{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

At the half of heaven

At the half of heaven
Part 7
ویو فلیکس
از وقتی که پدر زنگ زد استرس زیادی داشتم حتماً بازم جه وون چیزی گفته
( پرش زمانی)
با رسیدن به خونه کف دستام که خیس عرق شده بود رو پاک کردم و رفتم داخل با دیدن خدمتکار تعظیمی کردم و گفتم:
"پدر کجاست؟"
"داخل اتاق کارشون هستن، امروز مثل اینکه زود اومدین از مدرسه"
"آه...راستش پدر گفت که کارم داره"
جه وون که داشت رد میشد با دیدن فلیکس گفت :
"موفق باشی برادر کوچیکه"
نگاهی سرسری بهش انداختم و رفتم سمت اتاق پدر
تق تق تق
پدر با لحنی سرد گفت :
"بیا داخل"
در اتاق رو باز کردم و تعظیم نود درجه ای کردم
"من از مدرسه برگشتم..."
پدر بی هیچ حرفی چک محکمی به گونه ام زد
"پ...پدر چیزی ش..شده؟"
"از اولشم اوردنت به این خونه یه اشتباه بود"
رفت سمت کیف گلف و چوب گلف رو ازش بیرون کشید و مشغول تمیز کردنش شد
"پ..پدر!"
اشک داخل تیله های درخشان فلیکس حلقه زده بود...
روی زانوهاش نشست و التماس وار سمت پدرش گفت:
"پ..پدر منو ببخش...قول میدم....قول میدم دیگه تکرار نشه التماست میکنم"
پدر فلیکس بدون توجه به التماس ها و اشکایی که از چشماش سرازیر میشد بی‌رحمانه اون چوب رو روی پوست بدنش فرود میاورد
(پرش زمانی)
"آییی، مامان یکم یواش تر"
مادر فلیکس پماد رو گذاشت کنار و سرش رو گرفت تو بغلش
"حتماً خیلی درد داشت مگه نه؟"
فلیکس لبخند پهنی زد و گفت:
"نگران نباش خوبم، اونقدراهم درد نداشت، فقط...فکر کنم باید از فردا میکاپ کنم"
مادرش چشمای اشکیش رو به لبخند مظلومانه ی فلیکس داد
"کاش نمیرفتم بیرون، اونموقع شاید میتونستم جلوی لی یون رو بگیرم"
فلیکس آروم دستشو گذاشت روی دست مامانش و با همون لبخند روی لبش گفت:
"نگران نباش خوبم"
مامان فلیکس لبخندی زد و گفت :
"پسرم حتی تو این وضعیت هم خوشگله ها"
"من تو رو باید داماد کنم که هم از دست پدرت راحت بشی هم از دست برادرت"
فلیکس لبخند دندون نمایی زد که با اینکارش کبودی زیر چشمش درد گرفت...
خنده ی خجلی زد و گفت:
"نه بابا"
"اتفاقا باید ازدواج کنی یه پسرم بیاری که شکل خودت باشه که من یه ورژن کوچولو از پسرم رو داشته باشم"
خنده ای کرد و گفت:
"فعلا که زوده ولی وقتی مدرسه ام رو تموم کنم دنبال یه دختر خوشگل مث تو میگردم هم از نظر مهربونی و هم از نظر ظاهری"
مامانش سرشو بوسید و گفت :
"یعنی میشه من پسرمو تو کت شلوار دامادی ببینم؟ مطمئنم خیلی خوشتیپ میشی"
"ممنون مامان جونم ولی(سرشو انداخت پایین) جه وون...خیلی باهام بدرفتاری میکنه، بازم نباید چیزی بهش بگم؟ چون مریضه؟ هوففف"
مامان بغلم کرد و گفت :
"می‌دونم اذیتت می‌کنه اما فعلا جوابشو نده مطمئنا پدرت عصبی میشه"
با این حرف مامان گفتم:
"باشه سعی خودمو میکنم"
شرایط:
۳۰ لایک✨
۳۵ کامنت🌸
دیدگاه ها (۰)

At the half of heavenPart 5ساعت حدود یک بعد از ظهر بود و مرب...

5 minutes to deathPart 27جونگین دستی روی صورتش کشید و از شیش...

پارت هشتمدر آغوش زندان ویو تهصبح از خواب بیدار شدم تا برم پی...

Which one part 2اهمیتی ندادم و دوباره نگاهم رو به پدر بزرگ د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط