{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

start again (1)

start again (1)

صدای زنگ مدرسه در راهروها پیچید و دانش‌آموزها با عجله به سمت کلاس‌هایشان رفتند. یونا که تازه به این مدرسه منتقل شده بود، با اضطراب بند کیفش را محکم گرفت و به در کلاس خیره شد.

«آروم باش... فقط یه مدرسه جدیده.»

نفس عمیقی کشید و در را باز کرد.

همه نگاه‌ها به سمتش برگشت.

معلم لبخندی زد و گفت: ـ بچه‌ها، ایشون دانش‌آموز جدید کلاسمونه. لطفاً خودت رو معرفی کن.

یونا کمی خم شد. ـ سلام... من یونا هستم. خوشحالم که باهاتون همکلاس شدم.

چند نفر برایش دست زدند و او کمی آرام‌تر شد.

معلم نگاهی به کلاس انداخت. ـ خب... یه صندلی خالی کنار جیمین هست. برو اونجا بشین.

یونا سرش را بالا آورد و پسری را دید که کنار پنجره نشسته بود. موهای مشکی و مرتب، لبخند گوشه لب و نگاهی که انگار همیشه در حال شیطنت بود.

وقتی یونا نزدیک شد، جیمین آرام گفت: ـ امیدوارم اعصاب قوی داشته باشی.

ـ چی؟

ـ هیچی... بعداً می‌فهمی.

یونا اخم کوچکی کرد و روی صندلی نشست.

چند دقیقه بعد کلاس شروع شد، اما ناگهان صدای خنده چند نفر بلند شد.

یونا به پایین نگاه کرد.

روی دفترش با خودکار نوشته شده بود:

«به کلاس دیوونه‌ها خوش اومدی!»

صورتش سرخ شد.

ـ کی اینو نوشته؟!

جیمین بی‌تقصیر شانه بالا انداخت. ـ نمی‌دونم.

اما لبخندش چیز دیگری می‌گفت.

یونا دندان‌هایش را روی هم فشار داد.

ـ کار تو بوده، نه؟

ـ مدرک داری؟

ـ نه.

ـ پس من بی‌گناهم.

چند نفر از بچه‌ها خندیدند.

یونا همان لحظه فهمید که همکلاسی جدیدش قرار است حسابی روی اعصابش راه برود.


---

زنگ تفریح که شد، یونا به حیاط رفت تا کمی تنها باشد.

اما هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدایی از پشت سرش آمد.

ـ هی دانش‌آموز جدید!

برگشت.

جیمین بود.

ـ چی می‌خوای؟

ـ فقط خواستم بدونم همیشه اینقدر جدی هستی؟

ـ همیشه اینقدر مزاحم بقیه می‌شی؟

جیمین خندید.

ـ جالبه. ازت خوشم اومد.

ـ من ازت خوشم نیومد.

ـ اشکالی نداره. وقت داریم.

ـ برای چی؟

ـ برای اینکه نظرت عوض بشه.

یونا چشم‌هایش را ریز کرد.

ـ خوابشو ببینی.

و از کنارش رد شد.

جیمین به رفتنش نگاه کرد و خندید.

ـ این یکی قراره خیلی جالب باشه...

و درست همان لحظه، یونا با یک توپ فوتبال که از آن طرف حیاط آمده بود برخورد کرد.

ـ آخ!

جیمین با عجله به سمتش دوید.

ـ حالت خوبه؟!

یونا که روی زمین نشسته بود با عصبانیت گفت:

ـ اولین روز مدرسه‌مه و مطمئنم همه بدبختی‌هام تقصیر توئه!

جیمین نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.

ـ شاید یکم...

ـ پارک جیمین!

ـ بله؟

ـ از همین الان ازت متنفرم!

جیمین لبخند زد.

ـ می‌بینیم...

ادامه دارد...

شرط: 40 لایک
15 بازنشر
کامنت: (نظرتو بگو🔮🦋)
دیدگاه ها (۸)

start again (2) زنگ ریاضی شروع شده بود و معلم مشغول درس دادن...

start again (3) زنگ تفریح بود و یونا با خیال راحت روی نیمکت ...

start again (introduction) (درخواستی) اسم:: start again معنی...

P25 (پایان)ویو ا.ت:از اتفاقات دیروز چند ساعت گذشته بود.بالاخ...

Start Again (7)روز امتحان بالاخره رسید.یونا زودتر از همیشه و...

Start Again (12)چند روز بعد...همه مشغول حرف زدن بودند که معل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط