همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 102.
"ویو جئون جونگ کوک"
نیم ساعت بعد...
پذیرایی هنوز به هم ریخته بود.
بالشها روی زمین.
پتو روی مبل افتاده بود.
و برنج سوخته...
هنوز داخل قابلمه بود.
به آشپزخونه نگاه کردم.
بعد به دوین.
_«خب.»
_«خانوم پارک.»
+«بله آقای رئیس؟»
_«حالا که باعث سوختن شام شدی...»
+«من؟!»
_«بله، شخص شما.»
+«من که آشپزی نمیکردم!»
_«ولی میدونستی داره میسوزه.»
+«خواستم تجربه کسب کنی.»
دستم رو روی کمرم گذاشتم.
_«جریمه داری.»
دوین با خنده گفت:
+«چه جریمهای؟»
_«شام مهمون تو.»
چشمهاش گرد شد.
+«چی؟!»
_«من بلد نیستم آشپزی کنم.»
_«مشکل خودته.»
+«اعتراض دارم.»
_«وارد نیست.»
با اخم مصنوعی سمت یخچال رفت.
درش رو باز کرد.
چند ثانیه داخلش رو نگاه کرد.
بعد گفت:
+«تخممرغ داریم.»
_«خوبه.»
+«نون هم هست.»
_«عالیه.»
+«همین؟»
_«آره.»
+«یعنی شام رئیس بزرگ شرکت... املت؟»
لبخند زدم.
_«املت هم هنر میخواد.»
دوین آستینهاش رو بالا زد.
+«باشه.»
+«اگه مسموم شدی، خودت مسئولشی.»
_«بهت اعتماد دارم.»
+«اشتباه میکنی.»
چند دقیقه بعد...
صدای شکستن تخممرغها توی آشپزخونه پیچیده بود.
من هم به کابینت تکیه داده بودم و نگاهش میکردم.
همین که خواست تخممرغ رو توی ماهیتابه بریزه...
نصفش روی گاز ریخت.
با خنده گفتم:
_«استعدادت بینظیره.»
بدون اینکه برگرده گفت:
+«یه کلمه دیگه بگی...»
+«همین ماهیتابه رو میکوبم توی سرت.»
_«تهدید رئیس شرکت؟»
+«توی این خونه فقط یه آشپز ناشی میبینم.»
خندیدم.
_«پس خودتی.»
همون لحظه قاشق چوبی رو برداشت.
برگشت سمتم.
+«بیا جلو ببینم!»
دستام رو بالا بردم.
_«تسلیم!»
+«دیر شد.»
شروع کرد دنبالم کردن.
کل آشپزخونه رو دور زدیم.
آخرش پام به پایهی صندلی گیر کرد.
تعادلم به هم خورد.
همزمان دوین هم لیز خورد.
غریزی دستش رو گرفتم.
اما به جای اینکه فقط خودش نیفته...
هر دومون با هم افتادیم روی فرش پذیرایی.
پوف!
دوین روی من افتاده بود.
چند ثانیه...
فقط سکوت.
بعد آروم چشمهاش رو باز کرد.
همین که فهمید چه وضعیتی داریم...
صورتش سرخ شد.
+«...ولم کن.»
لبخند شیطونی زدم.
_«من که نگهت نداشتم.»
+«پس چرا هنوز زیرمم؟»
_«چون خانوم پارک هنوز بلند نشده.»
اخم ساختگی کرد.
+«خفه شو.»
و با یه ضربهی آروم به شونهم، سریع از روم بلند شد.
من هم نشستم و خندیدم.
اون با حرص موهاش رو مرتب کرد و گفت:
+«از فردا...»
+«هرکی غذا درست کنه، اون یکی حق نداره حرف بزنه.»
_«قبوله.»
+«واقعاً؟»
_«نه.»
+«جئوننن!»
صدای خندهی هر دومون دوباره توی خونه پیچید.
و برای اون شب...
نه از سفر حرفی بود...
نه از دونگ وو...
فقط دو همخونهی لجباز بودند که دوباره مثل قبل، با هم میخندیدند.
پارت 102.
"ویو جئون جونگ کوک"
نیم ساعت بعد...
پذیرایی هنوز به هم ریخته بود.
بالشها روی زمین.
پتو روی مبل افتاده بود.
و برنج سوخته...
هنوز داخل قابلمه بود.
به آشپزخونه نگاه کردم.
بعد به دوین.
_«خب.»
_«خانوم پارک.»
+«بله آقای رئیس؟»
_«حالا که باعث سوختن شام شدی...»
+«من؟!»
_«بله، شخص شما.»
+«من که آشپزی نمیکردم!»
_«ولی میدونستی داره میسوزه.»
+«خواستم تجربه کسب کنی.»
دستم رو روی کمرم گذاشتم.
_«جریمه داری.»
دوین با خنده گفت:
+«چه جریمهای؟»
_«شام مهمون تو.»
چشمهاش گرد شد.
+«چی؟!»
_«من بلد نیستم آشپزی کنم.»
_«مشکل خودته.»
+«اعتراض دارم.»
_«وارد نیست.»
با اخم مصنوعی سمت یخچال رفت.
درش رو باز کرد.
چند ثانیه داخلش رو نگاه کرد.
بعد گفت:
+«تخممرغ داریم.»
_«خوبه.»
+«نون هم هست.»
_«عالیه.»
+«همین؟»
_«آره.»
+«یعنی شام رئیس بزرگ شرکت... املت؟»
لبخند زدم.
_«املت هم هنر میخواد.»
دوین آستینهاش رو بالا زد.
+«باشه.»
+«اگه مسموم شدی، خودت مسئولشی.»
_«بهت اعتماد دارم.»
+«اشتباه میکنی.»
چند دقیقه بعد...
صدای شکستن تخممرغها توی آشپزخونه پیچیده بود.
من هم به کابینت تکیه داده بودم و نگاهش میکردم.
همین که خواست تخممرغ رو توی ماهیتابه بریزه...
نصفش روی گاز ریخت.
با خنده گفتم:
_«استعدادت بینظیره.»
بدون اینکه برگرده گفت:
+«یه کلمه دیگه بگی...»
+«همین ماهیتابه رو میکوبم توی سرت.»
_«تهدید رئیس شرکت؟»
+«توی این خونه فقط یه آشپز ناشی میبینم.»
خندیدم.
_«پس خودتی.»
همون لحظه قاشق چوبی رو برداشت.
برگشت سمتم.
+«بیا جلو ببینم!»
دستام رو بالا بردم.
_«تسلیم!»
+«دیر شد.»
شروع کرد دنبالم کردن.
کل آشپزخونه رو دور زدیم.
آخرش پام به پایهی صندلی گیر کرد.
تعادلم به هم خورد.
همزمان دوین هم لیز خورد.
غریزی دستش رو گرفتم.
اما به جای اینکه فقط خودش نیفته...
هر دومون با هم افتادیم روی فرش پذیرایی.
پوف!
دوین روی من افتاده بود.
چند ثانیه...
فقط سکوت.
بعد آروم چشمهاش رو باز کرد.
همین که فهمید چه وضعیتی داریم...
صورتش سرخ شد.
+«...ولم کن.»
لبخند شیطونی زدم.
_«من که نگهت نداشتم.»
+«پس چرا هنوز زیرمم؟»
_«چون خانوم پارک هنوز بلند نشده.»
اخم ساختگی کرد.
+«خفه شو.»
و با یه ضربهی آروم به شونهم، سریع از روم بلند شد.
من هم نشستم و خندیدم.
اون با حرص موهاش رو مرتب کرد و گفت:
+«از فردا...»
+«هرکی غذا درست کنه، اون یکی حق نداره حرف بزنه.»
_«قبوله.»
+«واقعاً؟»
_«نه.»
+«جئوننن!»
صدای خندهی هر دومون دوباره توی خونه پیچید.
و برای اون شب...
نه از سفر حرفی بود...
نه از دونگ وو...
فقط دو همخونهی لجباز بودند که دوباره مثل قبل، با هم میخندیدند.
- ۶۰۷
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط