت میزنم سویون...
سویون-خوب میدونست واکنش هاش،نسبت به ران زیادی تند هستن-اما روبه سانزو گفت:اشتباهشو اینجوری داره میپوشونه-
"که سویون تو مریض بودی و اگه بهت میگفتیم ایزانای حرومزاده بعد از اینکه بوسیدهت و بهت گفت توی زندگی بعدیم و کصشعر مرده-درواقع نمرده!"
ران-پیشونیشو به دستش تکیه داده بود،
با چشم هایی که از اعصاب خوردی روی هم فشار میداد و سانزو-به پرتقال های خورد شده نگاه میکرد:اوور ثینک نکن سویون...اون عوضی همیشه روابط بقیه رو به فنا داده!
سویون شاید سعی داشت که بهتر بشه،اما نمیتونست به اتفاقات گذشته فکر نکنه:من از این ناراحتم که هیچکس-مخصوصا اون ریندوی عوضی منو باور نکرد!
و در آخر-لگد عصبانیشو به چمدون دمه در کوبید
سانزو اما برای دفتع از دوستاش لب باز کرد:چطور توقع داشتی باور کنه؟
مثل اینکه واقعا باورت نمیشه ایزانا-آدم رابطه و دختر نبوده...!؟
و نگاه سویون-خسته و پرحرف به سانزو برگشت
طوری که انگار فریاد میزد "ادامه بده"
نگاه سانزو به خمیدگی ران بود و ذهنش-به سمت این میرفت که اگه سویون رو اروم کنه-پوئن مثبت بودن با ریندو رو به دست میاره!
:داریم درمورد کوروکاوا ایزانا حرف میزنیم
مردی که دوتا اقدام به قتل داشته!
سویون-نمیدونست و یکهو با شنیدن این جمله احساس کرد که یک چیزی توی شکمش فرو ریخت!
:معلوم نیست چند نفرو قبلا ناقص کرده-
آمار کسایی که زیره دستش کتک خوردن از دستم در رفته و دوست پسره تو-همین مردی که اینجا نشسته...
╭─────┈┈┈.°୭
╰┈➤ 🌈
.𝂅 ִ ◯⃘ 𝆬 . 𞥊ֹ ׄ 𝇈⃝☁️𓂃
۫ ︩︪𔓕 🔥ৎ Ɨɑց:: #سانزوxریندو 𝆺𝅥 ׅ𝆭
به قلم سنجین••••☆
🌩- - - - - - - - - - - - - پارت هشتم:
و بوسههای دردناک سانزو-گاز هایی که از گوشه و کنار لبهای ریندو میگرفت و فشاری که به ترقوههای استخونیش میآورد-انقدر زیاد بودن که تفاوتی با مبارزه نداشته باشن
در آخر-سانزو خون توی دهنشو تف و ریندو رو رها کرد:به اندازهی کافی واضح بود؟
گفت و ریندو مطمئن شد که رگ خواب اون اژدها رو به بهترین شکل پیدا کرده...
از کوچه بیرون اومدن و هردو با تظاهر به اینکه اتفاقی نیوفتاده توی جمعیت قدم میزدن-
و سانزو،نیشخندشو مخفی نکرد و دستشو،دوره گردن ریندو انداخت:رین کوچولو...
هرچند که حرفش،با تنهای که به ریندو خورد نصفه نیمه موند و اون،کسی نبود به جز کاکوچو
_هی...کاکوچو...
ریندو،شوکه گفت و به سمتش رفت و سانزو با دیدن اون صورت،سریع اصل قضیه رو گرفت
_ایزانا حالش چطوره؟
کاکوچو،نفس گرفتهشو بیرون داد و صاف وایساد:به هوش اومده،میخواست ران رو ببینه...
...
قیافهی سویون،کاملا دیدنی بود...
با چشم هایی که تا آخرین حد نسبت به حرفهای کاکوچو گشاد شده بودن
_توی زمین تموم کرد...زمانی که هایتانی ها رفتن،آمبولانس رسید و تونستن احیاش کنن...
و ریندو،زمزمه کرد:روز بعدش فهمیدیم هردوشون زنده ان...ولی حال تو طوری نبود که باور کنی...
سویون،نمیدونست چی بگه،
نمیخواست حرف بزنه...
عزیز ترین آدم های زندگیش،برای بهبود حالش حقیقتی رو ازش مخفی کرده بودن که میتونست توی خوب شدنش کمک کنه
_پس...الان زندست...؟
سویون،با مکث پرسید و کاکوچو سر تکون داد
و سویون،با زمزمهی کاکوچو خودشو عقب کشید
_بهتره ما،دیگه همو نبینیم...هردوتون یاداور خاطرات افتضاحی هستین...
کاکوچو گفت و سویون به سمت اتاق ران راه افتاد:تمام مدت خودمو سرزنش میکردم،که چرا نزاشتم اون شب بغلم بگیره...به احساس خودم خیانت کردم فقط برای اینکه از عذاب وجدان راحت شم!
گفت و مابین دره اتاق ایستاد:تمام مدت،خودمو مسئول مرگ شما دوتا میدونستم...
و در نهایت،کنار در،روی زمین نشست:اما الان...دیگه آزاد شدم نه؟
.....
۱۵ مه- تابستون-
چند ماه بعد از دیدار سویون و کاکوچو :
_من حالم خوبه-لازم نیست طوری رفتار کنی که انگار همیشه به مراقبت نیاز دارم!
سویون،اون جمله هارو جیغ میکشید
درحالی که ران-واقعا نمیدونست که چه واکنشی باید نشون بده
:راست میگه-مگه نمیبینی کامل سالمه؟
چیکارش داری؟
سانزو-با چشم و تمسخر به ران هشدار میداد که ادامه نده و ران-فکر میکرد که باید به سانزو گوش بده
:فقط پرسیدم کمک میخوای یا نه...؟
و سویون-انگار که قرار نبود آروم شه:چرا باید ازت کمک بخوام؟
صورتش-سرخ شده بود و هنوز درگیر بود و سویون-واقعا نمیدونست که باید چیکار کنه
اما توی اون لحظه،احساساتش اینطوری بودن که باید به حرفهای ران واکنش نشون میداد
و ران-با اعصاب خورد روی کاناپه نشست-چون اون میدونست که سویون به کمک نیاز داره اما،راضی نیست که بگه
و سانزو-خودشو به آشپزخونه رسوند:اگه بخوای سره من داد بزنی حسابی کتکت میزنم سویون...
سویون-خوب میدونست واکنش هاش،نسبت به ران زیادی تند هستن-اما روبه سانزو گفت:اشتباهشو اینجوری داره میپوشونه-
"که سویون تو مریض بودی و اگه بهت میگفتیم ایزانای حرومزاده بعد از اینکه بوسیدهت و بهت گفت توی زندگی بعدیم و کصشعر مرده-درواقع نمرده!"
ران-پیشونیشو به دستش تکیه داده بود،
با چشم هایی که از اعصاب خوردی روی هم فشار میداد و سانزو-به پرتقال های خورد شده نگاه میکرد:اوور ثینک نکن سویون...اون عوضی همیشه روابط بقیه رو به فنا داده!
سویون شاید سعی داشت که بهتر بشه،اما نمیتونست به اتفاقات گذشته فکر نکنه:من از این ناراحتم که هیچکس-مخصوصا اون ریندوی عوضی منو باور نکرد!
و در آخر-لگد عصبانیشو به چمدون دمه در کوبید
سانزو اما برای دفتع از دوستاش لب باز کرد:چطور توقع داشتی باور کنه؟
مثل اینکه واقعا باورت نمیشه ایزانا-آدم رابطه و دختر نبوده...!؟
و نگاه سویون-خسته و پرحرف به سانزو برگشت
طوری که انگار فریاد میزد "ادامه بده"
نگاه سانزو به خمیدگی ران بود و ذهنش-به سمت این میرفت که اگه سویون رو اروم کنه-پوئن مثبت بودن با ریندو رو به دست میاره!
:داریم درمورد کوروکاوا ایزانا حرف میزنیم
مردی که دوتا اقدام به قتل داشته!
سویون-نمیدونست و یکهو با شنیدن این جمله احساس کرد که یک چیزی توی شکمش فرو ریخت!
:معلوم نیست چند نفرو قبلا ناقص کرده-
آمار کسایی که زیره دستش کتک خوردن از دستم در رفته و دوست پسره تو-همین مردی که اینجا نشسته...
╭─────┈┈┈.°୭
╰┈➤ 🌈
.𝂅 ִ ◯⃘ 𝆬 . 𞥊ֹ ׄ 𝇈⃝☁️𓂃
۫ ︩︪𔓕 🔥ৎ Ɨɑց:: #سانزوxریندو 𝆺𝅥 ׅ𝆭
- ۱.۶k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط