دفتر خاطراتم حرف های زیادی برای گفتن دارد

دفتر خاطراتم حرف های زیادی برای گفتن دارد
هر چه زبانم نتوانست را، قلبم فریاد زد و قلم چرخید و چرخید و چرخید ...
حالا قلبم را دار زدند ، خفه اش کردند . نمی تواند فریاد بزند ، نفس ندارد . به جای جوهر ، رد اشک هایم بر صفحه به جا می ماند و آن تکه ای از من که دیگر زنده نیست ...




خاطرات بانوی آشفته 🍁
دیدگاه ها (۱)

خوشحالم که با تو تجربش کردم 🌚🫂🫀

آه ای سرود ناخوانده ی من ای که با هر نفس در رگ هایم جاری می ...

اوایی از گذشته بخش اول:  خاطرات زندگی با یک دکتر روانی. 001 ...

p20هوا نزدیک عصر شده بود. بخشی از آشپزخانه خلوت بود و ات برا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط