Pt¹
Pt¹
ناز کشیدنهای تهی 🥺💜
بارون آروم آروم به شیشههای خونه میخورد و فضای خونه رو دنجتر از همیشه کرده بود. ا/ت روی مبل لم داده بود و پتوی نرم بنفش رنگش رو دور خودش پیچیده بود. گوشی توی دستش بود اما حوصله هیچ کاری نداشت.
چند دقیقه بعد صدای باز شدن در اومد.
تهیونگ وارد خونه شد و همین که چشمش به ا/ت افتاد، لبخند بزرگی روی صورتش نشست.
«چاگیییی...»
ا/ت سرش رو بلند کرد.
«سلام...»
تهیونگ اخم مصنوعی کرد.
«این چه سلامی بود؟»
«خب سلام دیگه...»
«نه. این سلامِ آدماییه که منو دوست ندارن.»
ا/ت خندید.
«وای تهی...»
اما تهیونگ بدون توجه جلو اومد و خودش رو کنار ا/ت روی مبل انداخت.
«بگو دلت برام تنگ شده بود.»
«شده بود.»
«خیلی؟»
«آره.»
«خیلی خیلی؟»
«آره بابا.»
«خیلی خیلی خیلی؟»
ا/ت بالش رو برداشت و بهش زد.
«بسههههه.»
تهیونگ از خنده ریسه رفت و بعد آروم سرش رو روی شونه ا/ت گذاشت.
«ولی من خیلی دلم برات تنگ شده بود...»
قلب ا/ت آروم لرزید.
تهیونگ همیشه همینطوری بود.
مثل یه بچه بزرگ.
مثل یه پسر شیطون که فقط برای خوشحال کردن عشقش زندگی میکنه.
بعد ناگهان دستش رو دور کمر ا/ت حلقه کرد و گفت:
«امروز میخوام کلی نازت رو بکشم.»
«اوه اوه...»
«هیچی نگو.»
و قبل از اینکه ا/ت چیزی بگه، لپش رو آروم کشید.
«این لپ مال منه.»
بعد لپ دیگه.
«اینم مال منه.»
بعد پیشونیش رو بوسید.
«اینم مال منه.»
«تهییییی...»
«و این دختر خوشگل هم مال منه.»
صورت ا/ت از خجالت قرمز شد.
تهیونگ با ذوق خندید.
«آخ که وقتی خجالت میکشی چقدر ناز میشی...»
و دوباره لپش رو کشید.
ناز کشیدنهای تهی 🥺💜
بارون آروم آروم به شیشههای خونه میخورد و فضای خونه رو دنجتر از همیشه کرده بود. ا/ت روی مبل لم داده بود و پتوی نرم بنفش رنگش رو دور خودش پیچیده بود. گوشی توی دستش بود اما حوصله هیچ کاری نداشت.
چند دقیقه بعد صدای باز شدن در اومد.
تهیونگ وارد خونه شد و همین که چشمش به ا/ت افتاد، لبخند بزرگی روی صورتش نشست.
«چاگیییی...»
ا/ت سرش رو بلند کرد.
«سلام...»
تهیونگ اخم مصنوعی کرد.
«این چه سلامی بود؟»
«خب سلام دیگه...»
«نه. این سلامِ آدماییه که منو دوست ندارن.»
ا/ت خندید.
«وای تهی...»
اما تهیونگ بدون توجه جلو اومد و خودش رو کنار ا/ت روی مبل انداخت.
«بگو دلت برام تنگ شده بود.»
«شده بود.»
«خیلی؟»
«آره.»
«خیلی خیلی؟»
«آره بابا.»
«خیلی خیلی خیلی؟»
ا/ت بالش رو برداشت و بهش زد.
«بسههههه.»
تهیونگ از خنده ریسه رفت و بعد آروم سرش رو روی شونه ا/ت گذاشت.
«ولی من خیلی دلم برات تنگ شده بود...»
قلب ا/ت آروم لرزید.
تهیونگ همیشه همینطوری بود.
مثل یه بچه بزرگ.
مثل یه پسر شیطون که فقط برای خوشحال کردن عشقش زندگی میکنه.
بعد ناگهان دستش رو دور کمر ا/ت حلقه کرد و گفت:
«امروز میخوام کلی نازت رو بکشم.»
«اوه اوه...»
«هیچی نگو.»
و قبل از اینکه ا/ت چیزی بگه، لپش رو آروم کشید.
«این لپ مال منه.»
بعد لپ دیگه.
«اینم مال منه.»
بعد پیشونیش رو بوسید.
«اینم مال منه.»
«تهییییی...»
«و این دختر خوشگل هم مال منه.»
صورت ا/ت از خجالت قرمز شد.
تهیونگ با ذوق خندید.
«آخ که وقتی خجالت میکشی چقدر ناز میشی...»
و دوباره لپش رو کشید.
- ۱۳۲
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط