بزرگترینآرزو
#بزرگترین_آرزو
P47
با شنیدن زنگ صدای گوشیش کفگیر دستشو پایین اوردو نیم نگاهی به کوک که درحال خشک کردن موهای خیسش با حوله بود انداخت:
+میشه ببینی کی داره زنگ میزنه..؟
سری تکون داد و بعد از کمی مکث زیر لب جوری که کاترینا متوجه صداش نمیشد زمزمه کرد:
_جانگ می....!
موبایلو برداشت و با ابروهای گره خورده به سمتش اومد:
_این.... هنوز بهت زنگ میزنه؟!
+این؟؟
_جانگ می!!
+ا خب...
حرفشو ادامه نداد و تنها برگشت و بعد از شستن دست هاش برای جواب دادن به زنگ های بی وقفه اون مقابل کوک ایستاد...
لبخند سطحی ای بهش زد و دستشو برای گرفتن گوشی دراز کرد اما جونگ کوک مانع شد!
_میتونم بدونم چرا بعد از اینهمه مدت هنوزم بهت زنگ میزنه؟!
کاترینا اخمی کرد:
+اگه اجازه بدی میخوام بپرسم ازش...
سرشو تکون داد و با حرص موبایلو کف دست اون تنظیم کرد و بعد برای سرگرم کردن خودش داخل آشپزخونه شد..
البته که گوشاش برای شنیدن حرف های اون تیز بودن اما تمام سعیش این بود که خودشو بی تفاوت نشون بده...
آروم حرف زدن کاترینا رو اعصاب بود. چون هرچی گوش تیز میکرد نمیشنید چی میگه!!
اما برای لحظه ای دوز صداش بالا رفت..
+ گفتی چیشده؟؟
خب چجوری؟؟!
چی هست؟ ؟!
اصلا کی؟!؟
بخاطر من؟؟
آه از دستِ تو!!
تو فکر کردی انقد راحته؟! نه معلومه که نیست!!
تمام این جمله هارو بعد از شنیدن حرفای جانگ می میزد..
تو همون زمان برگشت تا وضعیت کوک رو ببینه و اونو درحالی که خیره خیره نگاهش میکرد دید.
دستشو جلوی دهنش و میکروفون گوشی گرفت و قدم هاشو به سمت دیگه ای از خونه برداشت..
+جور کردنِ مدارک تو این زمانِ کم غیر ممکنه.. خودتم میدونی...
_آره میدونم ولی ... ولی الان که این پرونده به جریان افتاده اگه بتونی پیداش کنی هم تو به شغلت برمیگردی و از زورگویی های بردارت نجات پیدا میکنی... هم جئون بی گناه حساب میشه...
مکث کرد و چشماشو روی هم گذاشت...
دوباره ریسک؟ ایندفه واقعا دیگه توان شکست خوردنو نداشت...
اینم خوب میدونست که ممکنه دیگه این شرایط براش محیا نباشه...
+خیل خب.. فکرامو میکنم و اگه چیزی پیدا کردم بهت خبر میدم..فقط اینکه... نمیخوام جونگ کوک باخبر بشه...
قطع کرد و به عقب برگشت اما با دیدن قامت اون که دست به سینه به دیوار تکیه کرده دستشو رو دهنش گذاشت:
+ترسیدم!!
با دیدن قیافه جدیه مقابلش دستشو پایین اورد..
+از کِی اینجایی؟
_ الان میدونم که از یه چیزی نباید با خبر بشم...
نگاهشو پایین انداخت و خواست از کنارش رد بشه اما با شدت به عقب کشیدش و بلافاصله بین خودش و دیوار اسیرش کرد.
P47
با شنیدن زنگ صدای گوشیش کفگیر دستشو پایین اوردو نیم نگاهی به کوک که درحال خشک کردن موهای خیسش با حوله بود انداخت:
+میشه ببینی کی داره زنگ میزنه..؟
سری تکون داد و بعد از کمی مکث زیر لب جوری که کاترینا متوجه صداش نمیشد زمزمه کرد:
_جانگ می....!
موبایلو برداشت و با ابروهای گره خورده به سمتش اومد:
_این.... هنوز بهت زنگ میزنه؟!
+این؟؟
_جانگ می!!
+ا خب...
حرفشو ادامه نداد و تنها برگشت و بعد از شستن دست هاش برای جواب دادن به زنگ های بی وقفه اون مقابل کوک ایستاد...
لبخند سطحی ای بهش زد و دستشو برای گرفتن گوشی دراز کرد اما جونگ کوک مانع شد!
_میتونم بدونم چرا بعد از اینهمه مدت هنوزم بهت زنگ میزنه؟!
کاترینا اخمی کرد:
+اگه اجازه بدی میخوام بپرسم ازش...
سرشو تکون داد و با حرص موبایلو کف دست اون تنظیم کرد و بعد برای سرگرم کردن خودش داخل آشپزخونه شد..
البته که گوشاش برای شنیدن حرف های اون تیز بودن اما تمام سعیش این بود که خودشو بی تفاوت نشون بده...
آروم حرف زدن کاترینا رو اعصاب بود. چون هرچی گوش تیز میکرد نمیشنید چی میگه!!
اما برای لحظه ای دوز صداش بالا رفت..
+ گفتی چیشده؟؟
خب چجوری؟؟!
چی هست؟ ؟!
اصلا کی؟!؟
بخاطر من؟؟
آه از دستِ تو!!
تو فکر کردی انقد راحته؟! نه معلومه که نیست!!
تمام این جمله هارو بعد از شنیدن حرفای جانگ می میزد..
تو همون زمان برگشت تا وضعیت کوک رو ببینه و اونو درحالی که خیره خیره نگاهش میکرد دید.
دستشو جلوی دهنش و میکروفون گوشی گرفت و قدم هاشو به سمت دیگه ای از خونه برداشت..
+جور کردنِ مدارک تو این زمانِ کم غیر ممکنه.. خودتم میدونی...
_آره میدونم ولی ... ولی الان که این پرونده به جریان افتاده اگه بتونی پیداش کنی هم تو به شغلت برمیگردی و از زورگویی های بردارت نجات پیدا میکنی... هم جئون بی گناه حساب میشه...
مکث کرد و چشماشو روی هم گذاشت...
دوباره ریسک؟ ایندفه واقعا دیگه توان شکست خوردنو نداشت...
اینم خوب میدونست که ممکنه دیگه این شرایط براش محیا نباشه...
+خیل خب.. فکرامو میکنم و اگه چیزی پیدا کردم بهت خبر میدم..فقط اینکه... نمیخوام جونگ کوک باخبر بشه...
قطع کرد و به عقب برگشت اما با دیدن قامت اون که دست به سینه به دیوار تکیه کرده دستشو رو دهنش گذاشت:
+ترسیدم!!
با دیدن قیافه جدیه مقابلش دستشو پایین اورد..
+از کِی اینجایی؟
_ الان میدونم که از یه چیزی نباید با خبر بشم...
نگاهشو پایین انداخت و خواست از کنارش رد بشه اما با شدت به عقب کشیدش و بلافاصله بین خودش و دیوار اسیرش کرد.
- ۲.۴k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط