همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 104.
"ویو سوآ"
صبح زود...
هوا هنوز خنک بود.
خیابونها شلوغ نشده بودن.
من و هیون وو روبهروی دفتر ثبت ازدواج ایستاده بودیم.
دستم سرد شده بود.
هیون وو لبخند زد.
_«استرس داری؟»
به دستهام نگاه کردم.
+«یکم...»
+«همهچی داره خیلی سریع اتفاق میافته.»
هیون وو آروم دستم رو گرفت.
_«اگر حتی ذرهای پشیمونی...»
قبل از اینکه حرفش تموم بشه، سرم رو تکون دادم.
+«نه.»
+«فقط هیجانزدهم.»
لبخند روی صورتش عمیقتر شد.
_«پس بریم؟»
+«بریم.»
چند دقیقه بعد...
همهی مدارک آماده شده بود.
دو شاهد هم که از قبل هماهنگ کرده بودند، آنجا حضور داشتند.
مسئول دفتر بعد از بررسی مدارک، لبخندی زد.
_«آمادهاید؟»
من و هیون وو همزمان به هم نگاه کردیم.
بعد با لبخند گفتیم:
_«بله.»
بعد از خواندن متن عقد...
برای چند ثانیه فقط سکوت بود.
هیون وو آرام نگاهم کرد.
چشمهاش پر از آرامش بود.
با صدایی که فقط من میشنیدم، گفت:
_«از امروز...»
_«رسماً کنار همیم.»
لبخند زدم.
+«و تا آخرش.»
بعد از امضای برگهها...
مسئول دفتر با لبخند گفت:
_«تبریک میگم.»
_«از امروز شما رسماً زن و شوهر هستید.»
هیون وو ناخودآگاه نفسی از سر آسودگی کشید.
من هم بیاختیار خندیدم.
هنوز باورم نمیشد.
وقتی از ساختمان بیرون اومدیم...
آفتاب تازه بالا اومده بود.
هیون وو چند قدم جلوتر رفت.
بعد برگشت سمتم.
_«خانم همسر...»
با خنده گفتم:
+«بله آقای همسر؟»
_«الان میخوای چیکار کنیم؟»
کمی فکر کردم.
بعد با شیطنت گفتم:
+«بریم شرکت.»
هیون وو خندید.
_«همینجوری؟»
+«آره.»
_«انگار نه انگار امروز ازدواج کردیم.»
_«و به هیچکس هم چیزی نمیگیم.»
هیون وو انگشتش رو روی لبش گذاشت.
_«راز بین خودمون.»
+«تا وقتی وقتش برسه.»
هردومون خندیدیم.
دست در دست هم تا ماشین رفتیم.
اما درست قبل از سوار شدن...
هیون وو خیلی آروم دستم رو کشید.
وقتی برگشتم سمتش...
با لبخندی پر از عشق، پیشونیم رو بوسید.
_«تبریک، خانم هیون وو.»
از خجالت لپهام داغ شد.
با خنده آروم زدم روی بازوش.
+«بریم آقای شوهر...»
+«اگه دیر برسیم، آقای جئون کل شرکت رو روی سرمون خراب میکنه.»
پارت 104.
"ویو سوآ"
صبح زود...
هوا هنوز خنک بود.
خیابونها شلوغ نشده بودن.
من و هیون وو روبهروی دفتر ثبت ازدواج ایستاده بودیم.
دستم سرد شده بود.
هیون وو لبخند زد.
_«استرس داری؟»
به دستهام نگاه کردم.
+«یکم...»
+«همهچی داره خیلی سریع اتفاق میافته.»
هیون وو آروم دستم رو گرفت.
_«اگر حتی ذرهای پشیمونی...»
قبل از اینکه حرفش تموم بشه، سرم رو تکون دادم.
+«نه.»
+«فقط هیجانزدهم.»
لبخند روی صورتش عمیقتر شد.
_«پس بریم؟»
+«بریم.»
چند دقیقه بعد...
همهی مدارک آماده شده بود.
دو شاهد هم که از قبل هماهنگ کرده بودند، آنجا حضور داشتند.
مسئول دفتر بعد از بررسی مدارک، لبخندی زد.
_«آمادهاید؟»
من و هیون وو همزمان به هم نگاه کردیم.
بعد با لبخند گفتیم:
_«بله.»
بعد از خواندن متن عقد...
برای چند ثانیه فقط سکوت بود.
هیون وو آرام نگاهم کرد.
چشمهاش پر از آرامش بود.
با صدایی که فقط من میشنیدم، گفت:
_«از امروز...»
_«رسماً کنار همیم.»
لبخند زدم.
+«و تا آخرش.»
بعد از امضای برگهها...
مسئول دفتر با لبخند گفت:
_«تبریک میگم.»
_«از امروز شما رسماً زن و شوهر هستید.»
هیون وو ناخودآگاه نفسی از سر آسودگی کشید.
من هم بیاختیار خندیدم.
هنوز باورم نمیشد.
وقتی از ساختمان بیرون اومدیم...
آفتاب تازه بالا اومده بود.
هیون وو چند قدم جلوتر رفت.
بعد برگشت سمتم.
_«خانم همسر...»
با خنده گفتم:
+«بله آقای همسر؟»
_«الان میخوای چیکار کنیم؟»
کمی فکر کردم.
بعد با شیطنت گفتم:
+«بریم شرکت.»
هیون وو خندید.
_«همینجوری؟»
+«آره.»
_«انگار نه انگار امروز ازدواج کردیم.»
_«و به هیچکس هم چیزی نمیگیم.»
هیون وو انگشتش رو روی لبش گذاشت.
_«راز بین خودمون.»
+«تا وقتی وقتش برسه.»
هردومون خندیدیم.
دست در دست هم تا ماشین رفتیم.
اما درست قبل از سوار شدن...
هیون وو خیلی آروم دستم رو کشید.
وقتی برگشتم سمتش...
با لبخندی پر از عشق، پیشونیم رو بوسید.
_«تبریک، خانم هیون وو.»
از خجالت لپهام داغ شد.
با خنده آروم زدم روی بازوش.
+«بریم آقای شوهر...»
+«اگه دیر برسیم، آقای جئون کل شرکت رو روی سرمون خراب میکنه.»
- ۶۳۰
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط