{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

love out of reach

love out of reach
part7

ویو سویی...
چند روز پیش...

واقعا خسته بودم از همه چیز از همه کس.

اتاقم تاریک و سرده... یه حس پوچی و ناامیدی.

اشک روی گونه هام خشک شده بود چشام انقدر گریه کردم میسوزه و نمیتونم چشامو باز کنم.

از وقتی از خونه تهیونگ اومدم نشستم داخل اتاق و فقط گریه کردم.
حتی وقتی مامانم واسه غذا صدام میکرد هم نمیرفتم.

اگه یکم دیگه ادامه بدم مامانی حتما قلبش میشکنه که اینجوری رفتار میکنم....حداقل بهتره برم جایی که کسی صدای گریه هامو نشنوه...

فردا صبح...

دیشب نخوابیدم حتی نیم ساعت...
بلند شدم یه لباس معمولی پوشیدم، گوشی و کیفم رو برداشتم و از اتاقم رفتم بیرون، با یه لبخند مزخرف که از هزار کیلومتری معلوم بود الکیه.

سویی:
مامانی... من دارم با بچه ها میرم سفر.

م.س:
باشه... برو ولی یادت نره زنگ بهم بزنی.

ته حرفش غم بود اما لبخند میزد،رفتم گونه اش رو بوس کردم و رفتم بیرون.


. ــــــــــــــــــــــــــ
دیدگاه ها (۱)

love out of reach part۸بی هدف تو ساحل راه میرفتم. هیچی به ذه...

love out of reach سلام عشقا🖤چطورین؟ خوبینهمه چی اوکیه؟ رمان ...

love out of reach part 6تهیونگ و میرا رسیدن خونه مادر سویی،و...

love out ot reach part5سویی: خب... الان چی باید بگم راجع بهش...

love out of reach part 1۰تو خونه بی وقفه راه میرفتم و بلند ب...

love out of reach part9ویو سویی... اسلاید۲ یون مینبا کمک یون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط