وقتی تو روز بارونی...

با شنیدن صدای بارون، آروم چشماتو باز کردی...
اول صبح بود و هیون هنوز مثل بچه‌ها خواب بود. موهاشو از صورتش کنار زدی و با لبخند و خیلی آروم زمزمه کردی:" چرا انقد نازی تو آخه..؟"
پاتو که از اتاق بیرون گذاشتی، آروم درشو بستی. همون موقع کامی بدو بدو اومد سمتت و با صدایی نسبتا بلند پارس کرد.خندیدی و از روی زمین بلندش کردی:
_شیشششش کامی... بابایی نباید بیدار بشه. گشنته نه کوچولو..؟...الان بهت غذا میدم.
غذاشو توی ظرف مخصوصش ریختی و سرشو ناز کردی:
_بفرمایید قربان... نوش جون.
شروع به خوردن کرد که آروم به بامزگیش خندیدی...
...
بعد از پوشیدن پالتو و لباس های بیرونیت، خیلی بی سر و صدا از اتاق بیرون اومدی و بعد از بستن دوباره درش، به سمت در خروجی رفتی. وقتی درو باز کردی تا کفشاتو پات کنی، کامی دوباره تند تند سمتت اومد و پارس کرد.دستتو رو مماخ کوچولوش گذاشتی و گفتی:
_کامی هیسسس...باباییت بفهمه منو میکشه.قول میدم زود برگردم، خب؟
بعد از هدایت کردن کامی به داخل خونه، خودت راهی بیرون شدی...


(این چند وقت اصلا نبودم و وقتم خیلی شلوغ بود ولی دوباره میخوام نوشتنو شروع کنم🥲)
دیدگاه ها (۲)

وقتی تو روز بارونی...p2

وقتی بعد یروز...[p1]درخواستی

داستان کوتاه...

سناریو...p2(آخر)

وانشات تهیون••••این اواخر استرس شدیدی داشتی و وقتی هم که به ...

وقتی بهت خیانت میکنه

☬⁠。⁠)⁩ عشق آغشته به خون (。☬⁠。⁠)⁩(。☬⁠。⁠)⁩پارت ۷۹ (。☬⁠。⁠)⁩هانگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط