{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همخونه اجباری..

همخونه اجباری..
پارت 103.

"ویو سوآ"

کافه‌ی کوچیکی نزدیک شرکت...

من و هیون وو کنار پنجره نشسته بودیم.

فنجون قهوه رو بین دست‌هام گرفته بودم.

هیون وو چند ثانیه فقط نگام می‌کرد.

بعد یهو گفت:

_«سوآ.»

+«جانم؟»

_«یه سؤال دارم.»

لبخند زدم.

+«بپرس.»

چند لحظه مردد موند.

بعد نفس عمیقی کشید.

_«با من ازدواج می‌کنی؟»

قهوه نزدیک بود از دستم بیفته.

+«ه... ها؟!»

هیون وو خندید.

_«همین الان نه.»

_«یعنی...»

_«در کل.»

هنوز شوکه بودم.

+«هیون وو...»

_«جدی می‌گی؟»

_«خیلی جدی.»

دستش رو روی میز گذاشت.

منم آروم دستم رو توی دستش گذاشتم.

لبخند زدم.

+«آره...»

+«قبول می‌کنم.»

چشم‌هاش برق زد.

_«واقعاً؟»

+«آره.»

هیون وو از خوشحالی دستم رو محکم‌تر گرفت.

_«فکر نمی‌کردم انقدر راحت قبول کنی.»

با خنده گفتم:

+«منم فکر نمی‌کردم انقدر طول بکشه خواستگاری کنی.»

هردومون خندیدیم.

چند دقیقه بعد...

هیون وو آروم‌تر شد.

_«یه پیشنهاد دارم.»

+«چی؟»

_«فعلاً به هیچ‌کس نگیم.»

یه ابرو بالا انداختم.

+«چرا؟»

_«جونگ کوک و دوین رو ندیدی؟»

+«چی‌شون؟»

_«خودشون هنوز نمی‌دونن عاشق همن.»

_«اگه الان بفهمن ما می‌خوایم ازدواج کنیم...»

_«دوین تا یه ماه حرص می‌خوره.»

سوآ زد زیر خنده.

+«راست می‌گی.»

هیون وو ادامه داد:

_«بی‌سروصدا عقد می‌کنیم.»

_«بعد...»

_«وقتی همه‌چی قطعی شد، سورپرایزشون می‌کنیم.»

سوآ با شیطنت گفت:

+«یعنی یه روز صبح بریم شرکت...»

+«بگیم سلام...»

+«ما زن و شوهریم؟»

هیون وو خنده‌ش گرفت.

_«دقیقاً.»

+«ملیس از خنده غش می‌کنه.»

_«بوراک سکته می‌کنه.»

+«دوین می‌گه دروغ می‌گین.»

_«و جونگ کوک فقط اخم می‌کنه و می‌گه...»

هیون وو صدای جونگ کوک رو تقلید کرد.

_«"به من چرا زودتر نگفتین؟"»

سوآ آن‌قدر خندید که اشک توی چشم‌هاش جمع شد.

بعد دست هیون وو رو محکم‌تر گرفت.

+«باشه...»

+«پس مخفیانه.»

هیون وو لبخند گرمی زد.

_«قول؟»

سوآ انگشت کوچیکش رو جلو آورد.

+«قول.»

هیون وو هم انگشتش رو دور انگشت سوآ قفل کرد.

_«قول.»

و هیچ‌کدوم خبر نداشتند...

که این تصمیم مخفیانه، چند هفته‌ی بعد قرار بود کل شرکت را به هم بریزد.
دیدگاه ها (۱۱)

همخونه اجباری... پارت 104."ویو سوآ"صبح زود...هوا هنوز خنک بو...

همخونه اجباری.. پارت 105."ویو جئون جونگ کوک"پنجشنبه...ساعت ا...

همخونه اجباری... پارت 102."ویو جئون جونگ کوک"نیم ساعت بعد......

همخونه اجباری... پارت 101."ویو پارک دوین"چند دقیقه...فضای خو...

همخونه اجباری.. پارت 44."ویو لی سوآ"از وقتی دوین نیومده بود ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۰۳: منصرف کردن ولیعهدشب آرام آرام روی شهر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط