داستان کوتاه...

_من... نمیدونم چی بهت گذشته... یا چرا حالت بده، ولی اینو بدون من همیشه پیشتم...همیشه...!
+*دخترک که حالا دوباره بغض کرده بود، دستاشو دور گردن پسرش حلقه کرد و سرشو توی بازوی پسر قایم کرد؛ درحالی که سعی داشت جلوی ریزش اشکاشو بگیره لب زد:
+من... ممنونم هانی...
_*جیسونگ کمر دخترشو گرفت و اونو محکم تر از قبل به آغوش کشید؛ با دست دیگش شروع به نوازش آروم موهای دخترک رنجیده کرد، سرشو بوسید و گفت:
_میتونی خودتو خالی کنی عروسکم... بعدا راجع بهش حرف میزنیم... من اینجام... من جایی نمیرم... نه بدون تو..!
دیدگاه ها (۰)

وقتی تو روز بارونی...

وقتی تو روز بارونی...p2

سناریو...p2(آخر)

سناریو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط