{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دراصل ان نگاهباعث لرزش عجب ستون فقراتت مشد

دراصل اين نگاه،باعثِ لرزشِ عجيبِ ستونِ فقراتت ميشد!
با اين حال،ترست رو كنار زدى و بدونِ اينكه توجهى به نگاهِ خيره اش بكنى،گفتى:
"اونطورى بهم نگاه نكن!"
مردِ مقابلت كه جونگکوک نام داشت،بعد از قورت دادنِ محتوياتِ دهانش؛با برداشتنِ دستمال،آروم دورِ دهانش رو پاك كرد و بعد،با حفظِ همون نگاهِ عجيب،لب زد:
"راجبه حفظِ نگاهم،بهم دستور ميدى؟"
چند بار پشتِ سرِ هم پلك زدى.دراصل،لحن و نوعِ بيانِ مرد،طورى بود كه ناخودآگاه حس كردى كه كارِ اشتباهى انجام دادى.
مردِ بزرگتر،زمانى كه سكوت و نگاهِ خيره ات رو ديد،ابرويى بالا انداخت:
"دستور ميدى و بعد عقب نشينى ميكنى؟"
آبِ دهانِ تلخ شده ات رو،قورت دادى.نگاهِ جونگکوک اما،ناخودآگاه سمتِ سيبكِ گلوت كشيده شد و متوجه اضطرابِ واضحت شد:
"ترسيدى؟"
دیدگاه ها (۱)

نگاهِ ترسيده ات رو،پشتِ نقابِ جديتت قايم كردى.دوست نداشتى كه...

بعد از ازدواجِ اجباريت،با يكى از اصيل ترين خون آشام هاى دنيا...

توسطِ مردى كه ميخواست انتقامِ مرگِ پدرش رو بگيره،دزديده شدى....

سوکجین اما ناباور،آهي كشيد و به نيم رخِ بيخيالِ دخترِ بغل دس...

با چشم هايى گشاد شده،به پسرِ چشم سبزى كه از فاصله اى كم،با ن...

"انقدر سعى نكن كه بال بزنى، وگرنه پر هات رو ميچينم كوچولو!"ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط