حیفا
《#حیفا-19》
××× سند C
● دلیل حفصه برای قتل جعفر کربلایی غیر منطقی نبود... اگر به دست حفصه کشته نمیشد بالاخره زنده هم از ابوغریب بیرون نمیرفت... اما برایم جای سوال بود که چرا حفصه پیش قدم شده و این کار را کرده است؟ حرفهای حفصه با اصول اقرار سازگاری ندارد... خیلی سریع حرف زد و خیلی سریع دلیلش را گفت️ هرچند دلیلش را نمیپسندم.
●️میخواستم فعلا تا روشن تر شدن تکلیف، او را در یکی از چاله های زیر زمین ابوغریب بیندازم... اما قبل از آن، او را گرفتم و به صندلی بستم... حوله ای را برداشتم و به طرف شیر آب رفتم... در حال خیس کردن و شستن حوله و کشیدن شیلنگ لوله آب تا صندلی حفصه بودم که گفت: «شما را یعکوف صدا زدند! پس اسم شما باید یعکوف باشد... از الان برای همیشه در ذهن من مورد تحسینی️ کم حرف... پر جذبه... باهوش... یک یهودی معتقد به تمام معنا به نظر میرسید چون کمتر یهودی مانند شما بر ساق دست هایش اسامی مقدس را خالکوبی میکند... تو معرکه ای... اما الان داری اشتباه میکنی!!!
¤ گفتم: کدوم اشتباه؟! نکنه اینها را که دیدی ترسیدی؟!
گفت: نه... از این بابت میگم داری اشتباه میکنی که هیچ کس برای خفگی و غرق کاذب یک دختر یا زن 55 تا 60 کیلویی، از حوله 20 سانتی با حدودا 300 گرم آب و فشار لوله آب معمولی استفاده نمیکند حداقل حوله برای خفه کردن مجازی من، یا باید 500 گرم آب داشته باشه یا باید فشار آب روی صورتم را دو برابر کنی
گفتم: پیشنهادت چیه؟️ اینجا خیلی امکانات ندارم!
گفت: نمیدونم! حق با شماست... پس بیا... من آماده ام
☆️ با صندلیش خوابوندمش روی زمین و حوله خیس را روی صورتش انداختم و فشار لوله آب را روی برآمدگی بینی و دهانش از روی حوله گرفتم... در سه فاصله زمانی تکرار کردم... 20 و 25 و 40 ثانیه... داشت کم کم رنگ صورتش سیاه میشد... تکون های خیلی شدیدی خورد... به لرزش و تقلا افتاده بود... صدای خور خور زمان خفگی ازش شنیده میشد...
☆ تا اینکه رهاش کردم... خیلی سرفه کرد و یه کم تهوع کرد و آبهایی به دهانش رفته بود را بیرون ریخت... وقتی یه کم نفسش طبیعی شد... بازم باهام حرف زد... دوباره کلی سرفه کرد... اما حالش یه کم جا اومد... گفت: داشت از شکنجه های پر از خون و الکی عراقی ها حوصله ام سر میرفت... تو خیلی حساب شده عمل کردی و 40 ثانیه طولش دادی... خیلی وقت بود خفه نشده بودم و کسی پیدا نشده بود که شیک و باحال غرقم کنه
☆️ دیگه چه روشی دوس داری پیاده کنی؟ راستی یه سوال!... من الان چرا دارم شکنجه میشم؟ به قتل جعفر که اقرار کردم... خب بگو چی میخوای تا بگم♧
☆️ گفتم: اشتباه داری میکنی... منو بازی نده حفصه... آخرین کسی که منو بازی داد از زندگیش خیری ندید... نه تنها خودش... بلکه خانواده اش هم از زندگیشون خیری ندیدند... بیچاره از مرگش هم لذتی نبرد... دوباره میپرسم... بگو چرا جعفر را کشتی؟ چی بهت میرسید؟ من دیگه این سوال را تکرار نمیکنم... فقط بگو چرا جعفر را کشتی؟ نگو به خاطر اینکه روحانی شیعه بود... اینو نگو... به شعورم توهین نکن... دلیل واقعیش را بگو... دقیقا چرا کشتیش؟
☆️ اما حفصه باز هم شروع کرد و با آب و تاب فراوان، همه حرفهای قبلش را تکرار کرد... اون شب تا صبح، سه بار به سه طریق و حدودا سه ساعت فقط یک چیزی گفت... میگفت: چون خطرناکه و باید هر روحانی شیعه به هر نحو که میشه، حذف بشه! داشت کم خوابی او را میکشت... سم هایی هم که از بدن ابومحمد با مکش دهان خارج کرده بود هم داشت حالش را یه کم بد میکرد... اما بازم حرفی که میخواستم نمیزد... حرفی را که دنبالش بودم، این نبود که به خاطر اعتلای یهود و دولت اسرائیل و احترام به فرامین کتاب تلمود جعفر را کشته باشه... چون هنوز یهودی بودنش هم برام اثبات نشده است.
☆️ خوب فکر کردم... باید روی حساسیت هایش دست میذاشتم... اما پروندش چیزی نداشت... خیلی فکر کردم و در این فاصله هم نذاشتم حفصه خوابش ببره... مدام با لگدهای های آروم به بینی و دهانش میزدم تا خوابش بپره...
☆️ تا اینکه یه فکری به ذهنم رسید...رفتم سراغ ابو محمد عدنان... حفصه هم داشت با چشمای فوق العاده خسته اش نگاه میکرد... ابومحمد که سمّ مار از بدنش خارج شده بود... به هوش اومده بود اما داشت درد میکشید... چاقو را برداشتم و زیر گردن ابو محمد گذاشتم و رو کردم به سمت حفصه... حفصه پر از خشم و نفرت شد و با همون صندلی که بهش بسته شده بود به تقلا افتاد...
ادامه دارد...
کانال دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour
××× سند C
● دلیل حفصه برای قتل جعفر کربلایی غیر منطقی نبود... اگر به دست حفصه کشته نمیشد بالاخره زنده هم از ابوغریب بیرون نمیرفت... اما برایم جای سوال بود که چرا حفصه پیش قدم شده و این کار را کرده است؟ حرفهای حفصه با اصول اقرار سازگاری ندارد... خیلی سریع حرف زد و خیلی سریع دلیلش را گفت️ هرچند دلیلش را نمیپسندم.
●️میخواستم فعلا تا روشن تر شدن تکلیف، او را در یکی از چاله های زیر زمین ابوغریب بیندازم... اما قبل از آن، او را گرفتم و به صندلی بستم... حوله ای را برداشتم و به طرف شیر آب رفتم... در حال خیس کردن و شستن حوله و کشیدن شیلنگ لوله آب تا صندلی حفصه بودم که گفت: «شما را یعکوف صدا زدند! پس اسم شما باید یعکوف باشد... از الان برای همیشه در ذهن من مورد تحسینی️ کم حرف... پر جذبه... باهوش... یک یهودی معتقد به تمام معنا به نظر میرسید چون کمتر یهودی مانند شما بر ساق دست هایش اسامی مقدس را خالکوبی میکند... تو معرکه ای... اما الان داری اشتباه میکنی!!!
¤ گفتم: کدوم اشتباه؟! نکنه اینها را که دیدی ترسیدی؟!
گفت: نه... از این بابت میگم داری اشتباه میکنی که هیچ کس برای خفگی و غرق کاذب یک دختر یا زن 55 تا 60 کیلویی، از حوله 20 سانتی با حدودا 300 گرم آب و فشار لوله آب معمولی استفاده نمیکند حداقل حوله برای خفه کردن مجازی من، یا باید 500 گرم آب داشته باشه یا باید فشار آب روی صورتم را دو برابر کنی
گفتم: پیشنهادت چیه؟️ اینجا خیلی امکانات ندارم!
گفت: نمیدونم! حق با شماست... پس بیا... من آماده ام
☆️ با صندلیش خوابوندمش روی زمین و حوله خیس را روی صورتش انداختم و فشار لوله آب را روی برآمدگی بینی و دهانش از روی حوله گرفتم... در سه فاصله زمانی تکرار کردم... 20 و 25 و 40 ثانیه... داشت کم کم رنگ صورتش سیاه میشد... تکون های خیلی شدیدی خورد... به لرزش و تقلا افتاده بود... صدای خور خور زمان خفگی ازش شنیده میشد...
☆ تا اینکه رهاش کردم... خیلی سرفه کرد و یه کم تهوع کرد و آبهایی به دهانش رفته بود را بیرون ریخت... وقتی یه کم نفسش طبیعی شد... بازم باهام حرف زد... دوباره کلی سرفه کرد... اما حالش یه کم جا اومد... گفت: داشت از شکنجه های پر از خون و الکی عراقی ها حوصله ام سر میرفت... تو خیلی حساب شده عمل کردی و 40 ثانیه طولش دادی... خیلی وقت بود خفه نشده بودم و کسی پیدا نشده بود که شیک و باحال غرقم کنه
☆️ دیگه چه روشی دوس داری پیاده کنی؟ راستی یه سوال!... من الان چرا دارم شکنجه میشم؟ به قتل جعفر که اقرار کردم... خب بگو چی میخوای تا بگم♧
☆️ گفتم: اشتباه داری میکنی... منو بازی نده حفصه... آخرین کسی که منو بازی داد از زندگیش خیری ندید... نه تنها خودش... بلکه خانواده اش هم از زندگیشون خیری ندیدند... بیچاره از مرگش هم لذتی نبرد... دوباره میپرسم... بگو چرا جعفر را کشتی؟ چی بهت میرسید؟ من دیگه این سوال را تکرار نمیکنم... فقط بگو چرا جعفر را کشتی؟ نگو به خاطر اینکه روحانی شیعه بود... اینو نگو... به شعورم توهین نکن... دلیل واقعیش را بگو... دقیقا چرا کشتیش؟
☆️ اما حفصه باز هم شروع کرد و با آب و تاب فراوان، همه حرفهای قبلش را تکرار کرد... اون شب تا صبح، سه بار به سه طریق و حدودا سه ساعت فقط یک چیزی گفت... میگفت: چون خطرناکه و باید هر روحانی شیعه به هر نحو که میشه، حذف بشه! داشت کم خوابی او را میکشت... سم هایی هم که از بدن ابومحمد با مکش دهان خارج کرده بود هم داشت حالش را یه کم بد میکرد... اما بازم حرفی که میخواستم نمیزد... حرفی را که دنبالش بودم، این نبود که به خاطر اعتلای یهود و دولت اسرائیل و احترام به فرامین کتاب تلمود جعفر را کشته باشه... چون هنوز یهودی بودنش هم برام اثبات نشده است.
☆️ خوب فکر کردم... باید روی حساسیت هایش دست میذاشتم... اما پروندش چیزی نداشت... خیلی فکر کردم و در این فاصله هم نذاشتم حفصه خوابش ببره... مدام با لگدهای های آروم به بینی و دهانش میزدم تا خوابش بپره...
☆️ تا اینکه یه فکری به ذهنم رسید...رفتم سراغ ابو محمد عدنان... حفصه هم داشت با چشمای فوق العاده خسته اش نگاه میکرد... ابومحمد که سمّ مار از بدنش خارج شده بود... به هوش اومده بود اما داشت درد میکشید... چاقو را برداشتم و زیر گردن ابو محمد گذاشتم و رو کردم به سمت حفصه... حفصه پر از خشم و نفرت شد و با همون صندلی که بهش بسته شده بود به تقلا افتاد...
ادامه دارد...
کانال دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour
- ۳.۳k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط