{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آنجا نشسته بود به زیر درخت بید

آنجا نشسته بود به زیر درخت بید
بانوی شبنم و گل و ابریشم سپید
با دیدنش به سینه ی من...قلب سرکشم
مانند یک قناری بی تاب می تپید
او مست عطرهای دل انگیز باغ بود...
من نیز خیره در رخ او... مدتی مدید
پیشش نشست مرغ خیالم به راحتی...
از شوق...قطره های عرق بر تنم چکید...
راهی شدم به عالم معنا و شور عشق...
وقتی که بوسه ام به لب و گونه اش رسید
جرات گرفت پایم و رفتم به پیش و ...او...
دامن از این غریبه ی بی آبرو کشید...
گفتم چه سر به زیر و پر از التهاب و بغض:
بانو دلم شکست...کمی عاشقم شوید!
دیدگاه ها (۳)

تو ایستاده ای اما توان دم زدنت نیستخموشی ات همه فریاد و خود ...

بنشین دمی که شعر بگویم برای توای جان شعرهای حزینم فدای تو......

بیا و تازه گردان فرصتِ دیدار را امشببه جامِ من بریز آن مستیِ...

در این حکایت آشوبِ شهر و بیماری وکرونا..نمی شود که تو از عشو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط