{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شرلوک*Sherlock

شرلوک*Sherlock
part 16 (۲)🌀✒️
جان از خواب بلند شد، وقتی که بلند شد دید رزی نیست ، همه جا را کشت ، از همسایه ها پرسد ، تو اتاق ها را گشت، اما خبری از او نبود
تا اینکه چنتا از آدم های هیز اومد داخل خونه
شرلوک با عصبانیت داد زد«رزی کجاست؟»
اونها پوست خندی زدند و شروع کردن دعوا با شرلوک و جان
شرلوک وسایل را روی سر آنها می‌کوبید ولی آنها مقاومت میکردن تا اینکه جان با یه ضربه یکی از آنها رو زد زمین و شرلوک به آن یکی با کله ضربه زد
ولی آنها قوی تر بودند ...
(نیم ساعت بعد دعوا)
شرلوک به آرامی از روی زمین بلند شد. سرش از شدت ضربه با درد می‌تپید. آبِ سردی که از موهایش پایین می‌ریخت، حس بدی را به او منتقل می‌کرد. مدتی طول کشید تا به خود بیاید و بفهمد کجا است.
نگاهی به اطراف انداخت. جان، روی زمین دراز کشیده بود و هنوز نفس‌نفس می‌زد. شرلوک به سمت او رفت. دیدن جان در آن وضعیت، به او احساس خستگی و در عین حال قدرت می‌داد.

«جان؟» شرلوک صدایش زد. جان چشمانش را باز کرد. تلاش می‌کرد تا بلند شود، ولی پایش تیر می‌کشید.

«باید برویم، شرلوک. نمی‌دانم هیز کجاست، ولی باید دور از اینجا بریم.» صدای جان ضعیف بود، اما عزمش قوی.

شرلوک کمکش کرد تا به پاهایش بیاید. «پیش از اینکه دیر شود، ما باید به جایی برویم که بتوانیم آن مدارک لعنتی را پیدا کنیم.»

«مدارک؟» جان با تعجب پرسید. «هیز اینجا نیست. ما باید رزی را نجات دهیم.»

شرلوک با اطمینان گفت: «می‌دانم. ولی اگر او را نجات دهیم، باید قبل از هر چیز خودمان را امن کنیم.»

همین حین، صدای دور شدن ماشین‌ها از بارانداز به گوش رسید. شرلوک و جان نفس‌نفس‌زنان مسیر را دنبال کردند. پیشرفت آرام، اما مطمئن بود. شرلوک به جان نگاه کرد و گفت: «تو باید قوی باشی، جان. هیچوقت فراموش نکن که تو همیشه یه قهرمان هستی.»

جان به شرلوک نگاهی کرد. آن لحظه، وقت کمی برای صحبت باقی مانده بود. آن‌ها به سمتِ خانه حرکت کردند. در دلِ ظلمات، فقط نور کم‌سوی چراغ‌ها راه‌شان را روشن می‌کرد.

***

در خانه، رزی با چشم‌های نگران به سمت در آمد. لحظه‌ای که جان و شرلوک را دید، صورتش از شادی روشن شد، ولی وقتی که زخم‌های جان و شرلوک را دید، نگرانی‌اش دوباره به وجود آمد.

«چی شده؟» او در حالی که به سمت آن‌ها می‌شتافت، پرسید. «شما خوبید؟»

جان به زحمت لبخند زد. «ما خوبیم، رزی. فقط... یه کم درد داریم.»

شرلوک به او نگاه کرد و در حالی که فشاری به زخمش می‌آورد، گفت: «ما خیلی بهتر از قبل هستیم. فقط باید مواظب بمانیم.»

به آرامی، فضای خانه تبدیل به مکانی امن شد. جان و شرلوک کنار هم نشستند، و رزی در کنار آن‌ها قرار گرفت. حس آرامش در فضا پراکنده شد، ولی سایه‌های تلخ شب هنوز در یادشان مانده بود.

شرلوک دوباره به جان نگاه کرد و گفت: «باید به کارمان ادامه دهیم. ما هیچ وقت نمی‌توانیم عقب برگردیم.»

«بله، درست می‌گی شرلوک.» جان با صدای محکم‌تر گفت. «هر چه که باشد، ما در کنار همیم و هیچ چیز نمی‌تواند ما را متوقف کند.»

پـــــــایــــــان 🤩

امید وارم خوشتون اومده باشه🫧😉

بخش سوم در راهه🫴🏻🌝
دیدگاه ها (۶)

یه توضیح کوتاه اینه که مارتین فریمن تو همچین فیلمی بازی کرده...

بچه ها حالتون خوبه؟چون تهران رو خیلی بد زدنخیلی نگرانتونم🥺تر...

گفت به گلا دست نزنن🫠😂✨بچگانم🫴🏻🌚

اینا رو کشیدم

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

شرلوک*Sherlock part 27 (3)🌀✒️شرلوک جعبه‌ی فلزی را با دقت در ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط