بزرگترینآرزو
#بزرگترین_آرزو
P48
یکی از دست هاشو برای تکیه گاه روی دیوار کنار سر اون گذاشت و کمی خم شد تا مقابل صورتش قرار بگیره..:
_میشنوم...
+چی.... چیرو؟
مرد مقابلش تک خنده ای کرد. نه ازون خنده هایی که از خوشحالی بود. خنده ای از روی کلافگی!
_مثلا الان میخوای تفره بری!؟
+نه... یعنی... اصلا چیز خاصی...
نگاه نافذش رو دور تا دور صورتش سوق داد و بین حرفش پرید:
_اگه چیز خاصی نیست چرا نباید بدونم؟؟!
مثل اینکه تفره رفتن و حرف نزدن اونو اروم نمیکرد... حقیقتو میخواست. اما کاترینا میدونست که اگه درمورد پیگیری پرونده و این مزخرفات حرفی بزنه حتما مانعش میشه برای همین نگفتن حقیقت الان بهترین تصمیم بود.
تو همون لحظه اتفاقات دیشب به ذهنش خطور کرد.. و خب با گفتن اون شاید میتونست از چیزی که نمیخواد بهش بگه فرار کنه..
+خیل خب.. اوکی.....یه شام خانوادگی داشتن و منم به عنوان نامزدش اونجا بودم... همین.
اخماش درهم رفت:
_نامزدش؟
+آ.. آره خب.. ایرادش چیه
برای چند ثانیه نگاهشو پایین انداخت و مکث کوتاهی کرد و بعد دوباره خیره به چشماش گفت:
_ ایرادش اینه که تو دختری نیستی که راحت بخاطر هرچیزی کوتاه
بیاد.. پس باور کردن اینکه دوباره باهاش نامزد کردی سخته...
+من... نگفتم که باور کنی..
_درسته.. میدونم اینو گفتی که از نگفتن حرف اصلیت فرار کنی...
و اینم میدونم که نامزدیتون یه بازیه..
نزدیک گوشش شد و ادامه حرفشو زیر لب پچ زد:
_.. اما خب... یجورایی ناراحتم کرد..
وقتی صدای تحریک آمیز و بمش توی گوش اون پیچید قلبش یه تپش رو جا انداخت و نفسش تو سینه حبس شد...
با بدنی خشک شده از حرکت، تنها به مقابلش چشم دوخت و منتظر واکنش بعدی از جانب مرد مقابلش شد...
و با کمال ناباوری اون چند قدم فاصله گرفت و دستاشو تو جیبای شلوار راحتیش گذاشت...
همینطور که همچنان نگاهش به اون بود چینی به بینیش داد و سر کج کرد:
_تا کی میخوای به روبه روت زل بزنی؟!گشنه ات نیست؟
انگار که از هپروت بیرون اومده باشه سری تکون داد و بدون حرفی فورا سمت اشپزخونه پا گذاشت..
همینطور که درحال اماده کردن میز بود افکار از ذهنش میگذشت..
حالا مطمئن بود.. از احساساتش.. از احساساتشون... ولی الان وقتش نبود.. باید قبل از هر اتفاقی .. گذشته رو درست میکرد تا آسیبی به آینده اش نزنه..
آخرین بشقاب هم روی میز گذاشت و بعد صندلی رو عقب کشید و میان نگاه منتظر مرد مقابلش نشست...
و قبل از شروع به خوردن گلوشو صاف کرد تا مقدمه ای برای پرسیدن سوالش باشه..
+تو.. مدرکی علیه کارِن داری؟
نگاه خنثی شو بالا کشید و فورا جواب داد:
_دارم.
+خب.. میتونم...
بدون اینکه اجازه بده ادامه حرفشو بزنه زیر لب گفت:
_نه!
کاترینا اما با ابروهای گره خورده چاپسینگ دستشو روی میز خوبید:
+ینی چی نه؟! تو حتی نمیدونی میخواستم چی بگم!!
_از حرکاتت .. از رفتارت... از نوع حرف زدنت... مشخصه چی تو سرته و چیکار میخوای بکنی... نیازی نیست حتما بگیش..!!
کلافه از حرف اون چشماشو بست و نفسشو با شدت بیرون داد...
با تاخیر پارت جدید تقدیم نگاهاتون🎀🎀
P48
یکی از دست هاشو برای تکیه گاه روی دیوار کنار سر اون گذاشت و کمی خم شد تا مقابل صورتش قرار بگیره..:
_میشنوم...
+چی.... چیرو؟
مرد مقابلش تک خنده ای کرد. نه ازون خنده هایی که از خوشحالی بود. خنده ای از روی کلافگی!
_مثلا الان میخوای تفره بری!؟
+نه... یعنی... اصلا چیز خاصی...
نگاه نافذش رو دور تا دور صورتش سوق داد و بین حرفش پرید:
_اگه چیز خاصی نیست چرا نباید بدونم؟؟!
مثل اینکه تفره رفتن و حرف نزدن اونو اروم نمیکرد... حقیقتو میخواست. اما کاترینا میدونست که اگه درمورد پیگیری پرونده و این مزخرفات حرفی بزنه حتما مانعش میشه برای همین نگفتن حقیقت الان بهترین تصمیم بود.
تو همون لحظه اتفاقات دیشب به ذهنش خطور کرد.. و خب با گفتن اون شاید میتونست از چیزی که نمیخواد بهش بگه فرار کنه..
+خیل خب.. اوکی.....یه شام خانوادگی داشتن و منم به عنوان نامزدش اونجا بودم... همین.
اخماش درهم رفت:
_نامزدش؟
+آ.. آره خب.. ایرادش چیه
برای چند ثانیه نگاهشو پایین انداخت و مکث کوتاهی کرد و بعد دوباره خیره به چشماش گفت:
_ ایرادش اینه که تو دختری نیستی که راحت بخاطر هرچیزی کوتاه
بیاد.. پس باور کردن اینکه دوباره باهاش نامزد کردی سخته...
+من... نگفتم که باور کنی..
_درسته.. میدونم اینو گفتی که از نگفتن حرف اصلیت فرار کنی...
و اینم میدونم که نامزدیتون یه بازیه..
نزدیک گوشش شد و ادامه حرفشو زیر لب پچ زد:
_.. اما خب... یجورایی ناراحتم کرد..
وقتی صدای تحریک آمیز و بمش توی گوش اون پیچید قلبش یه تپش رو جا انداخت و نفسش تو سینه حبس شد...
با بدنی خشک شده از حرکت، تنها به مقابلش چشم دوخت و منتظر واکنش بعدی از جانب مرد مقابلش شد...
و با کمال ناباوری اون چند قدم فاصله گرفت و دستاشو تو جیبای شلوار راحتیش گذاشت...
همینطور که همچنان نگاهش به اون بود چینی به بینیش داد و سر کج کرد:
_تا کی میخوای به روبه روت زل بزنی؟!گشنه ات نیست؟
انگار که از هپروت بیرون اومده باشه سری تکون داد و بدون حرفی فورا سمت اشپزخونه پا گذاشت..
همینطور که درحال اماده کردن میز بود افکار از ذهنش میگذشت..
حالا مطمئن بود.. از احساساتش.. از احساساتشون... ولی الان وقتش نبود.. باید قبل از هر اتفاقی .. گذشته رو درست میکرد تا آسیبی به آینده اش نزنه..
آخرین بشقاب هم روی میز گذاشت و بعد صندلی رو عقب کشید و میان نگاه منتظر مرد مقابلش نشست...
و قبل از شروع به خوردن گلوشو صاف کرد تا مقدمه ای برای پرسیدن سوالش باشه..
+تو.. مدرکی علیه کارِن داری؟
نگاه خنثی شو بالا کشید و فورا جواب داد:
_دارم.
+خب.. میتونم...
بدون اینکه اجازه بده ادامه حرفشو بزنه زیر لب گفت:
_نه!
کاترینا اما با ابروهای گره خورده چاپسینگ دستشو روی میز خوبید:
+ینی چی نه؟! تو حتی نمیدونی میخواستم چی بگم!!
_از حرکاتت .. از رفتارت... از نوع حرف زدنت... مشخصه چی تو سرته و چیکار میخوای بکنی... نیازی نیست حتما بگیش..!!
کلافه از حرف اون چشماشو بست و نفسشو با شدت بیرون داد...
با تاخیر پارت جدید تقدیم نگاهاتون🎀🎀
- ۲.۲k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط