{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

يادم مياد بچه که بودم

يادم مياد بچه که بودم
بعضي وقت ها يواشکي بابامو نگاه مي کرديم
که ساعت ها با دست مشغول جمع کردن
آشغال هاي ريزي بود که روي فرش ريخته شده بود
من حسابي به اين کارش مي خنديدم
چون مي گفتم ما که هم جارو داريم هم جارو برقي.
چند روز پيش که حسابي داشتم با خودم فکر ميکردم که چه جوري مشکلاتم رو حل کنم
يهو به خودم اومد ديدم که يک عالمه آشغال از روي فرش جلوي خودم جمع کردم..!
دیدگاه ها (۱)

#ترد شده من پـــــــارتــــــ...

____[The Forbidden Crossing]____

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤Part : tenویوی تهیونگ :امروز هم مثل همی...

I'm not jealous part ۲۹به سختی لای پلکامو باز کردم احساس کرد...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و.... p12که یهو شروع به بوس...

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

رمان تهیونگ

ازدواج اجباری part : 10 همه تو حال نشسته بودیم که صدای زنگ د...

پارت ۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط