بزرگترینآرزو
#بزرگترین_آرزو
P46
*روز بعد*
حوله دستی سفیدی که گوشه رخکن حموم بود رو برداشت و دور موهاش پیچید...
این دوش آب داغ واقعا حالشو جا اورده بود...
خواست از رخکن خارج بشه که آینه قدی ای که سرتا پاش توش نمایان بود نظرشو جلب کرد...
لباس قهوه ای رنگی که از جونگ کوک گرفته بود... و شلوارک به شدت کوتاهی که از قبل پاش بود و به ناچار مجبور بود دوباره بپوشتش...
دو دستش رو روی لباس کشید و لبخندی زد..
با اینکه براش گشاد بود اما تو تنش قشنگ دیده میشد...
بعد از تایید کامل وضعیتش به سرعت بیرون اومدو بالای پله ها و مقابل در اتاق اون ایستاد...
پایین نبود و در اتاقش هم طبق معمول بسته بود..
مقابل اتاقش وایستاد و با تردید چند تقه ای به در وارد کرد با نشنیدن صدایی راهشو کج کرد و از پله ها پایین اومد...
مکث کوتاهی کرد و دست به سینه شد..
مود آشپزیش فعال شده بود و این بهترین موقعیت بود که انجامش بده...
سراغ یخچال و کابینتا رفت تا مواد لازم رو پیدا کنه
خوشبختانه هرچیزی که میخواست موجود بود پس تند تند دست به کار شد...
انقد غرق در آشپزی شده بود که حتی متوجه اومدن جونگ کوک هم نشد...
گلوشو صاف کرد و این باعث شد که نگاه کاترینا به سمتش بره..
با این ظاهرش، جذاب تر از هروقتی شده بود
ست راحتی ای تنش بود وحوله ای برای موهای خیسش، که رو صورتش ریخته بود دور گردنش قرار داشت..
سعی کرد از هپروت بیرون بیاد و فورا پرسید:
+کِی... کِی بیدار... شدی؟
انگار تنها کسی که محو فرد مقابلش شده کاترینا نبوده!
دستی به پشت سرش کشید و نگاهشو از لباسش، تن اون دختر که تو تنش رویایی بنظر میرسید گرفت:
_یک ساعتی میشه...
برای تایید حرفش سری تکون داد و دوباره مشغول شد..
P46
*روز بعد*
حوله دستی سفیدی که گوشه رخکن حموم بود رو برداشت و دور موهاش پیچید...
این دوش آب داغ واقعا حالشو جا اورده بود...
خواست از رخکن خارج بشه که آینه قدی ای که سرتا پاش توش نمایان بود نظرشو جلب کرد...
لباس قهوه ای رنگی که از جونگ کوک گرفته بود... و شلوارک به شدت کوتاهی که از قبل پاش بود و به ناچار مجبور بود دوباره بپوشتش...
دو دستش رو روی لباس کشید و لبخندی زد..
با اینکه براش گشاد بود اما تو تنش قشنگ دیده میشد...
بعد از تایید کامل وضعیتش به سرعت بیرون اومدو بالای پله ها و مقابل در اتاق اون ایستاد...
پایین نبود و در اتاقش هم طبق معمول بسته بود..
مقابل اتاقش وایستاد و با تردید چند تقه ای به در وارد کرد با نشنیدن صدایی راهشو کج کرد و از پله ها پایین اومد...
مکث کوتاهی کرد و دست به سینه شد..
مود آشپزیش فعال شده بود و این بهترین موقعیت بود که انجامش بده...
سراغ یخچال و کابینتا رفت تا مواد لازم رو پیدا کنه
خوشبختانه هرچیزی که میخواست موجود بود پس تند تند دست به کار شد...
انقد غرق در آشپزی شده بود که حتی متوجه اومدن جونگ کوک هم نشد...
گلوشو صاف کرد و این باعث شد که نگاه کاترینا به سمتش بره..
با این ظاهرش، جذاب تر از هروقتی شده بود
ست راحتی ای تنش بود وحوله ای برای موهای خیسش، که رو صورتش ریخته بود دور گردنش قرار داشت..
سعی کرد از هپروت بیرون بیاد و فورا پرسید:
+کِی... کِی بیدار... شدی؟
انگار تنها کسی که محو فرد مقابلش شده کاترینا نبوده!
دستی به پشت سرش کشید و نگاهشو از لباسش، تن اون دختر که تو تنش رویایی بنظر میرسید گرفت:
_یک ساعتی میشه...
برای تایید حرفش سری تکون داد و دوباره مشغول شد..
- ۲.۶k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط