داستان کوتاه...
_من... نمیدونم چی بهت گذشته... یا چرا حالت بده، ولی اینو بدون من همیشه پیشتم...همیشه...!
+*دخترک که حالا دوباره بغض کرده بود، دستاشو دور گردن پسرش حلقه کرد و سرشو توی بازوی پسر قایم کرد؛ درحالی که سعی داشت جلوی ریزش اشکاشو بگیره لب زد:
+من... ممنونم هانی...
_*جیسونگ کمر دخترشو گرفت و اونو محکم تر از قبل به آغوش کشید؛ با دست دیگش شروع به نوازش آروم موهای دخترک رنجیده کرد، سرشو بوسید و گفت:
_میتونی خودتو خالی کنی عروسکم... بعدا راجع بهش حرف میزنیم... من اینجام... من جایی نمیرم... نه بدون تو..!
+*دخترک که حالا دوباره بغض کرده بود، دستاشو دور گردن پسرش حلقه کرد و سرشو توی بازوی پسر قایم کرد؛ درحالی که سعی داشت جلوی ریزش اشکاشو بگیره لب زد:
+من... ممنونم هانی...
_*جیسونگ کمر دخترشو گرفت و اونو محکم تر از قبل به آغوش کشید؛ با دست دیگش شروع به نوازش آروم موهای دخترک رنجیده کرد، سرشو بوسید و گفت:
_میتونی خودتو خالی کنی عروسکم... بعدا راجع بهش حرف میزنیم... من اینجام... من جایی نمیرم... نه بدون تو..!
- ۱.۷k
- ۱۴ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط