{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه جایی هست ....

یه جایی هست ....
به اونجا که برسی، دیگه
" از ته دل "
نمیتونی بگی :
دوسِت دارم
مواظب خودت باش
شما عزیز دل منی
هیچ احساسی اونقدر تا تَه دلت نمیره پایین
که با خودش این حرفا رو بیاره بالا ..
از اونجاس که،شروع می کنی به حذف،
حذف ِ
عــــــــــادت ها
احســـــاس ها
آدمــــــــــــــها
بی تفاوت که میشی
تنها برایِ خودت
روزها را می گذرونی !
از یک جایی به بعد
تو می مانی و خدایت
و زمزمه ی همیشگی ات میشود :
"قـــــلبم "
را از نوچی ِتمامی ِ یادها شسته ام
این روزها
لمس دستان خــــدا
زیر پوستم
دردناک ترین امنــیت است ...
دیدگاه ها (۳)

یه جایی هست .... به اونجا که برسی، دیگه " از ته دل " نمیتونی...

#عکسنوشتهاز یک جایی به بعد قید خودتو بزنب،خودتو به ندیدن نفه...

رمان قرار نبود قسمت سوم بابا کنار عزیز جون نشسته بود و مش...

رمان قرار نبود قسمت3بابا کنار عزیز جون نشسته بود و مشغول گپ ...

پارت هفتم: رازهای مشترکهوا از پشت پنجره‌ی بزرگ دفتر، کم‌کم ب...

عاشقی بماند... داره گرد پیری رو موهام میشینه میگن که آخر ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط