سوکجین اما ناباورآه شد و به نم رخ بخال دختر بغل
سوکجین اما ناباور،آهي كشيد و به نيم رخِ بيخيالِ دخترِ بغل دستش،خيره شد:
"من از قبل هم بهتون گفته بودم كه،من ميخوام مست كنم!اين مشكل شماست كه،نميتونيد باهاش كنار بيايد!"
سوکجین با ناباورى،چندين بار دهانش رو به قصد گفتن جمله اى،باز و بسته كرد اما،چيزى براى گفتن نداشت.
با آماده شدنِ سفارش دخترك،بارمن لبخند محوى زد و گفت:
"چيز ديگه اى نياز نداريد؟"
لوسيا هم با يك لبخند ساده سرى به نشونه منفى تكون داد:
"نه ممنون"
دخترِ كوچكتر،شاتِ تكيلاش رو،به لبهاش نزديك كرد اما،مچِ دستش توسط انگشتهاىِ سوکجین،اسير شد.
متعجب و سوالى نگاهش رو به مردِ بزرگتر داد كه سوکجین،با بلند شدنش از روىِ صندلى،تنها لب زد:
"پاشو ميخوايم بريم!"
لوسيا يكى از ابروهاش رو بالا انداخت:
"اما من،نميخوام بيام!"
مردِ بزرگتر كه صبرش،لبريز شده بود؛شات تكيلايى كه تو دست دخترك بود رو،با شدت از دستش كشيد و رو پيشخوان كوبيد.
با اخمهايى توهم رفته و با جديت زمزمه كرد:
"همين الان پاميشى و با منِ لعنتى مياى از اين خراب شده بيرون!اگر نه،اين كلابِ كوفتى رو،روىِ سرِ تمام اين ادماىِ آشغال،خراب ميكنم لوسيا!"
دخترِ كوچكتر با بهت،چندبار پلك زد.دروغ بود اگه ميگفت نترسيده،چون اولين بار بود كه سوکجین رو اينطور عصبى ميديد!
"حداقل تكيلام رو بخورم تا ح…"
سوکجین با تُن صداىِ بلندى،وسط حرف دختر پريد و دستش رو كشيد:
"يك كلمه ديگه حرف بزن تا ديوونه بشم!"
"من از قبل هم بهتون گفته بودم كه،من ميخوام مست كنم!اين مشكل شماست كه،نميتونيد باهاش كنار بيايد!"
سوکجین با ناباورى،چندين بار دهانش رو به قصد گفتن جمله اى،باز و بسته كرد اما،چيزى براى گفتن نداشت.
با آماده شدنِ سفارش دخترك،بارمن لبخند محوى زد و گفت:
"چيز ديگه اى نياز نداريد؟"
لوسيا هم با يك لبخند ساده سرى به نشونه منفى تكون داد:
"نه ممنون"
دخترِ كوچكتر،شاتِ تكيلاش رو،به لبهاش نزديك كرد اما،مچِ دستش توسط انگشتهاىِ سوکجین،اسير شد.
متعجب و سوالى نگاهش رو به مردِ بزرگتر داد كه سوکجین،با بلند شدنش از روىِ صندلى،تنها لب زد:
"پاشو ميخوايم بريم!"
لوسيا يكى از ابروهاش رو بالا انداخت:
"اما من،نميخوام بيام!"
مردِ بزرگتر كه صبرش،لبريز شده بود؛شات تكيلايى كه تو دست دخترك بود رو،با شدت از دستش كشيد و رو پيشخوان كوبيد.
با اخمهايى توهم رفته و با جديت زمزمه كرد:
"همين الان پاميشى و با منِ لعنتى مياى از اين خراب شده بيرون!اگر نه،اين كلابِ كوفتى رو،روىِ سرِ تمام اين ادماىِ آشغال،خراب ميكنم لوسيا!"
دخترِ كوچكتر با بهت،چندبار پلك زد.دروغ بود اگه ميگفت نترسيده،چون اولين بار بود كه سوکجین رو اينطور عصبى ميديد!
"حداقل تكيلام رو بخورم تا ح…"
سوکجین با تُن صداىِ بلندى،وسط حرف دختر پريد و دستش رو كشيد:
"يك كلمه ديگه حرف بزن تا ديوونه بشم!"
- ۶.۹k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط